هشت مارچ تنها یک تاریخ در تقویم نیست؛ بلکه یادآور سالها تلاش، رنج و ایستادهگی زنانی است که در سکوت جنگیدند و با وجود همه سختیها، قویتر از قبل برخاستند. زنانی که یاد گرفتند صدای خود را بلند کنند و دیوارهای سکوت را بشکنند. ما دخترانی هستیم که فرصتها را از ما گرفتهاند، اما هرگز نتوانستهاند رویاهایمان را از ما بگیرند. رویاها هنوز در دل ما زندهاند؛ حتا اگر دنیا گاهی تلاش کند آنها را خاموش کند.
خوب به یاد دارم سال ۲۰۲۵، نخستین متنی که نوشتم درباره هشت مارچ بود؛ نخستین قدم برای روایت کردن صداهای خاموششده خواهرانم. پنجم مارچ بود که تصمیم گرفتم روایت یک دختر افغانستان را بنویسم. همان لحظه بود که برای نخستین بار احساس کردم کاری هرچند کوچک، اما واقعی انجام دادهام. از همان روز با خودم عهد بستم که صدای دختران باشم؛ نگذارم داستانهایشان در سکوت و فراموشی گم شود.
سال گذشته، درست همان روزی که مشغول نوشتن آن روایت بودم، یکی از دوستانم برایم پیام داد و گفت که بیرون برویم. اما من پاسخ دادم که باید این نوشته را تمام کنم و نمیتوانم بیرون بیایم. برایم جالب بود وقتی گفت: «مینویسی که چی شود؟ در این زمانه مگر کسی هست که داستان ما دختران را بخواند؟ هزاران داستان برای شنیدن وجود دارد، اما کی است که گوش بدهد؟ تو فقط وقتت را ضایع میکنی؛ فایدهای ندارد.»
همانجا از او پرسیدم: «آیا واقعاً باور داری که اگر کسی یکبار یا چندین بار به داستانهای زنان افغانستان گوش ندهد، ما باید خاموش شویم؟ یعنی دیگر از مبارزهها و رنجهای زنان چیزی نگوییم؟» او بدون تردید پاسخ داد: «بلی. وقتی کسی گوش نمیدهد، چرا باید وقت خود را صرفش کرد؟ با نوشتن متن کسی به جایی نمیرسد. هیچکس قرار نیست وضعیت را تغییر بدهد. همین است که هست؛ تقدیر همین است و باید در برابر تقدیر سر خم کرد.»
اما دیدگاه من کاملاً متفاوت بود. به او گفتم: «من کاملاً با تو مخالفم. درست است که شاید یک نویسنده بارها داستانی را بنویسد و کسی آن را نخواند، شاید بارها شکست بخوریم، اما در این جهان کسانی هستند که به حرفهای ما گوش میدهند. کسانی هستند که با ما همصدا میشوند. و با همین نوشتنها میتوان آنها را در میان جمعیت پیدا کرد.»
ادامه دادم: «وقتی قدم به قدم پیش برویم، بالاخره کسانی پیدا میشوند که با ما همراه شوند. و من به روزی باور دارم که صداهای ما آنقدر زیاد میشود که دیگر کسی نتواند آن را نادیده بگیرد؛ روزی که حمایت از زنان دیگر عیب نباشد، بلکه طبیعیترین کار دنیا باشد.»
اما گاهی نمیتوان همه را قانع کرد. همانطور که میگویند: آزاد کردن یک برده شاید آسان باشد، اما تغییر دادن ذهنیتی که سالها خود را برده میدانسته، کار دشوارتری است. سال گذشته وقتی این حرفها را به دوستم گفتم، او هنوز باور نداشت. راستش را بخواهم بگویم، خود من هم در گوشهای از دلم کمی امیدم را از دست داده بودم.
وقتی میدیدم دختران و زنان زیادی بارها صدایشان را بلند کردند، اما کمتر کسی کنارشان ایستاد. آنها در میان تاریکی و جهل، تنها مبارزه کردند. اما امروز، وقتی به آن روز نگاه میکنم، با خودم میگویم: خدا را شکر که متوقف نشدم. چون حالا میبینم همان زنانی که روزی تنها بودند، امروز دیگر تنها نیستند. صداهای بیشتر به آنها پیوسته است. انسانهای بیشتری ایستادهاند و گفتهاند: «ما هم با شما هستیم.»
شاید راه هنوز هم دشوار باشد. شاید هنوز هم دیوارهای زیادی برای شکستن باقیمانده باشد. اما یک چیز تغییر کرده است. امروز امید زندهتر از قبل است. و من هنوز هم به همان عهدی که آن روز با خود بستم وفادارم؛ اینکه بنویسم، حتا اگر صد بار کسی نخواند. چون شاید در میان همین نوشتهها، روزی دختری پیدا شود که بخواند و بفهمد که تنها نیست؛ و آن روز دیگر هیچ داستانی از دختران افغانستان در سکوت گم نخواهد شد.






