اگرچه حتا نوشتن از وضعیت جاری در افغانستان دشوار شده است و ما دختران در ترس، نگرانی و با امید به روزی که آزاد خواهیم شد، زندهگی میکنیم، اما بار دیگر مینویسم. برای آیندهای مینویسم که قرار است در آن زندهگی شادی داشته باشیم و این متنها را بارها بخوانیم و بگوییم: «چی روزهای دشواری را پشت سر گذراندیم.» از حسوحال این روزهایم مینویسم.
این روزها هر بار که به بیرون رفتن فکر میکنم، پیش از هر چیز ترس به دلم میافتد. شاید برای خیلیها قابل درک نباشد، اما برای ما دختران، بیرون رفتن که زمانی بخشی عادی از زندهگی روزمره بود، به نگرانی، تردید و اضطراب تبدیل شده است. گاهی ساعتها فکر میکنم که آیا واقعاً لازم است از خانه بیرون بروم یا نه، چون نمیدانم در مسیر با چه وضعیت و چه مشکلی روبهرو خواهم شد.
با گذشت هر روز، وضعیت برای زنان بدتر میشود. شاید هر کسی تجربه متفاوتی داشته باشد، اما آنچه من در اطراف خود میبینم و از خانواده، دوستان و همسایهها میشنوم، این است که بسیاری از دختران و زنان احساس میکنند فضای زندهگی روزبهروز محدودتر میشود. پیش از این نیز محدودیتهای زیادی وجود داشت، اما گویا کمی زندهگی میکردیم و امیدوار بودیم که شاید وضعیت تغییر کند. اما حالا هر بار که میخواهم برای انجام کاری ضروری از خانه بیرون بروم، نگرانی همراهم است و ذهنم مدام درگیر این است که آیا همهچیز بهخوبی پیش خواهد رفت یا نه.
این نگرانیها به این دلیل است که طالبان هر روز بیشتر از قبل جسور میشوند و هر کاری را که بخواهند انجام میدهند. بهخصوص وضعیت را برای زنان بدتر کردهاند. رفتارشان با زنان در هرات نشان داد که آنان تا چه اندازه نسبت به گذشته جسورتر شده و حتا بهطور مستقیم به سوی مردان و زنان فیر میکنند. همین حالا نیز وضعیت برای دختران و زنان در هرات خوب نیست و در برخی مکانها محدودیت بر رفتوآمد و حضور زنان چند برابر شده است. وقتی چنین خبرهایی را میشنوم، نمیتوانم بهسادهگی از کنار آنها بگذرم و آرامش داشته باشم.
گاهی تصمیم میگیرم کاری را که باید امروز انجام دهم، به فردا یا هفته بعد موکول کنم. نه به این دلیل که تنبلی میکنم یا علاقهای به انجام آن ندارم، بلکه فقط نمیخواهم در راه با مشکلی روبهرو شوم یا به هر بهانهای توسط ماموران امر به معروف بازداشت شوم. حتا خریدهای ساده یا انجام کارهای روزمره نیز به تصمیمی دشوار تبدیل شده است. این وضعیت باعث شده بسیاری از برنامههای زندهگیام را تغییر دهم و بیش از گذشته خودم را در خانه نگه دارم.
در خانه نیز بارها با اعضای خانوادهام درباره آینده صحبت میکنیم. سوال همه ما این است که این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت. هیچکس پاسخ روشنی ندارد. گاهی سکوت جای پاسخ را میگیرد و هر کس در فکر خود فرو میرود. این بلاتکلیفی شاید از خود محدودیتها هم دشوارتر باشد، زیرا نمیدانیم فردا چه خواهد شد و آیا شرایط بهتر میشود یا از امروز هم سختتر خواهد شد.
بزرگترین ترس من این است که طالبان بیشتر از این ماندگار شوند، دختران برای همیشه خانهنشین شوند و دیگر نتوانند در جامعه حضور داشته باشند. من نمیخواهم تمام زندهگیام فقط به چهار دیواری خانه محدود شود. هر انسانی آرزو دارد. من هم آرزو دارم درس بخوانم، کار کنم و آزادانه در شهر و بازار قدم بزنم، بدون اینکه هر بار با نگرانی و اضطراب تصمیم بگیرم.
از موقعیت کنونیام به روزهایی فکر میکنم که زندهگی، با وجود همه مشکلات، بهتر بود؛ روزهایی که امید بیشتر احساس میشد و مردم میتوانستند برای آینده برنامهریزی کنند. اکنون بسیاری از دختران احساس میکنند که دیگر هیچ انتخابی ندارند و بیش از هر زمان دیگری محدود شدهاند. این احساس فقط بر رفتوآمد تاثیر نمیگذارد، بلکه بر روحیه، امید، اعتماد به نفس و انگیزه انسان نیز تاثیر میگذارد. وقتی آینده نامعلوم باشد، برنامهریزی برای درس، کار یا حتا زندهگی شخصی نیز دشوار میشود.
امیدوارم روزی برسد که هیچ دختری برای بیرون رفتن احساس ترس نکند، هیچ خانوادهای با نگرانی فرزندانشان را بدرقه نکند و هیچ دختری مجبور نباشد آرزوهایش را فقط به خاطر شرایط فراموش کند. آرزوهای ما بزرگ و پیچیده نیست. ما فقط میخواهیم همانند دیگر انسانها زندهگی عادی داشته باشیم؛ زندهگیای که در آن بیرون رفتن از خانه، انجام کارهای روزمره، ادامه تحصیل، کار و ساختن آینده با ترس و نگرانی همراه نباشد.






