چهار سال از آغاز آن تراژدی و معامله ننگین و شوم میگذرد؛ روزی که یک ملت با همه داروندارش در قعر ظلمت و سیاهی سقوط کرد. زنان افغانستان تنها به جرم زن بودن، محکوم به زندان جهالت و مردسالاری مطلق شدند. رویاها و امیدهایشان معامله و حضورشان نادیده گرفته شد. زنان این خطه همواره قربانی بودهاند؛ چه بهوسیله مردان خانواده و چه بهدست حاکمان مرد.
در این چهار سال بهعنوان یک زن افغانستانی، بدترین سناریوی زندهگیام را زیستهام. گاهی که از من میپرسند چند سال داری، در پاسخ میگویم: این سالهای اخیر را ـ که این جنایتکاران (طالبان) در قدرت بودهاند ـ حساب نمیکنم؛ چون در این سالها نزیستهام، فقط زنده بودهام و نفس کشیدهام. همچون زندانیای واقعی در پشت میلههای زندان، تنها انتظار پایان یافتن حکمم را کشیدهام.
در این چهار سال، حسرت بهترین سالهای عمر و جوانیام را میخورم که بدون هیچ دستاورد خاصی سپری شده است. با پیدایش تارهای سپید در میان موهایم، این حسرت استخوانسوزتر میشود و اعماق وجودم را نشانه میگیرد. به چه جرمی باید محکوم باشم؟ به نامریی بودن؟ به پنهان بودن؟ به خاموش بودن؟
زمان اندکی از فارغشدنم از دانشگاه گذشته بود که این سفاکزادهها (طالبان) به قدرت رسیدند و حسرت جشن فراغت و پوشیدن لباس فراغت در دلم ماند؛ حسرت اینکه در حوزه تحصیلیام کار کنم و برای خودم و کشورم آدمی باشم. خواهرم که تازه از مکتب فارغ شده بود، تا اکنون حسرت رفتن به دانشگاه را در دل دارد. از اینکه نتوانست رشته دلخواهش را بخواند، اندوه جانسوز وجودش را میآزارد.
دوستم که در سمستر چهارم رشته حقوق بود، از تحصیل محروم شد و ناچار ازدواج کرد و حسرت دانشگاه در دلش باقی ماند. دوستان دیگرم مهاجر شدند و اندوههایشان را چون کولهباری با خود بردند به سرزمینی دیگر؛ سرزمینی که وطنشان نیست، بوی خاطرات کودکی و نوجوانی را نمیدهد و در آن نه هویت دارند و نه گذشته. تنها امروز و فردا را دارند. ما که ماندیم چه؟ ما بدتر از آنها بیوطنیم! ما در وطن خود بیوطنیم!
اجازه بدهید روایت خودم را یادآوری کنم؛ چند روز پیش همراه خواهرم و همسر برادرم به بازار رفته بودیم. درحالیکه مشغول چانهزنی برای خرید یک دست لباس بودیم، ناگهان پنج نفر از این جنایتکاران (ماموران امر به معروف طالبان) پیدا شدند و خواهرم را بهخاطر نمایانبودن قسمت اندکی از موهایش، توهین و تحقیر کردند. با گفتن الفاظ زشتی چون «بیشرم و بیحیا! موهایت را پنهان کن»، ما را مخاطب قرار دادند و بیرحمانه و رذیلانه بر ما بیحرمتی کردند. اما بدتر از تحقیر آنها، خندههای تمسخرآمیز مردان اطراف بود؛ مردانی که در آنجا حضور داشتند و چیزی کم از طالب نداشتند، بلکه نسخه اصلاحشده طالب بودند که در این مدت شاهد بدترین نوع تحقیر زنان سرزمینشان بودهاند.
اما چه چیزی مرا در این مدت سر پا نگه داشت و اجازه نداد به مرز فروپاشی برسم؟ بدون شک که کتابهایم بود و است. این کتابها بود که مرا از سقوط و فروپاشی نجات داد. روزی که بهطور کامل شاهد فروریختن رویاها و امیدهایم بودم، روزی که دیدم زندهگی و آرزوهای هزاران دختر دیگر پرپر میشود، چارهای نداشتم جز آنکه عمیقتر به کتابهایم پناه ببرم تا مرا از دنیای پر از ناملایمات و دشواریها در امان نگه دارد.
با هر دختری که در این مدت دیدار داشتهام، کتابها و جهانم را با او شریک ساختم تا قدری از حجم رنجهایش کاسته باشم. گامبهگام تلاش کردیم به آگاهی جمعی برسیم، تا زنان ناجی خود باشند و برای نجاتشان انتظار دست نامریی را نکشند. باشد که روزی ثابت کنیم زنان افغانستان از رنجهایشان قویترند.






