صبح زود بود. هنوز هوا تاریک و من نیمهخواب از جا برخاستم. با امید یک روز عادی آماده شدم تا به دانشگاه بروم. در نیمه راه، پیام نماینده صنف در گروپ واتساپ رسید: «امروز دانشگاه تعطیل است، هیچ کس نیاید.» ساعت شش صبح راهی محل کار شدم. خیابانها حالت نامعمول داشتند؛ بینظمی، پراکندهگی و چهرههایی که اضطراب را پنهان نمیتوانستند. ساعت هشت به دفتر رسیدم؛ فضا سنگین بود و چشمهای همکاران پر از نگرانی. حوالی ساعت ده، رییس دفتر با شتاب وارد شد و گفت: «به خانههایتان برگردید. همه جا را طالبان گرفتهاند.»
با حسرت و ناباوری دفتر را ترک کردم؛ جایی که کتابهایم، کمپیوترم، گیلاس چایم و همه خاطراتم را جا گذاشتم. هرگز فکر نمیکردم دیگر هیچ وقت به آن جا باز نخواهم گشت. وقتی از ساختمان بیرون آمدم، شهر دیگر آن شهر چند روز پیش نبود. همه جا پر از آدمهایی بود که با چشمهای اشکآلود و قدمهای لرزان در تلاش رسیدن به خانههایشان بودند. موترها ناپدید شده بودند و همه پیاده میرفتند.
راه طولانی از میدان تا سر کوتل را قدمبهقدم و با دلهره طی میکردم که با زن باردار هممسیر شدم. او از خانه مادرش به خانه خود میرفت. در میانه راه، چند جوان آمدند و گفتند: «طالبان به سر کوتل رسیدهاند؛ زنها و دخترانی را که حجاب کامل یا چپن دراز ندارند، با مرمی هدف قرار میدهند.» این خبر مثل برق به قلب آن زن نشست. رنگ از صورتش پرید، ضعف کرد و بر زمین افتاد. حیران مانده بودم چه کنم! او را به کناری بردم و از رهگذری آب خواستم. آب را بر صورتش ریختم تا آرامآرام چشم باز کرد؛ اما از ترس میلرزید. دستش را گرفتم و آهسته همراهش شدم تا به خانه رسید.
پس از آن، تنها به راهم ادامه دادم. هر قدمم سنگینتر میشد. شهر غمگین بود، هوا خفه و قلبم پر از بیقراری. آنتن موبایلها قطع بود و شمارهام خاموش نشان میداد. خانوادهام بارها تلاش کرده بودند تماس بگیرند، اما موفق نشده بودند. آن روز، وقتی پا به خانه گذاشتم، دیگر هرگز به شهری که میشناختم بازنگشتم.
با آمدن طالبان، هزاران دختر جوان فرصتهای کاری و تحصیلیشان را از دست دادند؛ من یکی از آنان هستم. آن زمان، صبحها در مرکز آموزش زبان انگلیسی درس میخواندم، آزمون ماستری در رشته روابط بینالملل را سپری کرده و با بهترین نمره کامیاب شده بودم. قرار بود بهزودی درس ماستریام آغاز شود، اما همه چیز در یک چشم بههمزدن برباد شد. از همان روز، من نیز مانند هزاران دختر دیگر خانهنشین شدم.
با محدودیتهای طالبان، هر بار که خود را در لباس عروسی نکاح اجباری یا پشت میلههای زندان تصور میکنم، خون در رگهایم یخ میبندد و از زن بودن خویش متنفر میشوم.
در این مدت دنبال کار گشتم، اما آنچه مییافتم یا حقوق ناچیز داشت یا آنقدر دور بود که تمام معاش در کرایه موتر صرف میشد. امیدم کمکم رنگ باخت و دلم از زندهگی سیاه شد، چون میدانم اگر طالبان نیامده بودند، امروز شاید در مقام یک سارنوال، با افتخار مشغول خدمت میبودم.
چهار سال گذشت؛ چهار سالی که برای من مثل چهار قرن سنگین و بیپایان بود. امروز نیز بیکارم و با هزاران حسرت و ناامیدی، با رویاهایی که در غبار سیاست و سقوط خاموش شدند، روزگار میگذرانم.
۲۴ اسد، روزی است که هر سال با سایه سنگین بازمیگردد؛ روزی که دیگر دانشگاه را ندیدم، دفتر را ندیدم و زندهگیام در چهاردیواری خانه حبس شد. از آن روز، من زندانیای هستم که حکم آزادیاش هرگز صادر نمیشود.






