در گوشهای از این کره خاکی، در سرزمینی به نام افغانستان، ما زنان و دخترانی زندهگی میکنیم که هنوز باید ثابت کنیم زنبودن به معنای کمعقلبودن نیست. در جامعهای زندهگی میکنیم که در آن هنوز هم گاهی زنان را «ناقصالعقل» و «کمعقل» میخوانند؛ گویی عقل چیزی است که بر اساس جنسیت به انسان داده میشود و سهم زن از آن کمتر است.
ما بارها شاهد بودهایم که زنان در خانوادهها و جامعه «کمعقل» خوانده میشوند. زمانی که زنی میخواهد در تصمیمگیریهای مهم خانواده سهم بگیرد، با این استدلال روبهرو میشود که تصمیم او درست نیست، چون از سوی یک زن گرفته شده است. حتا زنان در موارد شخصی زندهگی خود، مانند ازدواج و طلاق، نیز از حق تصمیمگیری محروماند. مردان خانواده درباره زندهگی آنان تصمیم میگیرند و زن ناگزیر است تمام عمر با پیامد تصمیم دیگران بسوزد یا بسازد.
در مسایل کوچک خانوادهگی، مانند خرید وسیلهای جدید یا ایجاد تغییری جزئی در زندهگی، نیز به زنان اجازه دخالت داده نمیشود و تصمیمهای آنان برای مردان پذیرفتنی نیست. اما جای تاسف اینجاست که بسیاری از زنان این نگاه را پذیرفته یا به آن عادت کردهاند؛ تا جایی که «کمعقل» خواندن خود را طبیعی میدانند، از دخالت در تصمیمهای مهم زندهگی پرهیز میکنند و تصمیمگیری را کاری مردانه میپندارند.
بارها از زبان زنان جملههایی از این دست شنیدهایم: «این کار مردها است»، «بگذاریم ببینیم مردها چه تصمیمی میگیرند»، «در کار مردها دخالت نکنید» یا «بگذارید تصمیم آخر را مردها بگیرند». این جملهها در بسیاری از خانوادهها تکرار میشوند و به تقویت زمینههای ستم بر زنان میانجامند؛ زیرا بسیاری از زنان افغانستان برای تغییر این وضعیت اقدامی نمیکنند یا از تغییر و دخالت در چنین مسایلی هراس دارند.
اما درباره این مساله پرسشهایی در ذهنم شکل میگیرند: چرا باید جنسیت یک انسان پیش از اندیشهاش دیده شود؟ چرا پیش از آنکه حرف یک زن را بشنویم، زنبودن او را معیار قضاوت درباره عقلش قرار میدهیم؟ چرا مردان نمیپذیرند که زنان نیز به اندازه مردان از عقل برخوردارند و هیچیک از این نظر بر دیگری برتری ندارد؟
ما زنان نمیخواهیم صرفاً به دلیل زنبودن بیشتر از دیگران دیده شویم؛ فقط میخواهیم به دلیل انسانبودن، برابر دیده شویم. برابری حق همه انسانها است و زن نیز انسان است؛ انسانی که امروز حتا به دلیل جنسیت خود از بسیاری از حقوق اساسی، از جمله حق زندهگی آزادانه و انتخاب، محروم شده است.
عقل جنسیت نمیشناسد. شعور جنسیت نمیشناسد؛ فهم، استعداد، رؤیا و انسانیت نیز جنسیت نمیشناسند. مهم این است که ما انسانها چگونه به این مفاهیم نگاه میکنیم. با این حال، متاسفانه امروز آنها را بر اساس جنسیت تقسیمبندی میکنیم؛ گویی یکی از دیگری سهم بیشتری از عقل و شعور دارد. این تقسیمبندی ناعادلانه، زمینهساز ستم بر زنان و تقویت برتریجویی مردان است.
شاید روزی برسد که دیگر کسی برای دختری سقفی کوتاهتر از رؤیاهایش تعیین نکند؛ روزی که از یک زن نپرسند چقدر میفهمد، صرفاً به این دلیل که زن است، بلکه به حرفهایش گوش دهند و ببینند چه میگوید، چه میتواند بسازد و چه کارهایی از او برمیآید. ما هنوز منتظر آن روزیم؛ روزی که زنبودن دیگر دلیلی برای کمارزش شمردن یک انسان نباشد. جنسیت میتواند ما را از یکدیگر متمایز کند، اما هرگز نباید معیار سنجش عقل و ارزش انسانی ما باشد.






