به عادت دیرینهاش، هر روز صبح زود، زودتر از اینکه آفتاب سر بزند و شهر را بیدار کند، از خواب بیدار میشود. به آشپزخانه میرود و خمیری را که دو ساعت قبل برای نان آماده کرده بود، زغاله میکند تا برای صبحانه فرزندانش نان گرم بپزد. بعد، همانطور که دستهایش بوی آرد و لباسش بوی نان گرم میدهد، سماوار چوبی را که در گوشه حویلی است روشن میکند و سپس شروع به جمعوجارو کردن خانهاش میکند. دوست دارد هنگام بیدار شدن فرزندانش همهچیز منظم و آماده باشد. پانزده سال میشود که لیلا هر روز صبحش را اینگونه آغاز میکند؛ با امید، با برنامه و با انرژی. تا بتواند هم مسوولیت خود را در خانه بهدرستی انجام دهد و مادرانه برای فرزندانش عشق بورزد و هم وظیفهای را که برای بهدست آوردنش، جدا از شانزده سال تحصیل، زحمات زیادی کشیده بود، بهدرستی انجام دهد. انجام وظیفهای که به او اعتمادبهنفس میداد و باعث میشد با وجود تمام خستهگیهایش بازهم به روی خانواده و دوستانش لبخند بزند. اما بیخبر از اینکه وضع محدودیتها بر آموزش و کار زنان در افغانستان روزی سر راه او نیز قرار خواهد گرفت و سالها مسوولیتپذیری و پشتکار در وظیفه هم نمیتواند مانع این ممنوعیت و سلب مسوولیت از او شود.
خانم لیلا بانویی چهلساله است. او تحصیلات خود را تا مقطع لیسانس در رشته روانشناسی، بخش پیداگوژی، به پایان رسانده است. وی از پانزده سال به اینسو در مدیریت تربیتبدنی اناث معارف ایفای وظیفه کرده است. اما در ماه عقرب سال جاری، مکتوب تنقیصی این بست فرستاده شد و او بهطور رسمی از کار منفک شد. خانم لیلا میگوید که تنقیصی بست او بهطور ناگهانی صورت گرفت و او هیچگونه حق اعتراض یا درخواست امتیاز از پانزده سالی که در این بست اجرای وظیفه کرده است، ندارد.
او میگوید: «در سالهای پسین، تقرری در بستهای دولتی در بسیاری از موارد بدون اعلان و ایجاد فضا برای رقابت آزاد صورت میگیرد؛ چیزی که خود دلیل محکمی بر تعیینات دولتی بر اساس شناخت و روابط است. شناختی که با در نظر داشت روح کلی حاکم بر فضای اداره مربوط شکل میگیرد. در کنار این شکل از جلبوجذبها که در آن شماری از کارمندان بدون توانمندی و شایستهگی لازم به یک اداره پیوست شده و رسمی میشوند، سوی دیگر آن تنقیص غیررسمی و بیدلیل بستهای رسمی دولتی است. کارمندانی که از این مجرا تنقیص و منفک میشوند، آنانیاند که توانسته بودند بهطور مسلکی و پس از گذراندن مراحل طولانی اداری و عبور از فیلترهای رسمی خود را مقرر بسازند و سالهای طولانی را در بست مربوطهشان اجرای وظیفه کنند. اما یکباره و بدون هیچ دلیل موجهی بستهایشان تنقیص میشود و بدون در نظر داشت تجربه و سوابقشان از وظیفه منفک میشوند و حقوق و مواجب سالهای خدمتشان را نیز دریافت کرده نمیتوانند.»
در پی از دست دادن وظیفه و تغییر شرایط ناگهانی که با برهم خوردن نظم زندهگی خانم لیلا همراه شد، او دچار افسردهگی و تکلیفهای جسمانی ناشی از وضعیت خراب روحی شد. هرچند این حالت برای او بسیار شدید نیست، اما تا هنوز با آن درگیر است.
او میگوید: «شوق روزهایی که با اشتیاق به طرف وظیفه میرفتم و کارهایم را انجام میدادم هنوز هم در چشمانم مانده است. دوست دارم دوباره آن روزها تکرار شوند و من بتوانم برای درس تربیتبدنی و فعالیت ورزشی شاگردان برنامهریزی کنم. میخواهم توان و فرصت برگشت به وظیفه برایم مهیا شود تا دختران نونهال را تشویق به ورزش کنم و به معلمان ورزش آموزش بدهم و یادآور شوم که ترویج ورزش تا چه اندازه میتواند در بهبود سلامت جسم و روان شاگردان نقش داشته باشد. برگزاری مسابقات ورزشی برای دختران و تماشای این مسابقات از نزدیک برای من بسیار پرهیجان و برای دخترانمان نشاطآور است. اما افسوس که من باید با حسرت این آرزوها را یاد کنم و آن دستآوردها را به خاطر بسپارم.»
تنقیص بست و منفکی ناگهانی برای بانو لیلا و افرادی چون او که سالهای متمادی از عمر خود را صادقانه و در نهایت تلاش وظیفه خود را انجام دادهاند، بسیار دشوار و گاه تحملناپذیر است. بانو لیلا میگوید آنها با این امید و اشتیاق به وظیفه پابند بودند که هزینه زندهگی خود را در زمان حال از این مجرا تامین کنند و برای روزهای بازنشستهگی نیز سرمایهای از این طریق ذخیره داشته باشند. اما این شکل از تنقیصهای بیدلیل سبب میشود تا این دسته از ماموران رسمی دولتی که بیکار میشوند، این سرمایه و حقوقشان را در یک چشم برهمزدن از دست بدهند. از سوی دیگر، تا مدت نامعلومی شغل جدیدی را نیز بهدست نخواهند آورد.
خانم لیلا هنوز هم هر صبح، پیش از آنکه شهر بیدار شود، از خواب برمیخیزد و طبق روال پانزده سال گذشته که در کنار کار خانه وظیفه بیرون از خانه را نیز اجرا میکرد، کارهایش را انجام میدهد. پس از آن کنار پنجره کوچک خانهاش میایستد و در حالی که رفتوآمد رهگذران را که برای انجام کارهای خود از خانه بیرون شدهاند تماشا میکند، چای خود را آهسته مینوشد. آنگاه نگاهش را به سمت دخترش برمیگرداند و با خود فکر میکند: «آیا کوچهپسکوچههای این شهر اجازه میدهد تا دخترش از آن عبور کند، درس بخواند و کار و زندهگیاش را آنگونه که دوست دارد بسازد و ادامه دهد؟»






