خوب یادم است ۱۵ آگست در خانه بودم و برای چکر رفتن به ولایت آمادهگی میگرفتم که برای چند روزی هواخوری برویم. تمامی وسایل را آماده کرده بودیم که برادرم سری به اخبار زد و گفت: «کابل سقوط کرد و افغانستان به دست طالبان افتاد.» دستم لرزید و گیلاسهایی که در دستم بود، شکست. صدای مرموز خانه ما را فرا گرفته بود. تمامی رویاهایم گویا به دور سرم میچرخیدند. ذهنم درگیر بود و سوالاتی از خودم میکردم که آیا زندهگی ما دختران مثل ۲۰ سال قبل خواهد شد؟ آیا ما هم دچار سرنوشت مادرانمان خواهیم شد؟
ذهنم به هم خورده بود. دلم بغض داشت که چرا مردم اقدام نمیکنند؟ کشور قرار است به یک بحران، دهشت و یک قهقرا برود. این سوال تمامی مدت به ذهنم میگشت و میدانستم این بار هم زنان و هزارهها اولین قربانیان خواهند بود. وسایلی که برای یک سفر خوب بسته بودیم، تبدیل به یک فرار شد؛ فرار از کابل، از خانه خود، برای محافظت از آبروی من و خواهرم که تنها دختران خانوادهمان هستیم. مادرم گفت: «بروید سلیمه و حدیثه را با خود ببرید، کابل دیگر برای اینها امن نیست.»
در راه بودیم. وقتی خواستم کلکین موتر را باز کنم که هوای تازه بگیرم، دیدم که هوای کابل تیره است و ناامیدی به مشامم میرسید. دیگر آرزو کردن، رویا بافتن و آرمان داشتن برای همه سخت بهنظر میرسید؛ خصوصاً آرزوهای خودم. من دوست داشتم داکتر شوم. اما آن لحظه این خواسته، تیره و مبهم به ذهنم میرسید. با چشمان اشکبار به زیباییهای کابل نگاه میکردم که دیگر مثل قبل نبودند. به کابل، به شهری که تا چند روز پیش با شوق به مکتب میرفتم، نمیتوانستم با شادی نگاه کنم؛ این شهر دیگر چهره ناامیدی به خود گرفته بود، چهره طالب.
آن لحظه، به همان میزان که از آرزویم دور میشدم، همانقدر مصمم به ادامه دادن شدم. اراده کردم که دختری قوی باشم. بیشتر از گذشته تلاش کنم. نگذارم دشمنی به نام طالب رویایم را بسوزاند. از آن روز امیدهایم را در دلم نگه داشتم و آرزویم را نیز زنده نگه داشتم. نگذاشتم رژیمی که ماندنی نیست، رویای من را خاموش کند.
آن روز ما همه محکم به زمین خوردیم. اما من دوباره ایستادم. اجازه ندادم کسی مرا ناامید بسازد.






