یادداشت
داکتر ادیب سلطانی، دانشمند و مترجم معروف آثار ایمانوئل کانت، میگوید زبان فارسی در فهرست زبانهایی است که «هفتصد سال بعد» منقرض میشود. البته نهتنها سلطانی، بلکه نویسندهگان دیگری نیز درباره آینده زبان فارسی هشدار دادهاند؛ با این تفاوت که برخی از آنان نه از انقراض و محوشدن، بلکه از کمرنگشدن شمار متکلمان این زبان و کاهش جایگاه آن در دهههای آینده در مقایسه با زبانهای همتراز خود سخن گفتهاند.
ابوالحسن نجفی در مقاله «آیا زبان فارسی در خطر است؟» هشدار داد که هجوم واژههای بیگانه و بیتوجهی به زبان معیار میتواند به فارسی آسیب بزند. داریوش آشوری نیز بارها گفته است که اگر زبان فارسی نتواند خود را با فناوری و علم هماهنگ کند، به حاشیه رانده خواهد شد. بر این اساس، برخی دیگر نیز درباره آینده زبان فارسی هشدار داده و همزمان از راهها و شیوههای مقابله با این خطرها و تهدیدها نوشتهاند.
اما پرسش اینجاست که این تهدیدها از کجا منشأ میگیرند؟ چه چیزی زبان فارسی را تهدید میکند؟ این تهدید در افغانستان تا چه اندازه جدی است؟ زبان قدرت چیست و چه نقشی در به حاشیهراندن زبان فارسی دارد؟ ما این پرسشها را در گفتوگو با داکتر لطیف پدرام مطرح کردهایم.
دکتر لطیف پدرام متولد ۱۳۴۲ در بدخشان است. در ویکیپدیا آمده است که پدرام آموزشهای ابتدایی خود را در زادگاهش فرا گرفته، سپس در دانشگاه کابل در رشته زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده و از دانشگاه سوربن پاریس در رشته اسلامشناسی دکترا گرفته است. او رهبر حزب کنگره ملی افغانستان است که سه بار در انتخابات ریاست جمهوری این کشور نامنویسی کرده است. پدرام علاقه ویژهای به ادبیات و شعر دارد و در این حوزه بیش از پانزده اثر و چندین مقاله دارد. برخی از کتابهای او شامل این فهرست است: «نقشی در آبگینه و باران»، «لحظههای مصلوب»، «شعرهای انزوا»، «خطابهای از شکوه هندوکش»، «تعریف تلخ ماندن»، «یکسره بدخشانم با تو»، «چند نکته به شیوه طرح»، «دلاوران کوهستان»، «مقدمهای بر ادبیات فارسی در آسیای میانه»، «افغانستان، ادبیات مقاومت» و «ادبیات فارسی بعد از شوروی در آسیای میانه».
۸صبح: پیوند ادبیات و هویت ملی را چگونه تعریف میکنید؟ آیا ادبیات آینه هویت است یا خود در شکلدادن به هویت جمعی نقش میآفریند؟
لطیف پدرام: اشیا و عناوین (مفهومها) چگونه به ما آشکار میشوند؟ این پدیدارهگی در پرتو انقلاب کوپرنیکی کانت میآموزد که رابطه سوبژه و ابژه، رابطهای یکسویه نیست؛ تعامل دوطرفه، فعال و پویاست. در روشنای چنین فهمی درمییابیم که ارزشها، چه خوب و چه بد، در آینه ادبیات به آشکارهگی میرسند؛ هویت که به بیان داریوش شایگان «چهلتکه است»، متکی بر همان عناصر ارزشی خود را نمایان میسازد. به بیان سادهتر، ادبیات در دادوستدی بارور و پویا، هویت جمعی را شکل میدهد، استوار میسازد و از آن متاثر میشود.
ادبیات ملتها، فرهنگ و تاریخ، باورها، رسم و رواج، امیدها و نومیدیها و نگرانیهای آنها را بازتاب میدهد.
زبان ادبیات، زبان اختصار است. عصاره هویت و فرهنگ ما به وسیله شعر انعکاس داده شده است. شعر، وجه غالب فرهنگ و ادبیات ماست. شاید در هند موسیقی و در غرب نقاشی و رمان چنین ستونهایی را شکل دادهاند. موسیقی کلاسیک قرن هجدهم اروپا که فاقد ملازمت با کلام بود، این بار عظیم را بر دوش کشیده است. البته هیچکدام را نمیتوان مطلق کرد. شاعران و نویسندهگان تجربههای زیسته ملتها را ثبت و مکتوب میکنند و در پیشاخط، شفاهی انتقال میدادند. مارکس میگوید: «هومر، سراینده عصر کودکی است.» او آن دوران را در اثر جاویدانه خود، «ایلیاد و ادیسه»، ثبت کرده است.
ادبیات، بازتابدهنده منفعل نیست؛ در ساختن هویت ملی سهم میگیرد و عناصر بسیاری را در همان جهت، یعنی ساختن هویت، تحلیل میکند و سمتوسو میدهد.
۸صبح: فرهنگ و ادبیات چه نسبتی با یکدیگر دارند؟ آیا ادبیات بازتاب فرهنگ است یا میتواند فرهنگ را دگرگون و بازآفرینی کند؟
لطیف پدرام: ادبیات از فرهنگ تغذیه میکند. به زبان دیگر، فرهنگ بستر ادبیات است؛ ادبیات در آن سیر و سفر میکند و خلاقانه در آن دست میبرد، ورز میدهد و زیر و رو میکند. در این تعامل، اندیشهها و گوهرهای نو را گزین میکند، میپروراند و بذر تازه بر آن میکارد.
فرهنگ و ادبیات رابطه دیالکتیکی با هم دارند. بستر آن همان آثاریاند که آفریده میشوند. گفتوگو میان ادبیات و فرهنگ، بیپایان و ناتمام است و توقف و سکون ندارد. هر دو مقوله فرهنگ و ادبیات، در مباحث مربوط به «فلسفه فرهنگ» و «فلسفه ادبیات» جای مهمی به خود اختصاص دادهاند. از نظر معرفتی، این دو مفهوم، یعنی فرهنگ و ادبیات، با وجود استقلال مفهومی، با هم در تعاملاند و بر یکدیگر اثر میگذارند. این یک الزام و یک «لحاظ وجودی» است؛ معنایش این است که هر فرهنگی ادبیات ویژه، سازگار و همخوان با خود را تولید میکند و این تولید، بالنوبه باعث بالندهگی فرهنگ و تقویت آن میگردد. موضوعات ادبیات و مولفههای فرهنگ با هم تلاقی میکنند، با هم مینشینند و منشأ دلالتهای معرفتشناسی نوین میگردند و در امر تحول، تغییر و پویایی یکدیگر اثر میگذارند.
ادبیات و فرهنگ دارای وجوه مشترک قابل توجهیاند. با شکلگیری فرهنگ، در نخستین تجمعات انسانی، ادبیات نیز شکل گرفته و روایتگری کرده است. جامعهشناسی ادبیات، زبانشناسی، تاریخ هنر، نشانهشناسی، نقد ادبی و مطالعات معناشناسی بر اینکه چنین تعامل و دادوستدی در جریان است، صحه میگذارند. میتوانم بررسی چگونهگی تأثیر ادبیات بر فرهنگ و تأثیر فرهنگ بر ادبیات، دلالتهای معنایی و معرفتشناختی و روش پژوهش عقلی و فلسفی آن را بسط دهم؛ البته اینجا مجال و فرصت نیست.
۸صبح: در افغانستان که تنوع زبانی، قومی و فرهنگی مشهود است، ادبیات چگونه میتواند حس مشترک ملی ایجاد کند؟
لطیف پدرام: این تنوع فرهنگی، زبانی و قومی که به آن اشاره نمودید، در ادبیات بازتاب پیدا میکند؛ همچنان در قصیده، در غزل، در رباعی، در لندیهای زبان افغانی، قصه، داستان و رمان و امثالهم.
این تفاوتها، از منظر زیباییشناختی و آشنازدایی، مهم و باارزشاند. ناخوشی در تفاوتها نیست، در ارتفاع است. یعنی اگر به رفع تفاوتها برسیم، به ناگزیر دچار مونولوگ و یکنواختی میشویم. برای ادبیات مطلوب نیست که تکساحتی و در غلاف شود. این تفاوت یکی از ویژهگیهای هویتی میتواند حساب شود. در تعریف هویت میتوانیم این تفاوت را آشکار کنیم. از نظر فنومنولوژی، «ما، سوژه و تفاوتها» موضوع و زمینه به اینگونه برای هم پدیدار میشویم.
حس مشترک؟ آنگاه مولانا از همدلی سخن میگوید، به تجربه زیسته که حس مشترک را میسازد، اشاره دارد. هویت ملی بر همین زمینه شکل میگیرد و قوام مییابد.
اگر نه در همهجا، دستکم در برخی زمینهها، تجربه همزیستی که حس مشترک بر آن استوار است، وجود دارد. اینکه ما فعالان سیاسی میگوییم «ملت نیستیم»، به معنای آن نیست که هیچ حس و تجربه زیسته مشترکی میان اقوام افغانستان/خراسان وجود ندارد. نه، برای ملتشدن و دولت-ملتشدن، آنچه حالا داریم، کفاف نمیدهد. همین!
ادبیات با ابزارها و مکانیسمی که در اختیار دارد، حس مشترک میسازد. تعامل لازم داریم:
- کلانروایت: این روایت یکی از ابزارهاست. منظور من از کلانروایت، مفهوم مارکسیستی یا بورژوایی آن نیست. در ادبیات به آن نگاه میکنیم؛ یک چیزی داریم به نام حافظه مشترک. حافظه مشترک در یک کارکرد انسانی، بهطور کلی غیر از حافظه، در چارچوب جغرافیای سیاسی یک ملت است.
مرادم آن چیزی است که سوسور آن را «مطلق زبان» مینامد و من، به روش دریافت خودم، آن «مطلق زبان» سوسور را «زبان-ای» مینامم؛ مثل «وجودی-ای» نزد فیلسوفان مسلمان.
ولادیمیر پراپ در کتاب معروف «ریختشناسی قصههای پریان»، این شباهت مشاع را در کارکرد ذهن بشر به روشنترین زبان فرموله کرده است. یک ابزار حسسازی، همین روایت مشترک است که «فهم» آن را میسنجد و «عقل» با توجه به مشترکات، از آن قاعده کلی میسازد و بر «افراد» تعمیم میدهد.
- اسطورهها، حافظهها، داستانها و حماسهها، چه مکتوب و چه شفاهی، مولفههای مشترک و حافظه تاریخی جمعی و مشترکی را میسازند که آحاد گوناگون یک جامعه با آن همذاتپنداری میکنند؛ به گونهای خود را شریک مییابند و خود را تماشا میکنند.
- زبان ملی: زبان فارسی در ساحتهای گوناگون خود، بهویژه در ساحت هنر، برای ایجاد حس مشترک در افغانستان/خراسان، موثر و کارآمد پدیدار شده است. تجربه زیسته مردم این سرزمین و جغرافیا، با فقر جمعوجور شده است. از طریق زبان فارسی، حدودی از اقوام این کشور حس و الفت مشترکی پیدا کردهاند و خود را بهطور کلی در آینه زبان فارسی و ادبیات آن تماشا میکنند. زبان فارسی در میدان و در عمل، نقش زبان ملی را ایفا میکند؛ در واقع نه نقش، که اصلاً زبان ملی است؛ در همان معنای گسترده و متفاوتی که در باب هویت استفاده کردم. این زبان، برای شماری از هممیهنان زبان مادری، برای شمار دیگری زبان فرهنگی و علمی و برای عدهای همزمان و در عین حال زبان فرهنگی، علمی و مادری است. اما برای شماری، ملی است؛ یعنی نه فرهنگی است و نه مادری.
- خود و دیگری: ادبیات، در عین آنکه تفاوت و ارزشهای یک قوم، اقوام یا ملتها را برجسته میکند، مرزهای فرهنگی و هویتی را نیز نمایان میسازد و وجوه مشترک را ترسیم میکند. این وجوه مشترک در ادبیات بازتاب مییابد و حس مشترک میآفریند. در افغانستان/خراسان، اگر نه در ساحت «اعتماد اجتماعی»، دستکم در عرصه «انسجام اجتماعی» که برتابنده نوعی دادههای «جامعهشناسی کارکردی» است، این تأثیر و تعامل را میبینید. ادبیات سیال و پویاست؛ از هویت، از فرهنگ، از مشترکات و از تفاوتها تغذیه میکند. همبستهگی و هویت را تداوم میبخشد و تفاوتها را نیز برجسته میکند.
۸صبح: شما در عرصه سیاست حضور داشتهاید و هم در قلمرو ادبیات. به نظر شما زبان قدرت و زبان ادبیات در کجا به هم نزدیک میشوند و در کجا از هم فاصله میگیرند؟
لطیف پدرام: «چه باید کرد؟» لنین و «قصر» کافکا را مقایسه کنید. علاوه بر این دو، به ابزارهای بلاغی که کارل مارکس در «مانیفست» به کار میبرد نیز نیمنگاهی بیفکنید. زبان «مانیفست» و «قصر» در پی تغییرند و ایجاد تغییر در مخاطب. «مارکس» آنجا که هدفگذاری میکند، با لحن قاطع از استعاره «شبح» استفاده میکند.
«ک» در «قصر»، به صورت جانفرسایی تقلا میکند و به «قصر» نمیرسد. گاهی استعاره و لحن و مجازهای مرسل به هم نزدیک میشوند، اما در ملتقای «ابهام» و «شفافیت» از هم فاصله میگیرند. کنترل و اقناع، در مقایسه با زیباییشناسی شفافیت بیشتر پیدا میکند. بحث تأثیرگذاری این دو زبان، یعنی زبان قدرت و ادبیات، موضوع دیگری است. حالا بماند.
ابزارهای بلاغی (Rhetoric)، یعنی نمادها، استعارهها، تمثیلها و تشبیهات، مورد استفاده «قدرت» و «ادبیات» قرار میگیرند؛ اما بسامد آنها یکسان نیست. «الکنایه ابلغ من الصراحه.»
زبان قدرت، زبان پراگماتیک است؛ عملگراست، دنبال چیزی فایدهناک و از پیش تعیینشده است. زبان ادبیات، غایت استتیک «زیباییشناختی» دارد. حماسهها در ادبیات هدفمندند، چه اولی و چه متاخر. اما غزل از «پری» جوش میکند. در نزد مولوی چنین است:
چشمهای بود ز پری جوش کرد
خاک را سلطان اطلسپوش کرد
این همان چیزی است که میگویند: هنر برای هنر. با زبان قدرت که سنجیده و پروژهای است، متفاوت میباشد. بعضاً شعر مخاطبی ندارد یا مخاطب بشری ندارد. صبح زود بیدار میشوی، میروی کنار پنجره، کرکرهها را میکشی و نگاه میکنی به بیرون، به باغ، به صحرا، به افق و به دوردستها:
بهبه!
چه آفتابی!
چه روز روشنی!
چه شادی شکفته، سرشار.
این جملهها، همه جمله و عبارات انشاییاند. «بگذارید که احساس هوایی بخورد.»
سهراب، بیان «اعلامی» زیبایی تحویلمان داده است. متکلم و مخاطب در میان نیست. برای «متکلم شدن» هم، به بیان استادان دروس خارج اصول فقه، باید قصد وارد شود. بدون اینها «فعل» کامل نمیشود. گاهی با «روشنی روح»، به بیان عارفانه «سویبزگ»، تنبیه و بیدار میشویم.
زبان قدرت، زبان ابلاغ و تحکم است. دوست و دشمن، خودی و دیگری، با صراحت دستهبندی میشوند. حضور ابهام در زبان قدرت کمرنگ است؛ چنانکه در زبان «قانون». زبان قدرت تکصدایی است و زبان ادبیات چندصدایی (Polyphony). زبان قدرت بر شما «بار» میشود و زبان ادبیات «یار». آن یک عملگراست و این دیگری اندیشهورز و تأملبرانگیز. زبان ادبیات در مقابل زبان رسمی و پراگماتیک مقاومت میکند. مفهوم «ادبیات مقاومت» از این توانایی ادبی برمیخیزد و مایه میگیرد.
تلاقی یا رویارویی زبان قدرت و زبان ادبیات را در رمانها بهروشنی میتوانید ملاحظه کنید؛ اینکه چگونه ساختارهای زبان استبداد، توتالیتاریسم و قدرت نبش قبر میشوند. رمانهای «۱۹۸۴» اثر جورج اورول، «کفتار نو»، «سرگذشت ندیمه» اثر مارگارت اتوود و همچنین رمان «دل تاریکی» جوزف کنراد را بخوانید. کورتس برای توجیه غارت، کشتار و جنایت در افریقا از زبان «تمدنساز»، «انساندوستانه» و «عدالتمحور» استفاده میکند؛ مثل ترامپ در «غزه»، در ونزویلا، ایران و افغانستان. «شازده احتجاب» گلشیری هم خواندنی است.
۸صبح: در عصر شبکههای اجتماعی و رسانههای دیجیتال، آیا ادبیات هنوز قدرت شکلدهی به افکار عمومی و هویت فرهنگی را دارد؟
لطیف پدرام: والتر بنیامین، از چهرههای نامدار مکتب فرانکفورت، در کتاب اثرگذار «تکثیر مکانیکی هنر»، توضیح میدهد که تکثیر مکانیکی باعث شد آثار ادبی و هنری از کاخها و حصارهای اشراف بیرون شوند و در اختیار عموم قرار بگیرند. تکثیر مکانیکی، وضعیت دموکراتیک ایجاد کرد؛ اگرچه، به بیان «نیچه»، مقدار خون و فاضلاب هم با خود آورد.
در عصر دیجیتال، اکنون هوش مصنوعی و به یمن فناوری، زمینههایی برای تولید کتابهای صوتی، کتابخانههای دیجیتال و همگانیکردن آثار کلاسیک ادبی، پادکستها، شبکههای اجتماعی و دسترسی به محصولات هنری، ادبی و علمی فراهم شده است. حالا با مفاهیم جدیدی مانند «ادبیات تعاملی»، چندصدایی و چندرسانهای، دموکراتیزهشدن چاپ و نشر، پلتفرمهای انتشار آنلاین، وبلاگها، شبکهها و تغییر عادت مطالعه و تعامل ادبی تجهیز شده است.
وضعیت دموکراتیک خواندن و چاپ و نشر به این معناست که در فضای دیجیتال، زمینه ارتباط بیواسطه نویسنده و مخاطب به صورت شگفتآوری مساعد شده است. اکنون با مفاهیمی چون «ادبیات بیسرزمین»، «مهاجر» و «تبعیدی» روبهرو هستیم که مفاهیمی نسبتاً نوظهور در ساحت مطالعات ادبیاند. هرچند میخاییل نعیمه، شاعران لبنانی و فلسطینی، سالها پیش از ادبیات «مهاجر» سخن گفتهاند. اما این کانتکست دیجیتال، چیزی جدید است.
هماکنون ادبیات، علاوه بر اینکه در شکلدهی به افکار عمومی و هویت فرهنگی نقش بزرگی دارد، در فضای دیجیتال و به کمک فناوری، ادبیات فراملی را نیز شکل میدهد؛ ادبیاتی که از مرزهای سنتی زبان و مکان، ادبیات و هنر بومی و ملی، بهمراتب فراتر پرواز میکند. نهتنها موقعیتهای بومی، جغرافیایی و سنتی درنوردیده شدهاند، بلکه خود تولید ادبی هم از محدودیتها، نرمها و هنجارهای زبان و بینش و تجربه آشنا رها شده است. دیگر قرار نیست حتماً در قلمرو ملی بنویسند و جا بزنند. برای خواننده جهانی مینویسند و طبعاً برای چنین مخاطبی، با زبان و سبک فراملی، باید کالای ادبی همخوان عرضه شود.
ریچاردنش با بهکارانداختن پلتفرم Curos، مفهومی آفرید به نام «نویسنده کارآفرین» که تازهگی دارد. همچنین به بازنشرها و تجربههای دیجیتال و اینستاگرام برای تولید «ادبیات» تصویری و بصری نگاه کنید. اکنون نویسندهگان دارند از زبانهای گوناگون در شکل نوشتار واحد «اثر» استفاده میکنند؛ ترکیبی برای مخاطبان جهانی با قابلیت خواندن چندزبانه و در عین حال Translingual.
۸صبح: اگر هویت را پدیدهای در حال تغییر بدانیم، ادبیات امروز افغانستان چه تصویری از هویت نسل جدید ارایه میدهد؟
لطیف پدرام: امید، ترس، تبعید، مهاجرت، فردگرایی، سنتزدهگی، بحران وابستهگی و تعلق، زایش و فرسایش در نبرد دنیای قدیم و «جهان شجاع جدید»، دادخواهی خردههویتها و هویتها در «پساسوسیالیسم مجاز»، اعمال سلطه کلانروایتها، اعم از دینی و غیردینی، بومیگری و جهانیشدن، نیز مصرفگرایی و ابتذال و فساد و تباهیآور زبان، کلیدواژهها و مفاهیمیاند که برای مطالعه پدیده هویت کارآمدند.
هویت پدیدهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است. سیال است و چندپاره است. هویت را به میراث میبریم، «اعتبار» میکنیم، تغییر میدهیم و انتخاب میکنیم. بومیت دارد و جهانیت دارد.
ادبیات معاصر افغانستان/خراسان، اعم از رمان، داستان، شعر و غیره، خصوصیات ذیل را برمیتابد:
۱– بر پیشخوان ادبیات امروز، از روزگاران باستان تا قرن بیستویکم، موادی برای ارتزاق میبینیم که به چالش کشیده شدهاند و آنگاه این «هویت» چندان «ثبات» و «کلیت» سخت و سفت و از ازل تعیینشده هم ندارد؛ پدیدهای است در حال تغییر و پویا. این چالش را در زبان و فرازبان، در کنش و واکنش نخبهگان قومی و سیاسی هم میبینید.
۲– کلانروایتها به چالش کشیده شدهاند، اما محو نشدهاند. آنچه حتا ادبیات انجام میدهد، مبنای متافیزیکی ندارد. به قول گرگیاس، صدای «هست» و «نا هست» بلند است و «شب» همان چیزی نیست مگر همان نیمهروز.
قطعهقطعه اندیشیدن و نوشتن، سبک زندهگی جدید است. کوندرا گلسرسبد آن است. کوشش معطوف به نشاندادن «من» فردی و آرزوهای فردی تا خواست جمعی است.
۳– انقلاب انفورماتیک و فناوری ارتباطات، فضای مجازی و جهانیشدن را به نسل جدید منتقل کرده است. وقتی به هویت چهلتکه و سفره رنگارنگ و پیشخوانی که مثل «دیگ شیطان» شکسپیر است اشاره کردم، در واقع، ماجرای شکلگیری هویتهای ترکیبی را از نظر میگذراندم؛ فرهنگ و هر نماد و فنومن اجتماعی دیگری هم که باشد، بر همین منوال است، فرق نمیکند.
۴– انقطاع، انقطاب و گسست نسلی، فنومن دیگری است که در ادبیات منعکس شده و منعکس میگردد. در اشعار، در هنر، در اخلاق، در تحلیل سیاسی و… تفاوت نسلی را میبینید. اما یک توضیح ضروری به نظر میآید؛ از نظر «سن»، بله! اما از نگاه «کمونیکیشن»، دسترسی به اطلاعات و انواع خبر و «تماس»، تفاوت نسلی در عصر دیجیتال با تفاوت نسلی در دنیایی کهن و حتا پیش از رنسانس و روشنگری، تفاوت جدی دارد. نه چند دهه، بلکه گاهی قرنها لازم بود تا یک کتاب مهم، یا تجربه و نظریه علمی یا فلسفی به نسلهای بعد برسد. اکنون چنین نیست. همزمان، نسلهای متفاوت با سن و عمر متفاوت، پیر و جوان، به اخبار، اطلاعات و دستاوردهای بشری در ساحتهای گوناگون دسترسی و اشراف دارند. گویا جهان فشرده شده است؛ میتوانی تماشایش کنی.
در یک کلام، با ظهور و گسترش شبکههای اجتماعی، فضای دیجیتال، رسانهها و هوش مصنوعی، «هویت» پیوسته در معرض تحول، تغییر، دگردیسی و پارهپارهشدن قرار دارد؛ چیزی بر مدار و پاشنه «ثابت» نمیچرخد. ادبیات این وضعیت را انعکاس میدهد.
۸صبح: بزرگترین تهدید برای فرهنگ و ادبیات معاصر افغانستان چیست؟
لطیف پدرام: تعدد عوامل داریم، نه عامل واحد. فراموشی تاریخی و بیحافظهگی تاریخی از این عوامل است. منظور از فراموشی تاریخی، قطع ارتباط با «کانونها» و همان چیزی است که «میراث کلاسیک» مینامیم. خط برای حفظ حافظه ملی مهم است. تاجیکستان بازگشت به خط نیاکان را «وظیفه دولتی» اعلام کرد و توجه به این خط را وظیفه ملی و فرهنگی دانست.
جنگ، فقر و فرار نخبهگان به فرهنگ و ادبیات آسیب میرساند. بیرویهگی در استفاده از کلمات قرضی و بیگانه، آسیبدیدن ساختار گرامری (دستور زبان)، فقر واژهگانی، غفلت در معادلسازی، تضعیف گویشهای محلی و خردهزبانها، خطرآفریناند. زبان همان اندیشه است. فقر زبان، همان فقر اندیشیدن است. دستور زبان بسیار مهم است. بدون دستور زبان نمیتوان اندیشید. یونانیها دستور زبان را اصل برای اندیشیدن میدانستند. میگویند اگر حتا یک حرف از زبان یونانی کم داشتیم، «قوه و فعل» را نمیشناختیم.
داکتر دینانی میگوید دکارت به جای «من میاندیشم، پس هستم» باید میگفت: «من سخن میگویم، پس هستم.» تا اندیشه به سخن، به واژه درنیامده است، «نیست» است. مشکلات اقتصادی، فقر، سانسور، اختناق، نبود حمایت مالی از تولیدکنندهگان هنر و ادبیات، فقدان ترجمه آثار مهم و کلاسیک و آثار مهم معاصر، نبود گفتوگو با ادبیات جهان، همه و همه ملالآور و فرسایندهاند.
از نظر یونسکو، زبان اگر بخواهد بماند و استمرار داشته باشد، باید به «ایمن»بودن توجه کند. ایمنبودن عبارت است از ادامه انتقال بیننسلی و تکثیر دایمی گویندهگان. زبان چینی زبان قوی است، چون گویندهگان بسیار دارد. حمایت دولتی از زبان نقش انکارناپذیر دارد. نگاه کنید به انقراض زبانها بعد از ظهور اسلام در افریقا و آسیا.
از جمله ۹ عاملی که یونسکو بهعنوان خطر برای زبانها برشمرده است، یکی هم تعداد گویندهگان زبان است. هرقدر گویندهگان کم شوند، زبان به سوی مرگ زبانی نزدیکتر میشود. زبان فارسی، با آنکه مانند زبانهای لاتین، یونانی و سانسکریت زبان کانونی است، باز در معرض خطر قرار دارد. داکتر ادیب سلطانی، دانشمند و مترجم معروف کانت، در یکی از سخنرانیها درباره «فلسفه گرم» و «فلسفه سرد» (قارهای و تحلیلی) میگوید: زبان فارسی در فهرست زبانهایی است که هفتصد سال بعد منقرض میشود. باید گویندهگان زبان فارسی این هشدار را جدی بگیرند.
در قرنهای گذشته، در جهان قدیم، به زبان چنان ابزار تسلطی نمیدیدند یا کمتر میدیدند. زبان وسیلهای برای افهام و تفهیم بود؛ حالا در قرن ما، زبان ابزار سلطه و قدرت است. عبدالرحمن خان چنین درکی از زبان بهعنوان ابزار سلطه نداشت؛ طالبان این قدرت زبان را میدانند. امارت طالبان زبان فارسی را تهدید و محدود میکند. جایگاه زبان در بوروکراسی جایگاه کمی نیست.
زندهیاد واصف باختری در شعر «عقاب اوجها»، با ارایه نمونه «ابرشهر بابل»، اختلال زبان و عوارض آن را به زیبایی و قدرت بیان کرده است. وقتی زبان یکدیگر را نمیدانید، اگر به کسی از سر مهر هم سلام بدهید، دشنام به گوش میرسد. بحران و فساد زبان، یک بحران فلسفی است. وقتی کلمات از معنای اصلی خود تهی میشوند، جامعه سیاسی را با خطر مواجه میسازند. وقتی مردمان یک کشور زبان مشترکی برای یکدیگر و فهم یکدیگر نداشته باشند، زندهگی با دشواری و تلخی مواجه میگردد.
برای نظم اجتماعی، یک نهاد یا مسوول باید مالکیت خطر را بپذیرد و این خطرپذیری با زبان اعلام میگردد. در افغانستان/خراسان، نه نهاد دولت، نه سران احزاب و تنظیمها و نه ادارات، خطر را مربوط به خود میدانند. برای همین، هیچکس مسوولیت فروپاشی جمهوریت را بر عهده نمیگیرد. اینجا بحران زبان جلوهگری میکند.
۸صبح: آیا ادبیات افغانستان امروز هنوز قدرت ساختن هویتجمعی را دارد؟ یا هویت بیش از آن که از ادبیات تاثیر بگیرد، تحت تأثیر سیاست، رسانه و قدرت شکل میگیرد؟
لطیف پدرام: ادبیات در افغانستان امروز قدرت ساختن هویت جمعی را دارد، اما در چه وضعیتی و کانتکستی؟ ادبیات فارسی، بهخصوص بهعنوان ادبیات «زبان میانجی» و «بینالقومی»، بستر تاریخی و فرهنگی افغانستان/خراسانیها را با اتکا به غنا و ظرفیت ذاتی و متون کلاسیک حفظ میکند. لیکن اکتفا به میراث غنی و اینکه فکر کنیم بدون مواظبت علمی و سیاسی زبان همچنان میماند، رشد میکند، بر خطرها و هفتخوانها غلبه میکند، دور از هوشمندی و احتیاط سیاسی و فرهنگی است. سنت و میراث کلاسیک همان چیزی است که به بیان یونگ، ما را روزانه سمت میدهد و به مسیرهایی هدایت میکند، با استفاده از «ما» گپ میزند، تعامل میکند و به امور سامان میبخشد.
هویتجمعی ما تنها از ادبیات تغذیه نمیکند؛ روایتهای سیاسی، شبکههای اجتماعی، رسانهها و مهمتر از همه «نهاد قدرت» بر شکلگیری هویت اثر میگذارد.
قدرت، متشکل از نهادهای متنوع است. هر کدام از این نهادها در شکلگیری هویت به درجاتی اثرگذار میباشند. فضای مجازی، شبکههای اجتماعی، نهادهای قدرت، معیارها، دستور زبان، سبک زندهگی و ارزشها را در مقیاس وسیع تغییر میدهند. دولت و قدرت با استفاده از رسانهها، نیروی بشری، پول، ترس، امتیاز و سانسور، روایت خاصی از «هویت» را چنان «دال مرکزی» غالب میسازد. واژه افغان چگونه «دال مرکزی» شد؟ این کار دولت بود.
دولت و نهادهای قدرت میتوانند به دلخواه و مصلحت و منفعت خود جلوهها و نمودهای مطلوب خود را از میان تمام عناصر سازنده «هویت ملی» دستچین کنند و بر دیگران و بر خردههویتها تحمیل کنند و «قانون» مدافع آن را هم بنویسند و اجرایی کنند.
هویت ملی، چنان کلانترین جلوه، سطح و ساحت هویتی در افغانستان/خراسان و هر کجای دیگر، از رسانهها بهطور جدی و انکارناپذیر تاثیر میپذیرد. کار ویژه اصلی هویتسازی امروز همان چیزی نیست که در گذشته داشتیم. در گذشته آموزش و پرورش رسمی، خانوادهها، در هویتسازی نقش درجه اول داشتند. اما در قرن بیستویک، در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی و فناوری اطلاعاتی، سرعت انتقال و پخش و نشر در تغییر و تکوین و تشکیل هویت ملی نقش اساسی دارند. رسانهها در اختیار کدام بازیگر قرار دارند، دولتی، غیردولتی؟ کدامیک؟ منافع و مصالح بازیگران؟ رسانهها را و ابزارهای قدرت را به کار میگمارند، مثبت یا منفی. آنها تصمیم میگیرند. بنابراین، رسانههای جمعی با قرصگذاری بر شاخصهای هویت ملی، آن را تقویت، تحکیم و یا تضعیف و تخریب میکنند. دستاوردهای پژوهشهای کارشناسی و تخصصی متکی بر متدهای تحلیلی، تبیینی، بیانگر آناند که رسانهها از طریق استفاده و بهرهگیری دقیق بر هر سه شاخص مهم هویتی «عناصر، مبانی، جایگاه» بر هویت ملی اثر میگذارند.
اثرگذاری رسانهها و نهاد قدرت کار آسان است، در روزگار ما شاید بیشتر از میراث و ثروت راکد و غیرقابل عرضه به بازار علم. فرهنگ و ادبیات جهان، سرمایه ثابت خوب است، باشد. ما به سرمایه متغیر نیاز داریم که هم ارزش مصرف داشته باشد و هم ارزش مبادله. پنج یا شش هزار سال تاریخ و گنجینه تاریخی در «فرم ثروت» باید بگردد و نه مشکل را در امروز و فردا حل نمیکند. بحران هویت مربوط به حال و آینده است. حالا چه داریم؟ مسله این است!
۸صبح: وقتی یک ملت بارها با جنگ، مهاجرت، و گسست تاریخی روبهرو میشود، ادبیات چگونه حافظهجمعی آن ملت را از فراموشی نجات میدهد؟
لطیف پدرام: جنگ، آنگاه که با دقت نگاهش میکنیم، پدیده فرهنگی و انسانی است. نه این که خوب است، به این معنا که مثل فقر یک پدیده اجتماعی و انسانی است. حیوانات با هم میجنگند اما در پارهای پیامدهای آن قدرت اندیشیدن ندارند. غریزی است. جنگ از مرزهای زمان و مکان عبور میکند و در خشونتهای محدود یا گسترده خود را آشکار میسازد. با نگاه ساده، زیرساختها را میبینیم که ویران میشود، آبادیها و بناهایی فرو میریزند، سرزمینهای سوخته را میبینیم و اجسادی را که بر روی هم افتادهاند.
این «عین»ها به «ذهن» میآیند. رسوب میکنند و در فرجام به بخشی از آن حافظهجمعی ما و یک ملت و مردم تبدیل میشوند. به زبان فیلسوفان از آگاهی به نیمهآگاهی و به نام خودآگاه نقب میزنند. این همان «ترومای جمعی» است، که از نسلی به نسل دیگر میرسد، منتقل میگردد. این نقلوانتقال به یاری حافظه تاریخی و فرهنگی فهم میشود.
در جامعهای مانند افغانستان/خراسان که هر از گاه جنگها، بحرانها و خشونتهای جگرسوز را زیسته است و تجربه کرده است، هویت ما متاثر گردیدهاند. مفهوم «وطن» میباید دوباره بازتعریف شود. با رویکرد به جامعهشناسی و روانشناسی فرهنگی الزام داریم. با کتابخوانی، مطالعات میانرشتهای در علوم انسانی بهویژه جامعهشناسی و روانشناسی برای حفظ خاطره یک جمعی و ترمیم حافظه تاریخی یاری برسانیم. در چنین موقعیتی، «رنج مشترک» را که به بخشی از هویت جمعی و فرهنگی مبدل شده است، میشناسیم. چیزی که غیر از «ترومای فردی» است. رسانهها، نظام آموزشی، نهاد خانواده، آثار روانی را انتقال میدهند. حافظه تاریخی و جمعی چیزی عظیمتر و فراتر از ثبت رخدادها و ماجراهای جنگ و بحران است، آن را باید همچون فرآیندی بازآفرینی گذشته تفسیر کنیم. این قطعاً همان حافظهای میشود که به ما معنا میدهد. رنج، در روایت جمعی ثبت میگردد و در همان راستا با به موازات آن آگاهی تاریخی شکل میگیرد و تداوم مییابد. اضطراب، بقا، مقاومت و حفظ هویت در روایتهای جمعی تغییر و بازتولید میشوند، بیآنکه اصل اضطراب/دلهره، همان دلهره ابراهیمی…… که گاردی مورد غفلت واقع میگردد. این حافظه تاریخی، خودگسیختگی تاریخی و انسجام اجتماعی را تا حدودی جبرا میکند.
وطن که در شرایط عادی نوعی وطن قدماست، همان که دکتر شفیعی کدکنی گزارش کرده است-از مفهوم حقوقی، عاطفی و فرهنگی و مذهبی خود فراتر میرود. لابهلا و پیچیده میشود. میان تعریف کلاسیک و مدرن دستوپا میزند، مورد نقد و نظر قرار میگیرد، برای شماری از مردمهای جای آزار میشود و رنج و فقدان امنیت، برای شماری از مردم و یا عدهای هم روایتی از گذشته. آدمهایی به وطن چنان تکیهگاه بقا و استمرار و پایداری نگاه میکنند. در کشورهای بحرانزده و جنگزدهای مثل ما، پیوسته این غم و خطر وجود دارد، که «وطن» را صرفاً در حد یک مقوله و مفهوم تاریخی و جایی که تعلق خاطری به آن داشتهایم ارزیابی کنیم. نه به یک مفهوم شکوهنده، اطمینانبخش، متحرک، سیال، پویا، و آنگهی غبار اندوه ناشی از مصایب و رنجهای گذشته، تلخیها و ناکامیها، وطن را از حیث یک «مکان برای آینده»، تهی بسازد. البته «خانه» و توسعاً «وطن» از دید باشلا، چندان جالب است که به آن اکنون نمیپردازیم.
جایی خوانده بودم که در عصر دیجیتال، یک ابتذالهایی هم دست و دامن انسان را میگیرند. تماس و کمونیکشن را به جای گفتوگو و دیالوگ میفهمند و هیچگاه از یکدیگر فهم عمیق صورت نمیگیرد. رسانهها، بهخصوص تیکتاکها، مجلای آناند. باید برای رهایی از فراموشی کتاب بخوانیم. کتاب فرصت تعامل میدهد، امکان معناسازی میدهد، فضایی میسازد که با گذشته رابطه میگیرد، بیآنکه در آن غرق شود. این کار از دست ادبیات برمیآید. به سخن فلوبر، ادبیات یا همهچیز است یا هیچچیز.
۸صبح: رابطه میان قدرت سیاسی و خلاقیت ادبی را چگونه میبینید؟ آیا قدرت تخیل نویسنده را محدود میکند یا به آن عمق بیشتر میبخشد؟
لطیف پدرام: هنر برای هنر، هنر متعهد، هنر و سیاست، از مباحث پربسامدند. جنبشهای سیاسی و ادبی به این مفاهیم و موضوعات به تکرار پرداختهاند. همینگونه است رابطه قدرت سیاسی و آفرینش ادبی و خلاقیت هنری.
ماکیاولی و آلبر کامو به «اجماع» نمیرسند، به «ارتفاع» میرسند. یا استالین و پاسترناک. اما این نمونهها باز رابطه دوگانه قدرت سیاسی و خلاقیت ادبی را به محاق نمیرانند. داریم درباره مسایل کلیتر داوری میکنیم. سرکوب و سانسور ابزار دیکتاتوری، قدرت سیاسی و توتالیتاریسم است. نویسنده را در تنگنا قرار میدهد، محدود میکند، اما و در عین حال، خودسانسوری و سانسوری که اعمال سلطه میکند، ظرفیتهای زبانی در اختیار نویسنده قرار میدهد، چنانکه میتواند با استفاده از آن سانسور را دور بزند. چگونه؟ به یاری استعاره، مجاز، کنایه و دیگر ابزارهای خیالی. صراحت تحلیل مییابد و در عوض زبان سمبولیک و استعاره وارد میدان میشود. حاصل چنین زبانی طبعاً عمیق، لابهلا و دارای «ادبیت» بیشتر است. متن از همین روی مهمتر از نویسنده تلقی میگردد.
در عصر ظلمت است که استبداد واکاوی میشود، نسبت به رنج آدمیان تأمل صورت میگیرد، روانشناسی ستمگرانه به موضوع پژوهش تبدیل میگردد و از «کارناوال» و «تاریخ خنده» سخن به میان آمد. همچنان بیماری تعریف جدی مییابد و جنون چیزی بیشتر از دریافت ساده یا ماتفسیر میشود. مواجهه با استبداد به خلاقیت ادبی یاری میرساند، چه در فرم و چه در محتوا. ادبیات اما صرف رابطه قدرت سیاسی و خلاقیت نویسنده نیست؛ آثار ماندگار در جهان ادبیات آفریده شده است که حاکمان مستقر، دموکرات بودهاند. سانسور سیاسی وجود نداشته است. نگاه کنید به آثار مارسل پروست یا الیوت. مهم این است پدیدهای که با آن مواجه میگردید، اعم از سیاسی، اجتماعی، نظامی، اخلاقی، زیستمحیطی و عاشقانه، استبدادی یا دموکراتیک بر شما چگونه پدیدار میگردد و شمای نویسنده آن را چگونه دیدار میکنید؟ خلاقیت همهجا است، اگر نویسنده خلاق وجود داشته باشد.
۸صبح: هویت ملی در ادبیات افغانستان بیشتر بر اشتراکات بنا شده است یا بر تفاوتها؟ و ادبیات چگونه میتواند میان این دو تعادل برقرار کند؟
لطیف پدرام: اگر هویت را به معنای سیاسی-حقوقی آن لحاظ کنیم، و آنگاه این هویت را در مدار دال «افغان» از قرن ۱۹ به اینسو مراد نماییم، ظاهراً بر «اشتراک-اشتراکات» بنا شده است. یادمان باشد که از نظر فلسفی و جامعهشناسی، تفاوتها بیشتر از اشتراکاتاند، البته در مفردات هستیشناسی. هویت حقوقی در «قانون اساسی» بیان میشود و قانون حاصل طرفهای قرارداد است. اگر معنای درست مفهوم هویت (معنا و مفهوم از هم فرق دارند) را به صورت جریان سیاسی در متن تجربهزیسته مشترک، رنجها، مرارتها و حیثیتهای به هم چسبیده، انتخاب، اصل گزینش آزاد و معرف اقوام و آحاد مختلف باشندهگان سرزمینی بدانیم، «تفاوت» جلوه واقعی و «هویت» است. هویت چهلتکه، میتوانید اساس تفاوتها تغییر از نوعی هویت حتا در یک کشور سخن گفت، صورت، از بیصورت آمد پدید.
ادبیات رسمی قدرت، ادبیات دولتی، آن «اشتراک» را برجسته کرده است، اما ادبیات «آزاد» و غیرحکومتی «تفاوت» را به رسمیت میشناسد و آن اشتراک تحمیلی را بهعنوان هویت ملی قبول ندارد.
افغانستان/خراسان کشوری با تنوع قومی، زبانی و فرهنگی است. ادبیات فارسی بستری بوده است که اقوام این کشور، شاعران، نویسندهگان و هنرمندان بومی آن، بهطور عمده با زبان فارسی و در ادبیات فارسی خود را پدیدار کردهاند. پس اگر حلقه وصلی در این میان از باب اشتراکات وجود داشته باشد، که دارد، زبان فارسی است. زبانی که بعد از هجوم اعراب و حذف زبان پهلوی و انقراض ساسانیها، از خراسان برخاست و این جغرافیا و تمدن را از گزند دشمنان در امان نگهداشت و عجم بدین پارسی زنده ماند.
۸صبح: اگر روزی تاریخ معاصر افغانستان تنها از طریق آثار ادبی روایت شود، نسلهای آینده چه تصویری از انسان افغانستانی، آرزوها و رنجهای او به دست خواهند آورد؟
لطیف پدرام: گزاره معروفی داریم که میگوید، ملتهایی که تاریخ را نمیخوانند، مجبور به تکرار آن میشوند. اما گمان من این است که «تاریخ» و «مرگ» هیچگاه خوب خوانده نمیشوند. هر مرگی، یک رخداد جدید است و تجربه غیرقابل انتقال، همینگونه است تاریخ، چون هر کاری که انجام میدهید، جدید است و تاریخ کمک زیادی نمیکند. از طلبهای پرسیدند: شرح ملا را خواندهاید؟ گفت: بله، خواندم و فراموش هم کردم. تاریخ را همگام ورد و عمل و ماجرا فراموش میکنند و اما ادبیات؟ فوقالعاده است. کاری میکند کارستان، گاه یکبار شتر استدلال تاریخی را حمل میکند. نسل آینده اگر تاریخ معاصر را در ادبیات دنبال کند و در آن میان خوانندهگان جدی به تعامل بپردازند، به این تصویر خواهند رسید که سانتیاگو چه کسی بود، چگونه افسانه و مسیر زندهگی خود را کشف و دنبال کرد. چوپانی که از هفتخوان نهراسید. به رویاهای خود وفادار ماند و به دیگران آموخت که ترس از شکست، فاجعهبارتر است و پیروزی واقعی، ادامه سفر در جستجوی آزادی و حقیقت است.
در ادبیات روایت میکنند که چگونه انسانها وقتی در مقطعی با بیرحمی جهان و آمریکاییها مواجه شدند. ۹صبح، ۲۱ آگست ۲۰۲۱، وقتی که از خواب بیدار شدند مانند «گرگورساما» خود را به صورت حشرهها و راندهشده یافتند که فقط در میان انبوه آرزوها به یک چیز میاندیشیدند- هواپیمایی که آنها را از فرودگاه کابل به سرزمین امن انتقال دهد. حتماً از طریق ادبیات میآموزند که مفید و سودآور بودن برای حاکمان بالاتر از «انسانیت» در فضای پول و سرمایه و مصرف است. در رمانها میخوانند که فقدان آزادی انسان را از هدف واقعی خود دور میکند. وقتی سلوچ مفقود میشود، مرگان (شخصیت رمان) پایداری نشان میدهد و با رنج بیپایان خود به دیگران درس میدهد که فقر میتواند رابطه خانوادگی، اخلاق، آرزوها و حتا شخصیت انسانها را دگرگون کند. در قصهها خواهند گفت که چه سرهای بلندی در برابر این شیاطین خم شدند و در آخر سر «دیگ شیطان» تنها برای مردمخواران جوشید- چنانکه شایسته آنان بود. ادبیات تصویر میکند که صبح صعود طالبان، سران جمهوریت، ژنرالها، مارشالها و رهبران و فرماندهان و مسوولان دولتی به صورت حشره درآمده بودند و این همان چیزی است که ذات ناپایدار قدرت مینامند که ادبیات میتواند آن را ماندگار کند، نه تاریخ. افغانستان در ادبیات بازتاب پیدا میکند.
سوالات سریع
۸صبح: ادبیات یا سیاست؟
لطیف پدرام: ادبیات
۸صبح: ادبیات روس یا ادبیات غرب؟
لطیف پدرام: ادبیات روس
۸صبح: چخوف یا سارتر؟
لطیف پدرام: هر دو
۸صبح: شعر یا تاریخ؟
لطیف پدرام: شعر
۸صبح: قهار عاصی یا زریاب؟
لطیف پدرام: زریاب
۸صبح: واصف باختری یا اکرم عثمان؟
لطیف پدرام: واصف باختری




