سال ۱۹۸۷ میلادی بود و سرمایی سنگین و ناگفته با خود داشت؛ سنگینیای که تنها از هوا و فصل نبود، بلکه از کشوری میآمد که در آتش جنگ از هم پاشیده بود. برادرم پنج سال طولانی را در چکسلواکیا سپری کرده بود. تمام دل و جانش را صرف تحصیل انجنیری کرده و رویای ساختن آیندهای بهتر برای مملکت و خانوادهمان را در سر پرورانده بود. اما همان لحظهای که پا به خاک میدان هوایی کابل گذاشت، تمام آن رویاها از او گرفته شد. مقامات، دیپلمش را همانجا ضبط کردند و او را به خدمت اجباری عسکری سوق دادند. تنها هفت روز، فقط یک هفته کوتاه، به او فرصت دادند تا گرمای خانه و فامیل را دوباره احساس کند؛ سپس باید لباس نظامی میپوشید و به خدمت میرفت.
طبق مقررات خدمت آن زمان، تنها اجازه داشت هر دو ماه یک آخر هفته به خانه برگردد. ما برای همین لحظههای کوتاه زندهگی میکردیم و در تمام مدت، با نگرانی و نفسهای حبسشده منتظر میماندیم. آن روزها افغانستان از بسیاری از امکانات دنیای امروز محروم بود و ما حتا تلفن نداشتیم، مانند اکثریت کابلیان. تلفن موبایل که اصلاً وجود نداشت تا این فاصلهها را پر کند. همین که برادرم از دروازه خانه بیرون میرفت، دیگر در تاریکی ناشناختهها میرفت و تا دیدار بعدی دست به دعا بودیم که بهخیر و سلامت برگردد.
یک صبح زود، خیلی پیش از طلوع آفتاب، با صدای آرام حرکت مادرم در خانه از خواب بیدار شدم. او آهسته از خانه بیرون رفت، به صحن حویلی خانه ما، و در روشنایی کمرنگ آفتابه آب در دستش بود و در سپیدهدم چیزی را به آب روان زمزمه میکرد. حدود ده دقیقه گذشت تا سرانجام دوباره وارد اتاق شد و اضطراب در صورتش دیده میشد.
کنار من نشست و با صدایی لرزان، از خوابی که دیده بود برایم گفت. در خواب، برادرم را دیده بود و درست زیر چشم راستش، یک لکه سیاه دیده میشد.
وقتی دیدم که مادر جانم چقدر پریشان است، سعی کردم نگرانیاش را کم کنم و با هر کلمهای که از یک کودک برمیآمد، دلداریاش بدهم. گفتم: «تشویش نکو مادر جان، خواب فقط خواب است. انشاءالله برادرم بهخیر خانه میآید. مه دعا میکنم که بهخیر خانه بیاید.»
اما مادرم و نگاهش سنگین بود. گفت به محض اینکه از خواب بیدار شد، آفتابه را از آب پاک و صاف پر کرد و به بیرون رفت و خوابش را اول به آب روان گفت. در باور و رسم مردم افغانستان، اگر خواب بدی روح انسان را آشفته کند، باید آن خواب را نخست برای آب روان تعریف کند؛ باید گذاشت جریان پاک آب، پیش از آنکه گوش انسانی آن را بشنود، بدی و نشانه شوم خواب را با خود ببرد.
آن صبح سرد، مادرم بیرون رفته بود تا عمیقترین ترسش را با آب در میان بگذارد و نزد خداوند دعا کند که آب، خطر را از پسرش دور کند.
وقتی آخر هفته فرا رسید، قلبم از شادی به تپش افتاد. برادرم از دروازه وارد خانه شد. اما چیزی عجیب بود؛ او یک عینک آفتابی سیاه و قابدار به چشم داشت؛ چیزی که پیش از آن در چشمش ندیده بودم. وارد اتاق نشیمن شد و روی تشک و پشتیهای سنتی افغانی که به دیوار تکیه داده بودند نشست. هنوز درست ننشسته بود که مادرم با عجله به طرفش رفت و چشم از صورتش برنداشت. با صدایی آمیخته به ترس پرسید: «چرا عینکهای سیاه پوشیدی، بچیم؟»
برادرم لبخندی زد و سعی کرد عادی به نظر برسد؛ گویا میخواست مادرم را از نگرانی دور نگه دارد. گفت: «چیزی نیست، مادر جان. عینکهای سیاه در این روزها مد است.» مادرم با تکرار گفت: «عینکهایت را پس کن بچیم، که چشمایت را ببینم.»
او سعی کرد مقاومت کند و با ناراحتی کمی جابهجا شد، اما مادرم اصرار کرد. غریزه مادریاش حاضر نبود حرف او را باور کند. سرانجام برادرم گفت: «تشویش نکو مادر جان، وقتی در حال بارکردن وسایل سنگین روی موتر عسکری بودم، پایم لخشید (لغزید) و از پشت موتر روی یک سنگ بزرگ افتادم. فقط یک زخم کوچک برداشتم، اما کاملاً خوب هستم. به چشمم هیچ آسیبی نرسیده.»
آهسته عینک سیاه را از روی صورتش برداشت. نفسم بند آمد. درست زیر چشم راستش، همان لکه سیاهی دیده میشد که مادرم چند روز پیش در خواب دیده و برایم توصیف کرده بود؛ دقیقاً در همان نقطه، با همان شکل و با چنان جزئیاتی که خواب او را به واقعیتی عجیب تبدیل میکرد.
مات و مبهوت نشسته بودم و تا عمق وجودم تکان خوردم. اگر مادرم آن صبح از خانه بیرون نمیرفت تا خوابش را برای آب روان تعریف کند، اگر پیش از آنکه برادرم قدم به خانه بگذارد، تمام جزئیات خوابش را برای من تعریف نکرده بود، شاید میگفتم این فقط یک تصادف است. اما آنجا، در سکوت اتاق نشیمن خانهمان در کابل، شاهد چیزی بودم که برای من چیزی جز یک معجزه نبود.
دههها از آن صبح سال ۱۹۸۷ گذشته است. امروز مادرم در آلمان زندهگی میکند؛ بیش از هفت هزار کیلومتر دورتر از جایی که من زندهگی میکنم. اما فاصله هیچ معنایی برای آن رشته نامرئی و ناگسستنیای که ما را به هم پیوند داده، ندارد.
حتا امروز، اگر کمی مریض باشم یا سنگینیای در دل داشته باشم، صبح زود تلفنم زنگ میخورد. همیشه اوست؛ همان مادر مهربانم. میگوید خواب نگرانکنندهای درباره من دیده است؛ گویی ناراحتی من را هزاران کیلومتر دورتر، پیش از آنکه حتا یک کلمه بر زبان بیاورم، احساس کرده است.
من نمیدانم چه نوع رشته نامرئیای است که یک مادر را به فرزندش پیوند میدهد. نمیدانم چه جریان نادیدنیای روح او را از میان قارهها و فرسنگها عبور میدهد تا به فرزندش برسد. فقط میدانم که این پیوند، از تمام قوانین دنیای مادی فراتر میرود. این حسی است عمیقتر از سخن، قدیمیتر از زمان. و من میدانم که وجود دارد، چون خودم با چشمان خود آن را دیدهام.






