من همان دخترم که لحظهای در خانه قرار نداشت. باور داشتم خانه تنها پناهگاهی برای رفع خستهگی جسمانی است و بس. هرگز خانه را زندان آرزوهای خفته شده نمیپنداشتم. برای خودم برنامه دقیقتر از عقربههای ساعت داشتم؛ روتین منظم و زندهگی از پیش تنظیمشده داشتم. سحرگاه با انرژی بسیار از خواب برمیخواستم و برای رفتن به مکتب آماده میشدم. جسماً کوچک بودم، کتابهایی که در داخل بکسم قرار میدادم، برای من سنگین بود و به سختی آن را حمل میکردم. اما از آن بار سنگین بر دوشم راضی بودم.
مسیر مکتب ما از کوچههای خاکی میگذشت. تابستانها آفتاب سوزان بر فرق سر میکوبید، مخصوصاً ساعت ۱۲ حین گرمی تابستان است. در همان ساعت از مکتب بهسوی خانه میآمدم. در مسیر از شدت شعاع سوزان آفتاب، گرمازده میشدم، اما برایم مهم نبود، چون باور داشتم که «این آفتاب سوزان بهای رسیدن به آرزوهایم است.» هنگام بازگشت، خودم را مرتب میکردم تا فشاری که متحمل میشوم را خانوادهام متوجه نشود. به دلیل اینکه عضو کوچک خانواده بودم و خانوادهام نمیخواست در سن کودکی بالای خودم فشار بیاورم.
وقت برگشت به خانه، خستهگیام رفع نمیشد که سمت مجتمع آموزشی حرکت میکردم. از طرف بعد از ظهر در یکی از کورسهای آمادهگی کانکور اساسات را میخواندم. تصمیم داشتم در جریان صنف دهم اساسات را تمام کنم، در صنف یازده پیشآمادهگی بگیرم و در جریان صنف دوباره آمادهگی کانکور بخوانم. اما همه خیالی بیش نبود که آن هم دود شد و رفت به هوا.
در مسیر درس خواندن، شبهای زیادی را در بیبرقی با نور چراغک سر کردم. ساعتها مینشستم و سوالات ریاضی را حل میکردم. گاهگاهی روی صفحه سوالات اشکهایم مثل مروارید میچکید – از شدت سخت بودن سوالات. اما اشکهایم را پاک میکردم و دوباره حل میکردم. ساعت دوازده شب خواب میکردم. مکتب و اساسات را همزمان پیش میبردم و این رویم فشار میآورد، اما من مصمم بودم.
اما همه چیز در یک روز تغییر کرد، انگار تمام تلاش من بیهوده بود و تمام بیخوابیهای من برای هیچ صرف شد. طالبان آمدند. در ماه نخست از خانه بیرون نشدم و پشت پنجره اتاق مخفی میشدم. حتا نمیدانستم شهر در چه حالت است.
بعد از یک ماه مادرم برایم حجاب سیاه درست کرد؛ حجابی که اصلاً فکر نمیکردم در این سن به تن کنم، چون همیشه این نوع حجاب را در تن اشخاصی که تازهعروس بودند میدیدم یا خانمهای میانسال. حالا قرار بود که من در این سن آن را بپوشم. بعد از مدتی، همه شجاعتم را جمع کردم و خواستم بیرون از خانه پا بگذارم. حجاب سیاه خود را پوشیدم و به مقصد زیارت با مادرم از خانه زدیم بیرون. همان لحظهای که پا به بیرون گذاشتم قلبم لرزید؛ دوباره میخواستم برگردم خانه، ولی باید با آن ترس روبهرو میشدم. چند قدمی با ترس برداشتم. در چهارراهی رسیدیم و میخواستیم به سمت راست برویم که ناگهان شخصی با موهای دراز، ریش بلند و سلاحی که بر شانه داشت پیش رویم ظاهر شد. تا چشمم به او خورد دستوپایم از کار افتاد، انگار روح از بدنم جدا شد. دیگر نه دستوپایم را حس میکردم و نه اطرافم را میدیدم. نقش بر زمین شدم، مادرم از دستم گرفت و بلندم کرد. به سختی تا زیارت رسیدم. در آنجا چند لحظه در افکار خویش غرق شدم، اما هنوز از شدت ترس دستوپایم میلرزید.
از آن روز به بعد همان ترس در قلبم باقی مانده است. حالا که چهار سال از آن روز میگذرد، هنوز هم آن ترس از وجودم بیرون نرفته است. هنوز هم زمانیکه از خانه بیرون میشوم با هر طالبی که مقابل میشوم، قلبم تند میتپد و وحشت میکنم. انگار که عزراییل روحم را از بدنم جدا کرده باشد. راستی چه کسی میداند که روح ما در یک روز چند بار گرفته میشود؟ کی میفهمد هنوز ما هنگام بیرون شدن از خانه چقدر ترس به جانمان میافتد. کی میداند که لحظهای که امر به معروف دختری را در سرک ایستاده میکند، خون در جا در رگ آن دختر میخشکد، صورتش سفید میشود و قلبش مثل گنجشک میلرزد.
روزی که عزراییل به سراغم بیاید، به او خواهم گفت: تو تنها برای یک بار روح من را با خود خواهی برد، اما بدان این روح از بدن روزی چندین بار جدا شده است. آن روزی که نخستین بار ترس ابدی به تنم راه یافت. آن روزی که کتابهایم را از دستم گرفتند و آرزوهایم را در کوچههای خاکیمان دفن کردند. آن روز روح اصلی من پر کشید و رفت. حالا تنها سایههایم در این جسم پوشیده با چادر سیاه مانده است و بس.
آن عزراییلان که هر بار با دیدنشان روح از بدنم جدا میشود نمیدانند دخترانی که با آرزوهایشان امروز دفن کردهاند، از همان خاک جوانه میزنند و برمیخیزند تا طنین آوازشان آسمان را بشکافد و زمین شاهد مبارزاتشان باشد.






