چشم گشودن و زیستن ما در این خاک به چه قیمتی است؟ به قیمت شاد نبودن، آرامش نداشتن، محروم شدن از درس و تعلیم، نداشتن حق کار، خاک کردن آرزوها و نهایتا خاک کردن خویشتن. هنگام کودکیام ناآگاهتر از این بودم که متوجه شدت افراطی بودن اطرافیانم شوم. مکتب قریه ما توسط طالبان سوختانده شده بود. پسران قریه برای فراگیری علم دین به مسجد میرفتند و دختران حتا از یادگیری قرآن کریم نیز محروم بودند. هشت سال داشتم که پدرم با مشکلات زیادی خانوادهاش را راضی ساخت تا با رفتنش از قریه مخالفت نکرده و دعای خیرشان را شامل حال پدرم بسازند. اینگونه شد که پدرم ما را با خود به قندهار آورد و رنگ دیگری از زندهگی را مشاهده کردیم.
من و برادرم هر دو شامل مکتب شدیم، ولی اقارب ما حکم کفر ما را صادر کرده و رفتوآمد را با ما قطع کردند. دیگر هیچگاهی به قریه نرفتیم و با بزرگتر شدن حتا ترس اینکه اگر به قریه برویم و آنها نگذارند ما برگردیم نیز بر ترسهای من و برادرم اضافه شده بود. برای همین هیچ علاقهای برای رفتن به زادگاه خود نشان نمیدادیم.
از نوجوانی علاقه زیادی به موسیقی و گیتار نواختن داشتم. حتا موقع پاککاری خانه، جاروب را به فرض اینکه گیتار است، میان دستانم میگرفتم و در خیالاتم گیتار مینواختم. هنوز متعلم بودم که به مادرم گفتم میخواهم به صنف موسیقی شامل شوم که با یک نه جدی و صریح مقابل شدم. دلیلش چه بود؟ قطعا حرف مردم.
اما عقبنشینی نکردم و چندین بار حرفم را برای مادرم تکرار کردم و هر بار جواب منفی شنیدم، تا اینکه از مادرم قطع امید کردم و دست به دامان پدرم شدم. قسمت خوب ماجرا این بود که برادرم سخت حمایتم میکرد و پابهپای من سعی داشت پدرم را راضی بسازد. بالاخره با اصرار بسیار پدرم خلاف مادرم رضایتش را اعلام کرد و برادرم نیز فردایش مرا شامل صنف موسیقی ساخت و از پول پساندازش برایم گیتار خرید.
حس میکردم اصلا در زمین نیستم و بال درآورده و پرواز کردهام. دیگر نیاز به تخیل نبود و واقعا در حال لمس و تجربه کردن رویاهایم بودم. اوایل یادگیری با صداهایی که از گیتارم درمیآوردم، همه خانواده به تنگ آمده بود. اما من در دنیای دیگری سیر میکردم و در افکارم بهترین گیتارنواز دنیا بودم.
مادرم مدام از اینکه بیشتر از درسهایم به گیتار نواختن وقت و توجه به خرج میدادم، ابراز ناخشنودی میکرد. هرچند دانشآموز ضعیف و کمکار نبودم، اما در مقایسه به برادرم همیشه کم میآوردم. مادرم نیز همیشه مرا با برادرم مقایسه میکرد و با نصیحتهای مادرانهاش سعی میکرد مرا به تلاش بیشتر در قسمت درسهایم وادار کند.
متعلم صنف یازدهم بودم و با درخواست برادرم شامل دوره آمادهگی کانکور شدم تا برای این امتحانی سرنوشتساز آماده باشم. هدفم از قبل مشخص شده بود و تصمیم داشتم تحصیلاتم را در بخش موسیقی ادامه بدهم.
والدینم هر از گاهی از اینکه مبادا اقارب ما از فعالیتهای من باخبر شوند، ابراز نگرانی میکردند؛ اما من دلیلش را نمیدانستم. تا اینکه بعدا باخبر شدم که پسران کاکایم در قریه از سران طالبان هستند و خون من وامثالم را حلال میدانند. اگر بگویم دانستن چنین حقیقتی مرا نترساند، قطعا دروغ گفتهام. ترس و نفرت بدی از آنها در دلم خانه کرد و حتا دعای نابودیشان ورد زبانم شده بود. اما انگار قبل از مستجاب شدن دعاهایم، باید آنها به سر وقت من میرسیدند.
سال آخر مکتب بود و همه دانش آموزان چشمانتظار روز فراغت خود بودیم. در حالیکه هنوز سال تعلیمی به نیمهاش نرسیده بود. آوازههای جنگ و خبر سقوط ولایات روزبهروز زیادتر و نزدیکتر میشد. انگار که همه اهالی این خاک به خانههایشان پناه بردهاند و انتظار پایان کار هستند. جمهوریت سقوط کرد و یکباره چندین سال به عقب برگشتیم. تا سه ماه بعد از حاکم شدن طالبان پا از خانه بیرون نگذاشتم. وحشت بیپایانی از این گروه داشتم و هنوز هم دارم.
یکی از روزهای بارانی خزان، کاکایم با پدرم تماس گرفت و در کمال ناباوری خبر کوچیدنشان را به قندهار به ما داد. آدمهایی که سالها با ما قطع ارتباط کرده بودند، مهمان خانه ما میشدند و ما باید با جبین باز از آنها پذیرایی میکردیم. پدرم با عجله و خوشحالی برای خوشآمدگویی به سر راهشان رفت و برادرم را نیز به دنبال ضروریات خانه فرستاد. حقیقتا از دیدن لبخند پدرم خشنود بودم، اما هیچ اشتیاقی به ملاقات خانوادهاش نداشتم. قبل از رسیدن مهمانها مادرم از من خواست گیتارم را از معرض دید پنهان کنم و اصلا چیزی در این مورد به زبان نیاورم. گیتار را داخل الماری لباسهایم گذاشتم و دروازهاش را قفل کردم.
چند روزی از آمدن خانواده کاکایم میگذشت و آنها تصمیم گرفتند برای یافتن خانه مناسب به راهنماییها سر بزنند، از این رو همه مردانشان با پدر و برادرم از منزل بیرون شدند. مادرم نیز با زنانشان برای خریداری رفتند و من غذا را بهانه کرده در خانه باقی ماندم. از فرصت استفاده کردم و سمت گیتار رفتم. اینکه چند روز برایم چهقدر دشوار گذشته بود، قابل بیان نیست. آنقدر غرق نواختن گیتار بودم که اصلا نفهمیدم پدرم و بقیه چه زمانی داخل خانه شدند.
برادرم با عجله خودش را به اتاقم انداخت و گیتار را از دستم گرفت تا پنهانش کند؛ اما قبل از اینکه به سمت الماری برود پسر کاکایم که از جنگجویان طالب بود، بدون اخذ اجازه وارد اتاقم شد. نخست نگاهی وحشیانه به موهای برهنهام و سپس به گیتار انداخت. بیهیچ حرفی سمت ما آمد و گیتار را از دست برادرم قاپید و چنان محکم به دیوار کوبید که گیتار ترک برداشت و با چند ضربه دیگر گیتارم را که حالا شکسته بود میان اتاقم پرت کرد و بیرون شد.
بیرون شدن پسرکاکایم همراه بود با سروصدا و کافر خطاب کردن من و خانوادهام. به حدی که فکر میکرد نشست و برخاست فرزاندنش با من باعث میشود آنها به بیراهه بروند و ادب و اخلاق را به باد فراموشی بسپارند. همان روز با حرفهای ناخوشآیندشان خانه ما را ترک گفتند و به خانه یکی از اقاربشان رفتند. رفتن و ماندنشان برایم اصلا ارزشی نداشت، اما حرکاتشان در طی چند روز معدود برایم سوالهای زیاد برجا گذاشت. به چه حقی باید یک مرد بدون اجازه وارد اتاق یک دختر شود؟ به چه حقی دست به وسایلش بزند؟ حتا اگر وسایلش خارج از قوانین اسلام باشد، هم این حق را ندارد. چه کسی به او اجازه تکفیر مرا داده بود؟
آنها رفتند و من کنار تکههای شکسته و خردشده گیتارم نشسته بودم. حس میکردم یکی روحم را شکسته است. تا چند روز حاضر به دور ریختن گیتار شکستهام نبودم و هنوز هم یک تکهاش را با خود نگه داشتهام. آن حادثه تبدیل به کابوس شبهایم شده و ترس و نفرتم را از این گروه چندین برابر کرده است.
دیگر آرزو نکردم گیتار داشتم باشم. دستانم شوق نواختن نکردند و نخواستم یک بار دیگر خانوادهام به خاطر من تحقیر شوند و چند آدمی که هیچ بویی از دین و علم نبردهاند، آنها را بیدین و کافر خطاب کنند. این سرزمین قاتل است. قاتل آرزوهای من و همجنسانم، قاتل علم و دانش، قاتل روحها و قاتل آرامش و خواب شبها. امیدوارم روزی از این زندان آزاد شوم و طعم واقعیِ زندهگی را بچشم.







