شاید «پانزدهم آگست» تنها یک جمله باشد، اما با شنیدن این جمله قلبم درد میگیرد. روزی بود که سکوت تمام شهر کابل را فرا گرفته بود؛ نه آن دغدغههای گذشته بود، نه آن ترافیکهای سرک. همه در خانههایشان بودند و موترهای لینی در سرکها دیده نمیشد. گویا چیزی از هوا پایین آمده و تمام شهر کابل را در سکوت فرو برده بود. در آن لحظه، من در حال تماشای کابل بودم؛ جایی که مکتبش برایم خانه دوم بود و مردمش را همیشه شاد میدیدم. به دخترهای بزرگتر که مکتب میخواندند، دخترانی که دانشگاه میرفتند، پسرانی که در سرکهای کارته چهار آهنگ میخواندند، آن کنسرتها، آن شور و هیجان عید و براتها فکر میکردم؛ همهشان گویا در پانزدهم آگست دود شدند و به هوا رفتند.
دلم میگیرد و غوغا میکند. قلبم آتش گرفته است که حالا در همان ماهی قرار داریم که پنج سال قبل بود و افغانستان توسط طالبان تصرف شد. من در طی این پنج سال دیگر آن خوشیها را بر لب هیچکسی ندیدم. آن سبزهای که قبلاً مردم در سرکهای شهر و کارته چهار رویش مینشستند، امروز کمرنگ و خالی است. آن شور و علاقهای که دختران برای رفتن به مکتب داشتند، دیگر از بین رفته است. آن مکتب رفتنها، در سر لین ایستادنها و خندیدنها، همه گم شدهاند. من امروز داغدارم؛ داغی که پنج سال است هر روز مرا میسوزاند. پانزدهم آگست همان روز سیاهی است که من پنج سال قبل، در همین روز، تمام آرزوها، رویاها و هدفهایم را از دست دادم و زندهگیام به کلی دگرگون شد.
نمیدانم این همه دردهایی را که کشیدهام به کی بگویم. دختری بودم از یک خانواده ساده، اما با رویاهای بزرگ؛ برای رسیدن به آن رویاها کمر بسته بودم، اما کمرم را شکستند. کتاب در دست گرفتم تا به مکتب بروم، اما از همان پشت در مکتب، دو مرد مسلح مرا به سوی خانه فرستادند و با زورگویی درِ علم را به روی میلیونها دختر بستند. در خانه ننشستم و به کورس رفتم، اما به بهانه حجاب، خواهرانم را از سرک دستگیر کردند و به زندان بردند و به من دیگر اجازه ندادند از خانه بیرون بروم. آن روز که مردی بیگانه جلوم را گرفت و بهخاطر لباسی که انتخاب کرده بودم مرا تحقیر کرد… همه اینها را صدها بار روی ورق نوشتم و سوزاندم؛ دردهای بیپایان، شکنجهها، حقخوری، نبود علم و نبود حق تعلیم؛ همهشان را از من و از میلیونها دختر گرفتند.
من در طی این پنج سال فقط گریه کردم؛ نهتنها چشمانم گریه کردند، بلکه در این مدت قلبم نیز گریه کرد. به حال خودم، به حال دخترانی که میشناختم و یکی از آنها بهدلیل شرایط پس از پانزدهم آگست به زور به شوهر داده شد و زندهگیاش نابود شد. تمام هدفهایش سوخت و خاکستر شد. در این پنج سال، قلبم بهخاطر دختری که رویای وزیرشدن را بافته بود و میخواست برای افغانستان کسی باشد، اما او را در خانه نشاندند، چادری بر سرش گذاشتند و کتابهایش را سوزاندند، خون گریه کرد. دلم برای دخترانی گریه کرد که هر روز محدودیت جدیدی را میبینند؛ از بستهشدن درهای مکاتب تا دستگیری در سرکها. تمام اینها برایم خیلی سخت و خارج از تحمل شده است. همهچیز بغضی شده که هر روز گلویم را میفشارد، اما امیدهایی که دارم نمیگذارند بشکنم.
حالا که پنجمین سال است طالبان در افغانستان حکومت میکنند، یکباره صبح، تمام دردهایی را که کشیدهام بر شانههایم آمد و مرا خم کرد. تمام رویدادها، سختیها و ناحقیها مرا رنجور کردند و دیگر توان نگهداشتن گریههایم را نداشتم و گریه کردم. امروز قلب دختران افغانستان گریه میکند. امروز همان روزی است که پنج سال قبل، تمام زندهگیشان را از دست دادند.
با وجود این همه محدودیت، من هنوز ایستاده هستم و کتابهایم را رها نکردهام. من برای خودم و کشورم درس میخوانم و تا پنج سال آینده میخواهم مکتبم را تمام کنم و به رشته مورد علاقهام برسم. شاید تمام درهای مکاتب را بستهاند، اما درهای مکاتب آنلاین را هیچوقت نمیتوانند ببندند. من تا آخرین خط پیش میروم و نیمپیکر جامعه را زنده نگه میدارم. میخواهم در رشته روابط بینالملل درس بخوانم و این یکی از هدفهایم است؛ هدفی که برایش برنامه ریختهام و استراتژی تعیین کردهام.






