بیدل از سه زاویه به طبیعت نگاه میکند؛ اما نه بهگونه جدا از هم، بل در یک کلیت زنده و سازمند. نخست این که طبیعت برای بیدل بیرون و جدا از انسان که مرکز و مرجع روحانی آن است، اهمیت و معنایی ندارد. دو دیگر این که نگاه او از جنبههای بیرونی طبیعت به جنبههای درونی و رمزی آن نفوذ میکند. نگاه او در سطح جلوههای ظاهری طبیعت متوقف نمیماند. سه دیگر این که طبیعت برای بیدل آیینهزاری است که او در این آیینهها تجلی عشق برین را میبیند.
هجوم جلوه یارست ذره تا خورشید
به حیرتم من بیدل، دل از که بر گیرم
غزلیات، ص ۸۹۶
بیدل را شاعر فطرت گفتهاند؛ اما چنان شاعری که جلوههای بیرونی هستی او را نمیفریبد و او تنها با سپیده صبح و سرخی شفق روی اشعار خود را گلگونه نمیسازد. فطرت در نزد بیدل آیینهای است که او بازتاب و تجلی وجوب و امکان را در آن تماشا میکند.
فطرتم ریخت برون شور و جوب و امکان
این دو تمثال در آیینه من بود مقیم
غزلیات، ص ۹۸۱
نگرش بیدل در برابر طبیعت بربنیاد مشاهده و تأمل استوار است. این نگرش اما از مرز مشاهده که دیگران در همین مرز باقی میمانند، میگذرد و به سرزمین تأمل میرسد و آن جاست که او چیزهایی را میبیند که دیگران ندیدهاند، یا هم دیده نمیتوانند. تأمل را چراغ شناخت و معرفت میداند و برای آن که بتوانیم از این همه اجزا به آن کل یگانه برسیم باید با تأمل در اجزا نگاه کنیم و چراغ معرفت را روشن سازیم.
اگر درس تأملها روان است
دل شب صفه خورشیدخوان است
تأمل هر کجا آیینه گردید
به طبع قطره گوهر میتوان دید
به هر جا دقتش با فطرت آمیخت
ز گرد آه طوفان دل برانگیخت
تأمل از نمی بحر آفرین است
جهانی کش نهایت نیست این است
خوش آن کز دقت ساز تأمل
بری بویی گل از آواز بلبل
ز گلشن گر شود چشمت نظریاب
کنی غواصی هر ریشه چون آب
به گلخن نیز ناقص در نمانی
پی دودش به خاکستر رسانی
نگه را قانع یک جلوه مپسند
قدح کم نیست ای خمیازهخورسند
طور معرفت، ص ۱۷
او تامل را عینک تحقیق اشیا میداند. این تأمل در حقیقت همان شیوه تحقیق و پژوهش در اجزای هستی است.
نهال از خاک گلشن در قفس داشت
حباب از آب جوشید تا نفس داشت
یقینم شد که در هر قطره جانیست
نهان در هر کف خاکی جهانیست
تأمل عینک تحقیق اشیاست
اگر باشد تأمل جلوه از ماست
همان، ص ۱۸
شعر بیدل شعر استعاره و نماد است، شعری است لبریز از صفت که در میان انواع تصاویر ارزندهترین و Personification پرتحرکترین شکل آن میباشد. بیدل این صنعت را به اوج آن رسانده است. او با استفاده از این صنعت که در ادبیات ما اصطلاح «تشخیص» را برابر با آن پذیرفتهاند، نهتنها به اشیا که حتا به معانی انتزاعی نیز خصوصیت انسانی میدهد و آنها را صاحب رفتار و عاطفههای انسانی میسازد.
سفر رمزی بیدل در طور معرفت
گمان میرود که بیدل نام این مثنوی را در پیوند به کوه طور، «طور معرفت» انتخاب کرده است. آن جا انوار جمال الاهی میتابد و این جا در دامنه کوه بیرات انوار زیباییهای طبیعت. طور معرفت مثنویای است در وزن یوسف و زلیخای جامی و شیرین و خسرو نظامی، مشتمل بر تقریباً ۱۳۰۰ بیت، و یک سفر رمزی است که خودش نیز در پایان آن میگوید:
بیا ای بلبل محرومیآهنگ
بزن از خامشی مضراب بر چنگ
که مینالی و کس محرم نوا نیست
به حرفت هیچ گوشی آشنا نیست
آری! سفری است به دنیای بیچون «اطلاق» و باز مراجعت به آیینهخانه دنیای چندوچون «کثرت».
نقد بیدل، ص ۴۲۹
شماری از پژوهشگران به این باورند که مثنوی طور معرفت جز توصیف طبیعت چیز دیگری نیست، کوه و دشت و دره، باران، ابر و حباب، چشمه، سنگ و رنگینکمان در این مثنوی همان چیزهاییاند که در طبیعت وجود دارند؛ ولی زمانی که به چگونهگی نگاه بیدل به طبیعت توجه کنیم، نمیتوانیم چنین داوریهایی را بپذیریم.
بیدل طبیعت را برای طبیعت توصیف نمیکند. او همان آتش یا نوری را که در درختی در کوه طور برای موسا پدیدار شده بود در همه اجزای طبیعت میبیند.
به برق گفتوگویی آتش طور
دماغ حسرتی میسوزی از دور
گذشت آن برق ای غافل ز تجدید
چراغان دیگر هم میتوان دید
تجلی بر در و بام آتش افگن
تو داغ شعله خاموش ایمن
کلیات، طور معرفت، ص ۴
هرچند آن نور و آتش در کوه طور دیگر نمیتابد؛ اما بیدل آن تجلی را در همه جا میبیند و همه هستی طبیعت برای او همان طور است. میخواهد بگوید که اگر چشم بگشایی این تجلی بر در و بام خانه تو میتابد و نباید این همه در حسرت آتش طور بیقراری داشته باشی. یک چنین جلوهای است که بیدل را این همه شیفته طبیعت ساخته است. این تجلی در حقیقت بازتاب آن هستی یگانه است در اجزای گوناگون طبیعت. پس این جهان برای او تجلیگاه هستی دوست است.
برق عشقیم شعله میخندیم
ابر شوقیم ناله میباریم
گرچه بالذات واحدیم به حق
لیک با اسم و فعل بسیاریم
شوق ما با وجود بیرنگی
تا به رنگ آشناست گلزاریم
کفر و دین است گفتوگو ورنه
عین تسبیح و عین زناریم
به فضولان ز درسگاه یقین
این دو مصرع گواه میآریم
که جهان نیست جز تجلی دوست
این من و ما همان اضافت اوست
کلیات، ج دوم، ترجیعبند، ص ۲۶
در طور معرفت، بیدل تنها جغرافیای بیرات را نمیسراید؛ بلکه او در توصیف این جغرافیا معناسرایی میکند. این معناسرایی از همان تجلی دوست در اجزای هستی سرچشمه میگیرد.
ز طور معرفت معناسرایم
به چندین کوه مینازد صدایم
ز گلگشت حقیقت ترزبانم
به صد منقار میبالد بیانم
طور معرفت، ص ۱
او روزگاری در گوشهگیری و انزوا بهسر میبرد. ریاضت و شبزندهداری پیشه کرده بود و صبرآزمایی میکرد، تا به تمرکز فکری برسد. این خود همان نخستین گامهایی است که در راه بیپایان عشق و معرفت برداشته میشود. انسان، بدون تحقیق و جستوجو به خورشید حقیقت نمیرسد. چشم شایان تجلی است و اگر آن را بر روی جهان ببندیم خود به زندان تجلی بدل میشود.
شناخت انسان از هستی با حواس انسان آغاز میشود. گویی هر حس ما پنجرهای است گشوده بهسوی هستی. اگر این پنجرهها بسته بمانند همه راههای شناخت هستی بهروی ما بسته میشوند. وقتی پنجرههای حواس بسته باشند دیگر پیوندی با هستی برجای نمیماند. پس اگر میخواهیم راز معمایی هستی را باز کنیم باید در نخستین گام چشمان جستوجو، تأمل و تجربه را بهروی هستی بگشاییم.
همین چشمی که شایان تجلیست
چو گردد بسته زندان تجلیست
معمایی معمایی معما
اگر خواهی گشودن چشم بگشا
کسی کز معرفت یک شیوه بگزید
جهان بینهایت مختصر دید
چراغی آگهی خلوتگزین نیست
فروغ مهر در زیر زمین نیست
همان، ص ۲
بیدل انسان را به خودشناسی فرا میخواند. انسان مفهوم پیچیده است. مانند معمایی و این معما با چشمان بسته گشوده نمیشود. چشم گشودن همان تأمل کردن در خود و هستی است.
جهان بسیار گسترده و پیچیده است و در شناخت آن باید از راهها و شیوههای گوناگونی استفاده کرد. برای آن که با یک شیوه نمیتوان به حقیقت کلی هستی دست یافت. با یک شیوه تنها میشود بخشی از هستی را شناخت نه کلیت آن را. این سخن بیدل بر باور تمام آنانی که ادعا دارند همه حقیقت هستی با آنهاست خط بطلان میکشد.
اگر تحقیق معنی نکته آراست
به هر سو چشم وا گردد تماشاست
کنون در کوه بیرات آب و رنگ است
که هر سنگش به دل بردن فرنگ است
مهیا کن نگاه التفاتی
ببر بر صنعت بیچون براتی
همان، ص ۵
بیدل با یک چنین بینشی و با یک چنین شیوهای ما را به بیرات میبرد. تاکید دارد که اگر چشم خود را بر روی جلوههای حقیقت هستی نبندیم، همه جا تماشایی است. یعنی حقیقت هستی در همه جا پراکنده است و همه اجزای طبیعت بر صنعت خداوند دلالت دارند. برای آن که این همه زیبایی و جلوههای رنگرنگ حقیقت از یک منبع آمده و در اجزای هستی جاری شدهاند.
ذهن شاعرانه، پرسیلان و نگاه ژرفبین بیدل در یک نقطه متوقف نمیماند؛ بل شبکه پیچیده ظواهر و مرز کلیتها را عبور میکند و میرسد به دنیای گسترده و پر از رمزوراز درون اشیا و اجزای متشکله کلیتها.
به کوهش از صفای سنگ خارا
شرر چون جوهر از آیینه پیدا
مپرس از سنگ، همواری به چنگش
مگو از خاک یا قوت آب و رنگش
که از سنگش توان گوهر تراشید
ز خاکش بر رخ گل رنگ پاشید
دل هر ذرهاش تخم بهاری
کجا سنگ و چه خشت آیینهزاری
به هر آیینه حیرت خفته چندان
که تمثال دو عالم کرده پنهان
همان، ص ۷
شاید بتوان گفت که چنین توصیفی از طبیعت پیش از بیدل در زبان پارسی دری سابقه نداشته است. سنگهای بیرات همان سنگهای سخت و خارا در نظر بیدل همه دارای صفا اند؛ ولی آتش از نهاد آنها در کوه به مانند جوهر از آیینه پیداست. او در دل همین سنگها موج شرر دیده است.
بیان آتش در دل سنگ انسان را به فکر انرژی که در نهانخانه ذرهها وجود دارد، میاندازد. او از سنگ، گوهر میتراشد. در ظاهر امر، چه کار بیهودهای و شاید هم بتوان گفت چه مبالغهای؛ ولی امروز میدانیم که بسیاری از منرالهای قیمتی در دل سنگها نهفتهاند. چنان که سنگها را میشکنند و میتراشند و آن منرالها و دانههای قیمتی را از سینه آنها بیرون میآورند. از خاک بر رخ گل رنگ میپاشد. ظاهراً اگر بر رخ گل خاک زده شود، گل رنگ و طراوت خود را از دست میدهد؛ ولی با اندک تأمل میتوان دریافت که طراوت و رنگینی و زندهگی گل وابسته به پیوند آن با خاک است.
دل هر ذره برای بیدل تخم بهاری است که میتواند نمادی باشد از حرکت و زندهگی. در بوتانی اصطلاحی وجود دارد بهنام مشیمه. این مشیمه عبارت از ساختمان کوچکی است که در تخم هر نباتی وجود دارد که نموی نبات بهسوی زمین و هوا از دو قطب مختلف آن آغاز مییابد. میتوان گفت که بیدل به چنین چیزی اشاره دارد. دل هر ذرهاش تخم بهاری.
بیدل در توصیف طبیعت در همین جا باقی نمیماند؛ بل گامی به پیش مینهد و میرود به سراغ آن تجلی که از کوه بیرات برای او طور معرفت ساخته است. در این جاست که او هر سنگ و خشتی را آیینهزاری میبیند که دو چندان حیرت در آنها نهفته است. چرا که تمثال دو عالم را در خود نهان دارند.
بیدل در کلیت گلزار بیرات را به چنان انبارخانه گندم همانند میکند که در آن هیچ دانهای بدون تبسم نیست. او به هر سویی که رو میکند آن جا را لبریز از شگفتن میبیند و زمین را تا آسمان گلخیز.
راستی این چه رازی است که بیدل به هر سویی که میبیند جز شگفتن و تبسم چیز دیگری در نظر او جلوه نمیکند؟ آری، این سعادت حقیقی از آن جهت نصیب او شده است که او چه در خود و چه در بیرون از خود نگاه میکند، بدون دلدار برین چیز دیگری را نمیبیند.
نفس از تو صبح خرمن نگه از تو گل به دامن
تویی آن که در بر من تهی از من است جایت
رباعیات، ص ۳۶۴
بدینگونه بیدل تا از خود به کاینات نظر میکند هر چیز را تجلی دلدار برین میبیند و ازاینرو، همه چیز به چشم او گل و گلزار مینماید. از خود تهی میشود تا از جلوه خدا پر شود.
درین گلزار چون انبار گندم
نیابی دانهای را بیتبسم
شگفتن بس که لبریز است این جا
زمین تا چرخ گلخیز است این جا
تصور هر طرف میبندد احرام
همان با خنده گل میزند گام
طور معرف، ص ۷
از بیت آخر نتیجه میشود که بیدل با چه احترامی به طبیعت به این تجلیگاه دوست نگاه میکند. مثل آن است که او به زیارت خانه خدا رفته باشد، چنانکه احرام مقدس در بر میکند و با خنده گل گام میزند.
بیدل پس از آن که کوه بیرات را در یک کلیت توصیف میکند، هنوز کارش را تمامشده نمیپندارد و ازاینرو، به جلوههای گوناگون طبیعت چون ابر، باران، حباب، شفق و رنگینکمان، سنگ، کوهسار، شرر و چشمه و حتا به باغها و سمنزارها توجه میکند و بهگونه جداگانه به توصیف هر کدام آنها میپردازد.
او در مثنوی طور معرفت از چگونهگی نگاه خود به هستی آغاز میکند. پس از آن در یک کلیت ما را با بیرات آشنا میسازد و بعد از آن کلیت برمیگردد به اجزای کلیت. در نهایت این اجزا ما را به آن کلیت یا هستی یگانه راهنمایی میکند.






