با شنیدن هشتم مارچ یا همان روز زن دلم میگیرد. گلویم پر از بغض میشود. کدام روز زن؟ کدام هشتم مارچ؟ همان هشتم مارچ که دیگر نمیتوانیم پا به بیرون بگذاریم؟ یا همان هشتم مارچ که دیگر نمیتوانیم درس بخوانیم؟
من دختری هستم از افغانستان؛ و این خود به تنهایی گویای درد و رنجی است که حمل میکنم. وقتی افغانستان میگویم، یعنی همان کشوری که زنانش نمیتوانند حرف بزنند، درس بخوانند، آرزو کنند، تصمیم بگیرند و هزاران حق انسانی دیگر را از دست دادهاند.
من هفده سال سن دارم. سن کمی نیست؛ اما همه چیز برایم در چهار سال قبل منجمد شده است. این چهار سال برای من جنگ و هیاهو بوده است. تمام ترسها و غمهایم یک طرف، ولی اینکه دیگر نمیتوانم درس بخوانم، طرف دیگر. نمیتوانم قلم بردارم، نمیتوانم مشقهایم را بنویسم. نمیتوانم آن آرزوهای بزرگم را بر شانه بیندازم. نمیتوانم دوباره با دوستهایم در حویلی مکتب قهقههوار بخندم و هزاران «نمیتوانم» دیگر…
تمام اینها یک دلیل بزرگ دارد و آن هم سلطه طالبان بر این کشور است. طالبانی که میگویند دختران نباید درس بخوانند، نباید در بیرون جامعه دیده شوند و هزاران «نباید» دیگر که گاهوناگاه تیتر خبرها میشود.
برای من این چهار سال خفهگی و سکوت بوده است؛ زیرا چهار سال است که صدایم در پشت دروازههای خانه بسته شده است. نمیتوانم حرف بزنم. این خیلی عادی است که من میخواهم همانند دیگر دختران درس بخوانم، تلاش کنم و آرزوهای بزرگم را بر تن کنم. برای آیندهام برنامهریزی کنم و چند خواسته عادی، معمولی و بسیار ساده دیگر داشته باشم.
میخواستم من هم امروز هشتم مارچ را جشن بگیرم و با غرور صدایم را بلند کنم؛ بگویم: آری، منم رابعه؛ دختری از جنس آتش که در میان آن همه قید و محدودیت، باز هم در دلش نور امید میتابد؛ امیدی که روزی بتواند آرزوهای بزرگش را بر تن کند. اما این بیشتر شبیه خواب و خیال به نظر میرسد؛ زیرا من دختری هستم که نمیتوانم بیرون از خانه بروم.
گاهی از روی مجبوری که بیرون میروم، تمام جانم میلرزد. هنگام قدم زدن، تمام بدنم را ترس فرا میگیرد که مبادا طالبی مرا ایستاد کند و بگوید لباس تو اشکال دارد، یا بپرسد چرا بیرون هستی و چرا محرم با خود نداری. میترسم که مرا با خود ببرند و هزاران ترس دیگر…
مولانای بزرگ در جایی میگوید: «اگر با پنج هوشیار بنشینی، ششمی خودت هستی؛ اما اگر با پنج دیوانه بنشینی، باز هم ششمی خودت هستی.»
درد ما تنها طالبان نیست. از سوی دیگر، مادر و پدرهایمان نیز به دلیل زندهگی در جامعهای با فرهنگ سنتی و مردسالار، گاه ناخواسته تحت تاثیر همین نگاهها قرار گرفتهاند. البته این چهار سال سلطه طالبان نیز به نحوی بر افکار آنان تاثیر گذاشته است. همین ازدواجهای اجباری و به زور دادن دختران، خود نمونهای روشن از این وضعیت است.
رنج ما بسیار است و همه آن را نمیتوان در یک یادداشت پراگنده نوشت. من در این لحظه تنها یک آرزو دارم: رفتن به مکتب. به آینده امیدهای بسیار دارم، اما مطمین نیستم. آیا مرا هم به عقد پیرمردی در میآورند تا «آبروی خانواده» حفظ شود؟ شاید. از کجا معلوم؟ شاید دختر بعدی من هستم …






