یکونیم ماه پیش از برگزاری چهارمین سالگرد بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، روسیه در ۳ جولای ۲۰۲۵ هدیهای بزرگ به آنان داد. مسکو نخستین کشور ــ و همانگونه که بعداً روشن شد، آخرین کشور ــ بود که بهطور رسمی رژیم طالبان را به رسمیت شناخت؛ اقدامی که نهتنها شهروندان روسیه، بلکه جهان را نیز شگفتزده کرد. اما بهزودی روشن شد که طالبان این اقدام دیپلماتیک و سیاسی روسیه را به شکلی کاملاً یکسان و مثبت ارزیابی نکردهاند.
در میان جنگجویان عادی و فرماندهان پایینرتبه طالبان، نارضایتیهایی به وجود آمد؛ زیرا نخستین کشوری که «امارت اسلامی» آنان با «نظام واقعی شرعی» را به رسمیت شناخت، کشوری بود که از نگاه آنان نهتنها «کافر» و غیرمسلمان شمرده میشود، بلکه در دهه ۱۹۸۰ میلادی علیه افغانها جنگیده و افغانستان را اشغال کرده بود.
واکنش مقامهای رژیم طالبان نیز به رسمیتشناسی روسیه جالب بود. ملا هبتالله آخوندزاده، رهبر خودخوانده طالبان، سکوت اختیار کرد و عملاً این هدیه روسیه را نادیده گرفت. وزارت خارجه طالبان بهصورت رسمی و نسبتاً محتاطانه از مسکو برای به رسمیت شناختن رژیم کابل تشکر کرد. اما رهبری اداره استخبارات طالبان سندی داخلی برای کارمندان خود تهیه کرد و از آنان خواست در برابر احتمال ورود جاسوسان روسی به افغانستان، هوشیاری بیشتری داشته باشند.
فکر میکنم مسکو از چنین واکنشی از سوی طالبان شگفتزده شده بود، هرچند طبیعتاً آن را نشان نداد. زیرا روسیه با به رسمیت شناختن رژیم کابل در ۳ جولای ۲۰۲۵، پیش از همه با خودش وارد یک سازش بزرگ شد.
یادآوری میکنم که از زمان بازگشت طالبان به قدرت در آگست ۲۰۲۱، مسکو سه شرط اصلی برای به رسمیت شناختن حکومت «ملاهای خشمگین» مطرح کرده بود: نخست، تشکیل یک حکومت فراگیر که نمایندهگان همه گروههای اصلی قومی و سیاسی افغانستان در آن حضور داشته باشند؛ دوم، مبارزه واقعی با «دولت اسلامی خراسان» که در روسیه ممنوع است؛ و سوم، مبارزه واقعی با صنعت مواد مخدر.
با وجود درخواستهای نمایندهگان روسیه، تا ۳ جولای ۲۰۲۵ هنوز حکومت فراگیر در کابل شکل نگرفته بود.
مبارزه طالبان با «دولت اسلامی خراسان» نیز در بهترین حالت، مقطعی و محدود بوده است: طالبان شماری اندک از جنگجویان این گروه را بهصورت نمایشی از بین بردند و در مقابل، از برخی کشورهای خارجی کمک مالی دریافت کردند؛ اما برخی دیگر را در مناطق مختلف افغانستان در وضعیت کنترلشده نگه داشتند و از آنان در عملیاتهای مخفی با عنوان «پرچم دروغین» استفاده کردند. در واقع، در «امارت» طالبان، «دولت اسلامی» همچنان در وضعیتی نیمهخفته به فعالیت خود ادامه میدهد؛ زیر نظارت نیروهای استخباراتی طالبان و شبکه حقانی.
سرانجام، مبارزه با مواد مخدر برای طالبان به تلاش برای یافتن مدل موثرتری برای مدیریت بازار مواد مخدر تبدیل شد؛ مدلی که تا سال ۲۰۲۵ موفق به یافتن آن شدند.
تحت رهبری تیم بشیر نورزی، چهره شناختهشده در این حوزه، طالبان از اشباع بازار تولید هیرویین جلوگیری کردند؛ از جمله با کاهش کشت خشخاش، اقدامی که طالبان آن را بهعنوان دستاورد رژیم خود به جهان معرفی کردند. همزمان، صنعت مواد مخدر مصنوعی مانند متامفتامین و دیگر مواد، رونق تازهای یافت.
در نتیجه نوسازی و متنوعسازی تجارت مواد مخدر در افغانستان، رهبری طالبان نهتنها درآمدهای تازهای به دست آورد، بلکه ابزارهای جدیدی برای نفوذ بر کشورهای منطقه نیز پیدا کرد.
طبیعی است که مسکو پیش از تصمیم به رسمیت شناختن رژیم طالبان از همه این جزییات آگاه بود. با این حال، تصمیم گرفت این گام را بردارد و در عمل از خواستههای اولیه خود عقبنشینی کرد.
چرا روسیه سرانجام رژیم طالبان در کابل را به رسمیت شناخت؟
این پرسشی است که دوستان افغان من بارها از من پرسیدهاند. به باور من، این تصمیم به چند دلیل گرفته شد:
نخست، جستوجوی مسکو برای یافتن راههای تازه جهت مقابله با فشار تحریمها
هنگام به رسمیت شناختن رژیم طالبان، روسیه بیش از سه سال بود که به دلیل جنگ با اوکراین زیر تحریمهای شدید غرب قرار داشت. مساله دور زدن نظام تحریمها و یافتن مسیرهای جایگزین که به مسکو امکان دهد از حلقه انزوایی که غرب ایجاد کرده بود بیرون شود، به یک موضوع جدی تبدیل شده بود.
همه همسایههای نزدیک و دور روسیه حاضر نبودند در سازماندهی «واردات خاکستری» از «جهان باز» به این کشور کمک کنند. در چنین شرایطی، افغانستان طالبان که خود زیر تحریم قرار داشت و از سوی بسیاری کشورها به رسمیت شناخته نشده بود، ممکن بود برای برخی مقامهای روسی شریک مناسبی برای اجرای راهبرد عبور از محدودیتهای تحریمی به نظر برسد.
تصادفی نیست که تقریباً در همین زمان، روسیه فعالیت خود را در مسیر پاکستان نیز افزایش داد.
مسکو حتا حاضر شد از پروژه راهآهن ترانسافغان حمایت کند؛ پروژهای که از نظر راهبردی چندان به سود روسیه نیست و قرار است آسیای مرکزی را از طریق افغانستان به پاکستان وصل کند. روسیه آماده بود این طرح را با یک منفعت تاکتیکی ــ یعنی شکستن دیوار تحریمها در کوتاهمدت ــ مبادله کند.
احتمالاً مسیر ترانزیتی «افغانستان ـ پاکستان» (افپک) ــ از بندرهای پاکستان در ساحل اقیانوس هند، از طریق «خط دیورند»، سپس افغانستان و بعد به تاجیکستان یا اوزبیکستان ــ برای برخی مقامها و بازرگانان روسی بهعنوان یک «راه نجات» دیگر برای اقتصاد روسیه مطرح شده بود؛ اقتصادی که در برابر فشارهای غرب در حالت دفاعی قرار گرفته است.
به احتمال زیاد، امکان چنین مسیر ضدتحریمی تنها در مسکو بررسی نمیشد. از اینرو، درگیری مسلحانهای که شش ماه پس از به رسمیت شناختن رژیم طالبان از سوی روسیه میان اسلامآباد و کابل آغاز شد، اتفاقی به نظر نمیرسد.
این درگیری نهتنها تجارت میان افغانستان و پاکستان را مختل کرد، بلکه امکان استفاده روسیه از کریدور ترانزیتی افپک برای عبور از تحریمهای غرب را نیز از بین برد. از این منظر میتوان گفت جنگ «گرم» و سپس «نسبتاً آرام» میان کابل و اسلامآباد که از فبروری ۲۰۲۶ آغاز شد، ارزش تصمیم مسکو برای به رسمیت شناختن رژیم طالبان را کاهش داد.
دوم، تلاش برای ایجاد توازن در برابر نفوذ امریکا و چین در افغانستان و منطقه
روسیه امروز، اتحاد شوروی دیروز نیست. تواناییها و جاهطلبیهای آن بسیار محدودتر شده است، هرچند گاهی لحن رسمی مسکو ممکن است تصویر دیگری ارایه کند. روسیه دیگر تلاش نمیکند پروژهای مستقل برای افغانستان طراحی و اجرا کند. حتا خود افغانستان بهتنهایی دیگر برای مسکو اهمیت سابق را ندارد.
اما روسیه به آسیای مرکزی و همچنین به جایگاه خود در آسیای جنوبی و خاور میانه علاقهمند است؛ مناطقی که تحولات افغانستان بر آنها تاثیر جدی دارد. بنابراین، حکومت روسیه میتواند از پرونده افغانستان برای پیشبرد اهداف خود در آسیای مرکزی و خاور میانه استفاده کند.
رقبای طبیعی مسکو در این زمینه، ایالات متحده و چین هستند. این دو کشور از امکانات مالی، اقتصادی، نظامی، سیاسی و اعتبار بینالمللی گستردهتری برخوردارند؛ امکاناتی که روسیه کنونی در همان سطح در اختیار ندارد.
امریکا و چین در افغانستان موقعیتهای قویتری دارند. آنها نهتنها فروپاشی ساختار جمهوری را که حدود ۲۰ سال بر افغانستان حکومت میکرد، بدون آسیب جدی پشت سر گذاشتند، بلکه توانستند متحدانی در میان رهبران طالبان و نظام مدیریتی ایجادشده توسط آنان پیدا کنند؛ متحدانی که در بسیاری موارد با هزینههای سیاسی و مالی به دست آمدهاند.
روسیه در این زمینه دیر اقدام کرد؛ زیرا همچنان درگیر مساله اوکراین بود. کرملین برای جبران این عقبماندهگی، بهویژه با توجه به شایعات درباره احتمال بازگشت امریکا به افغانستان و منطقه، تصمیم گرفت در شرایط کمبود منابع، واشنگتن را در میدان سیاسی و اعتبار بینالمللی به چالش بکشد؛ به این شکل که از رژیم طالبان برای رسیدن به مشروعیت بینالمللی مورد انتظارش، از طریق به رسمیت شناختن روسیه، حمایت کند.
یک سال بعد روشن شد که این تلاش فقط در حد تلاش باقی مانده است: هیچ کشور دیگری از اقدام مسکو پیروی نکرد و رژیم طالبان همچنان مشروعیت خارجی گستردهای به دست نیاورد.
با این حال، روسیه تا اندازهای توانست راههای ارتباطی و اطلاعاتی خود را در افغانستان گسترش دهد و امیدوار است بهتر از گذشته برنامههای امریکا، چین و دیگر کشورها درباره افغانستان و همچنین روابط پیچیده میان جناحهای مختلف طالبان با واشنگتن، بیجینگ و سایر بازیگران منطقهای را درک کند.
سوم، مسکو در سال ۲۰۲۵ کسی را نداشت که در افغانستان با او بازی کند
روسیه، متاسفانه، در سیاست افغانستان در قرن بیستویکم اشتباهات زیادی مرتکب شد و فرصتهای مختلفی را از دست داد. این کشور شماری از دوستان قدیمی خود را از دست داد و دشمنان تازهای برای خود ایجاد کرد.
پس از فروپاشی نظام جمهوری و بازگشت طالبان به قدرت، هیچ سیاستمدار بزرگ، بانفوذ و معتبری روسیه را بهعنوان محل مهاجرت خود انتخاب نکرد.
در شرایط جنگ سرد جدید با غرب، درگیری نظامی با اوکراین، حمله تروریستی پرسروصدای «کروکوس سیتی هال» در نزدیکی مسکو در مارچ ۲۰۲۴ که از سوی هواداران «داعش خراسان» انجام شد، و نگرانی از شکلگیری جبهه دوم ضدروسیِ جهادی در جنوب اسلامی روسیه، یعنی قفقاز و آسیای مرکزی، مسکو به هر نوع متحدی نیاز داشت.
حتا اگر این متحد غیرقابل اعتماد، کوتاهمدت و صرفاً موقتی میبود؛ باز هم میتوانست برای مدتی به روسیه در مهار تهدیدها و چالشهای در حال شکلگیری در جنوب اوراسیا کمک کند، بدون آنکه هزینههای بزرگی بر روسیه تحمیل شود. رژیم طالبان برای این هدف کاملاً مناسب به نظر رسید.
دوستان افغان من همواره از اشتباه بودن تصمیم روسیه در به رسمیت شناختن رژیم طالبان سخن میگویند. آنان بهدرستی تاکید میکنند که مسکو با این تصمیم، فضای مانور خود را در افغانستان بهشدت محدود کرد و فرصت یافتن متحدان در خارج از حلقه طالبان را از دست داد. این واقعیت دارد.
اما بار دیگر یادآوری میکنم که روسیه، اتحاد شوروی نیست. این کشور دیگر پروژه مستقلی برای افغانستان ندارد که برای اجرای آن نیازمند جلب حمایت بخش بزرگی از نخبهگان یا حتا مردم افغانستان باشد.
در واقعیت سیاسی کنونی، روسیه اهدافی را دنبال میکند که برای خودش مهمتر و از نگاه تاریخی محدودتر هستند: مقاومت در برابر رویارویی با غرب، حفظ و تقویت ساختار دولتی خود، حفظ نفوذ در بخشهایی از قلمرو شوروی سابق و جلوگیری از گسترش نفوذ جهادیها از «منطقه امن افغانستان» به سوی خود روسیه و کشورهای اطراف.
نه بیشتر از این، اما نه کمتر
مسکو امروز نه هدف کنترل افغانستان را دارد و نه حتا تلاش میکند در این کشور نقش برجستهای ایفا کند. به همین دلیل، نخبهگان سیاسی کنونی روسیه از شرطبندی روی طالبان هراس ندارند؛ زیرا از نگاه آنان، در افغانستان نهتنها بدیلی برای طالبان وجود ندارد، بلکه در میان نخبهگان پراکنده و چندپاره افغان نیز دیگر دوستان و متحدانی برای روسیه باقی نمانده است.
آیا این به آن معناست که روسیه فرصت ابتکارهای سیاسی تازه و موفق در افغانستان را از دست داده است؟ از نظر من، نه. مسکو همچنان فرصتهایی برای حرکتها و پروژههای تازه و جالب در اختیار دارد.
روسیه از طریق کانالهای غیررسمی با شماری از سیاستمداران مهم افغان که در خارج از کشور زندهگی میکنند و مخالف رژیم طالبان هستند، ارتباطات خود را حفظ کرده است.
مسکو در سیاست منطقهای خود بهطور سنتی علاقه ندارد همه تخممرغهایش را در یک سبد بگذارد؛ هرچند در مواضع علنی تلاش میکند مخاطبان خارجی را به خلاف آن قانع کند.
بنابراین، رهبران طالبان در افغانستان پس از به رسمیت شناختهشدن رژیمشان از سوی مسکو، هنوز نباید کاملاً آسودهخاطر شوند.
آنان نباید سرنوشت تراژیک حفیظالله امین، رهبر مشهور افغان را فراموش کنند؛ کسی که در سال ۱۹۷۹ میلادی کاملاً مطمئن بود که اتحاد شوروی از حکومت او حمایت خواهد کرد، اما در نهایت در جریان حمله نیروهای ویژه شوروی به اقامتگاهش کشته شد.
گاهی مسکو به صاحبان بیش از حد مطمئن قدرت در افغانستان لبخند میزند؛ تا به آنان نزدیکتر شود، آنقدر نزدیک که به فاصله یک شلیک کنترلشده برسد.






