ساعت ۷:۵۰ دقیقه شب است. مثل همیشه سرکها و مسیر سرکوتل خیرخانه پر از ازدحام، سر و صدا، بوق موترها و ترافیک سنگین است. پنج یا شش موتر پیش رویشان قرار دارد که نزدیک ایست بازرسی (چکپاینت) طالبان هستند.
دلهره و ترس تمام وجودش را فرا گرفته است؛ مبادا طالبان دوباره موترشان را توقف دهند و به هر بهانهای تلفنهای شخصیشان را بگیرند و بررسی کنند. بدبختانه آن شب، شبی بود که باید در جلسه حاضر میشد و سمینار خود را ارائه میکرد. زینب پس از بسته شدن دانشگاههای حضوری در خانه دستخالی ننشسته، بلکه بهصورت آنلاین در دانشگاه «آنلاین زن» تحصیل میکند و برایش تحصیل مهمتر از همهچیز است.
آن شب نیز سمینار برایش بسیار مهم بود؛ نمرهای که دریافت میکرد اهمیت زیادی داشت، چون شب و روز برایش زحمت کشیده بود و نمیتوانست از جلسه خارج شود. «در حال حاضر، یگانه روزنه امید ما دختران افغانستانی، دانشگاههای آنلاین است.»
با خستهگی روز، سر و صدای موترها و همچنان ترس از طالبان، زینب تسلیم نمیشود. کتابچه یادداشتش را روی پاهایش گذاشته و با چراغ تیلفون خواهرش آمادهگی ارائه سمینار را میگیرد. خانوادهاش که قبلاً تجربه ناخوشایندی از ایستهای بازرسی طالبان دارند، با استرس و دلهره میگویند: «از جلسه بیرون شو، نشود که موتر را توقف بدهند.»
اما زینب مثل همیشه اضطرابش را پنهان میکند و در نقش دختری قوی فرو میرود. با جملات انگیزشی میخواهد دل خانوادهاش را جمع کند: «نگران نباشید، چیزی نمیشود، حواسم هست.» سرش را از شدت ترس و دلهره پایین میگیرد. از یکسو استرس سمینار و از سوی دیگر استرس طالبان او را در خود گرفته است که صدای برادرش میآید: «دفعه پیش یادت نیست؟ ایمیلهایت را پاک کردهای؟»
با شنیدن این حرفها رنگش مثل گچ سفید میشود، لرزش دستانش بیشتر میشود و به دروغ جواب میدهد: «بلی، بلی، وقت پاک کردم.»
زینب با خود میگوید: «بهراستی، اینهمه ترس در ملک خودم برای چه بود؟ مگر من چه کار کرده بودم؟ قتل کرده بودم؟ حقالناس خورده بودم؟ یا دزدی؟ من فقط هر از گاهی مینوشتم، همین.»
وضعیتش را با استاد و همصنفیهایش به اشتراک میگذارد. آنها نیز تاکید میکنند که اگر احساس خطر میکنی بابت چکپاینتها، میتوانی از جلسه خارج شوی و سمینار را به هفته آینده بگذاری. اما زینب تسلیم نمیشود و در جلسه میماند؛ چون دلش برای درس و دانشگاه تنگ شده بود و حالا که فرصتی برای اثبات خود و ادامه تحصیل داشت، محال بود که به خاطر طالبان حتا یک ساعت از درس محروم شود.
ساعت هشت شب میشود و زمان ارائه سمینار است. قبل از شروع، بابت اوضاع و کموکاستی عذرخواهی میکند. چند دقیقه از آغاز نمیگذرد که نوبت بررسی و سرک کشیدن موترشان میشود. خیلی سریع چراغ تلفن را خاموش کرده و مایک را قطع میکند.
«طالب نسبتاً جوانی با ریش بلند و موهای ژولیده چراغک دستانش را سمت عقب موتر گرفت و یک نگاه سرسری انداخت و با تکان سر اجازه حرکت موترمان را داد. شانس آوردیم که اینبار با آدم بیپروایی سر خوردیم.»
رشته صحبت برای لحظهای از دستش میرود، اما در نهایت سمینار را ارائه میکند.
بعد از اتمام سمینار، به یاد میآورد که دو دفعه قبل چگونه نزدیک بود تلفنهایشان را چک کنند: «یکبار ساعت ۱۱ شب بود و از یک مهمانی خانوادگی برمیگشتیم که طالبان با برادرم مشاجره لفظی کردند و به او میگفتند: غیرت نداری که خواهر جوانت را در پیش موتر نشاندهای و تلفن دستش دادهای.»
او میگوید: «بار دوم نیز بابت پوششمان موتر را توقف دادند و تذکر دادند که بار دیگر اگر با این سر و وضع ـ در حالی که لباسهای عادی و عاری از زرقوبرق با چادر به سر و تنمان داشتیم ـ بیرون آمده بودید، موترتان را با خود میبریم.»
این در حالی است که ظاهراً کار اصلی ایستبازرسی بررسی وضعیت امنیتی موترها و گوشبهزنگ بودن خطرات احتمالی است، نه امر بالمعروف.
اما زینب پس از پایان سمینار احساس میکند که ساعتها در شکنجه بوده یا درونش کوبیده شده است. بدنش تب کرده، گوشهایش سنگین شده و آب دهانش را به سختی قورت میدهد. با خود تعهد میکند که پس از این با تلفن دوم بیرون خواهد رفت و تلفن اصلیاش را در خانه میگذارد.
در خانهای که به نظر میرسد امنتر و بزرگتر از سرکها و کوههای این وطن غمزده باشد؛ بیرون، گویا مبدل شده به هیولایی که سالهاست گرسنه است و هر لحظه ممکن است از فرط گرسنهگی یکی را ببلعد.






