برخلاف سالهای شوم گذشته، حس دلتنگی و دلشوره ندارم. احساسم سرشار از شادی و آرامش است، هرچند میدانم پانزدهم آگست آغاز تلخکامیها، ناامیدیها، رنج، ترس و وحشت در زندهگیام بود. اما تمام این چهار سال چنین نگذشت. این چهار سال بیانگر قدرت زن بودنم بود؛ قدرتی که باید از دل سختیها عبور میکرد تا به پختهگی برسد. قدرت زنانی که در سالهای بعد، روشنیبخش تاریکترین روزهای تاریخ خواهند شد.
یادم است لبسرین سرخ را در برابر آیینه به لبهایم میزدم. لباس آبی قشنگم را پوشیده و آراسته با عطر دلخواهم بودم که ناگهان صدایی از کوچه بلند شد: «جمع شوید! سلاح بگیرید! مقاومت کنید! شکست نخورید! فرار نکنید! ما در کوچه و پسکوچه میجنگیم!» زمزمهها و هیاهو بیشتر شد. تمام سرها از پنجره بیرون آمده بود. همه سراسیمه بودند. مردان، زنان، حتا کودکان گریهکنان میدویدند و هیچ کس نمیدانست چه شده است.
مردی با گریه و فریاد میگفت: «شما را به شیر مادرتان قسم، به غیرت افغانیتان قسم! اگر از خدا میترسید، ایستاده شوید. بهخاطر خواهران ما، بهخاطر شهدای ما. اگر میشود بجنگید! با من جمع شوید، لطفاً با من بیایید. ما زیر سایه ستم و دروغ چگونه زندهگی کنیم؟ وقتی خواهر ما از بغل ما کشیده شده و در آغوش طالب خوابانده شود، چگونه زندهگی کنیم؟ های مردم! صبر نکنید، عادت نکنید، ایستاده شوید.»
و ناگهان صدای فیر و فریاد بلند شد؛ صدای وحشت و بیچارهگی. همه گفتند: «کابل سقوط کرد.» مات و مبهوت به خودم نگاه کردم. با این آراستهگی، به کجا باید میرفتم؟ حالا چه باید میکردم؟ چرا چنین شد؟ مگر کابل یک شهرک بود که اینطور یکباره سقوط کند؟
فریاد مقاومت آن مرد در هیاهو و تیراندازی گم شد، اما فریاد برخاستن در وجود من نجوا میکرد. بالاخره زن بودم؛ باید تحمل میکردم. تمام قوانین ظالمانه طالبان میخواستند مرا حذف کنند، اما من در همان جامعه خودم را حفظ کردم. یاد گرفتم که زنده بمانم، حتا وقتی همه چیز علیه زنده ماندن من بود.
پس این چهار سال، هر قدر زنان در این جامعه سرکوب شدند و هر قدر مردان در برابر ظلمی که بر زنان رفت سکوت کردند، باز زنان افغانستان با امید ادامه دادند. شکست را نپذیرفتیم و مردانی را یافتیم که کنار ما ایستادند و همصدا شدند. در میانه راه با روشهای مختلف جنگیدیم؛ با تسلیم نشدن، با خواندن، با نوشتن.
یکی از نمونههای این ایستادهگی، انجمن ادبی سوزن طلایی است؛ جایی که گرد هم آمدیم. موسس آن یک زن است: حمیرا قادری و همکارش یک مرد. در این گروه از فرهنگها، قومیتها و زبانهای مختلف افغانستان زیر یک چتر جمع شدیم؛ ازبک، هزاره، پشتون، تاجیک… . این جا به ما یادآوری کردند که ادامه دهیم. اگر جامعه سکوت کرده، ما کنار هم بمانیم، باهم دوست و یاور باشیم. استاد به همه ما یادآور شد که همدیگر را فراموش نکنیم، در خفقان طالبان پناه هم شویم، به راه طالب نرویم و کنار هم کار کنیم برای فردای بهتر. شاید ما نسلی باشیم که نسل فردا را از غرق شدن در افکار طالبانی نجات دهد.
پس ما اینگونه مبارزه کردیم. این چهار سال تنها تاریکی نداشت؛ ما روشنی و نور تاریخ آن شدیم. شما با چه روشی مبارزه کردید؟






