بلوغ فرایند طبیعی و فیزیولوژیک در بدن است، اما این روند برای دختران با سکوت، شرم، انزوا، انگ و درد اجتماعی همراه میشود. دختران در این دوره با طیفی از ابزارها و روندهای آشکار و پنهان کنترل آشنا میشوند که جامعه از پیش برایشان در نظر گرفته است. با آغاز بلوغ، دستگاه مراقبت و کنترل جامعه نیز فعال میشود؛ درست در همان مرحلهای که دختران باید درباره خود، بدن، تمایلات و هویتشان بدانند و خود را کشف کنند، جامعه با هالهای از شرم و تابو، این روند را تحتالشعاع قرار میدهد. اغلب دختران نوجوان در ابتدای این مرحله، شناخت کافی از بدن خود ندارند. از تغییرات فیزیولوژیک که در بدنشان رخ میدهد، آگاهی کامل ندارند. آنچه از سوی جامعه به آنها منتقل میشود، باعث شرم و ترس در وجودشان میگردد؛ شرمپنداریای که امکان آگاهی را نیز از آنها سلب میکند. در موضوع بلوغ، یک بُعد ماجرا به تغییرات جسمی و ظاهری بازمیگردد، اما بُعد دیگر، تجربه درونی – روانی فرد، تجربه اجتماعی و بازخوردهایی است که جامعه روانه دختر نوجوان میکند.
در دوران نوجوانی و جوانی معمولاً نخستین تجربیات اجتماعی رخ میدهد. دختر نوجوان با انتظاراتی روبهرو میشود که پیشتر برایش ناآشنا بودهاند. تغییراتی که در بدن دختر رخ میدهد، بهویژه تجربه اولین قاعدهگی، باقی عمر و فعالیتهای او را تحت تاثیر قرار میدهد. جامعه، بلوغ و قاعدهگی دختران را به نقشهای جنسیتیای گره میزند که از پیش برای آنها تعیین شده است؛ اینکه تحت چه شرایطی حضور و وجود یک دختر قابل پذیرش و مشروع تلقی میشود؟ در این مرحله، دختر در معرض دید و قضاوت اجتماعی قرار میگیرد. در صورت برآورده نکردن انتظارات جامعه، با طرد، قضاوت و انگ مواجه میشود. دختر نوجوانی که پیشتر در کوچه با همسالانش بازی میکرد یا آزادانه به مکتب میرفت و گشتوگذار میکرد، با رشد بدن و برجسته شدن اندامهایش، از آن فضاها رانده میشود. در همین مرحله، دختران با مفاهیمی چون «حیا»، «حجب» و «عفت» آشنا میشوند؛ مفاهیمی که در ساختار جامعه، کارکرد طردکننده دارند و از همین مجرا زن را تحت انقیاد و کنترل قرار داده، حضورش را در فضای عمومی محدود میکنند. نتیجه آن، انزوای تدریجی زن از جهان بیرون است. بسیاری از دختران پس از نخستین تجربه قاعدهگی، تبدیل به «دختر سرسنگین» مطلوب جامعه میشوند. به آنها یاد داده میشود که با شرموری تمام بدن خود را بپوشانند. دختر دیگر بلند نمیخندد، لباس کوتاه یا بدننما نمیپوشد، چادرش را بزرگتر از قبل به سر میکند، با پسران معاشرت نمیکند، و دیگر قید و بندهایی را رعایت میکند که بسته به شرایط اجتماعی، ممکن است متفاوت باشد.
همانطور که سیمون دوبووار در کتاب جنس دوم به روند «زن شدن» میپردازد، او با بهرهگیری از بینشهای زیستشناختی، جامعهشناختی، تاریخی و اقتصادی، این فرایند را «درس گسترده از شرم» تعریف میکند. بدین معنا که بدن زن، بهعنوان قلمروی از شرم تلقی میشود. از دیرباز، بلوغ جنسی، قاعدهگی، برجستهگیهای بدن زن، موقعیتی برای شرمساری از بدن بودهاند. این درس شرم، بخشی از فرایند زن شدن در جامعه تلقی میشود؛ انتظاری که جامعه از زن دارد. از همینرو، به دختر نوجوان در آغاز بلوغ، کمکم یاد داده میشود که چگونه راه برود، چگونه بخندد و چگونه با بدنش مواجه شود. علاوه بر این، ساختار قدرت اجتماعی و جنسیتی حاکم، زن را در موقعیت فرودست قرار میدهد و با نخستین تجربه مستقیم او از بدنش، او را شرمگین میسازد. شاید بتوان گفت که شرم از بدن، میراث فرهنگی مشترک زنان است؛ بدنی که مردان و زنان بهگونه متفاوت با آن مواجه میشوند. بازتاب این موقعیت فرادست و فرودست، حتا در واژهگان و دشنامهای رایج نیز دیده میشود.
مساله مهم دیگر، در ارتباط با بلوغ دختران، تقلیل زن به بدن اوست. با تغییر جسم زن، شکل و شیوه زیست او نیز دگرگون میشود. در معرض نگاه دیگران قرار میگیرد، قضاوت میشود و هنجارهای نو بر زندهگیاش تحمیل میشود که در صورت سرپیچی، به شیوههای گوناگون تنبیه خواهد شد. در این میان، سیستم تربیتی و آموزشی که میبایست نقش راهنما، محافظ و آگاهکننده داشته باشد، به نظامی از کنترل، ترسزایی، تشویق به پنهانکاری و شرم تبدیل میشود. نه در مکتب و نه در خانه، گفتوگوی آگاهانه و صمیمانه درباره بلوغ و تغییرات آن شکل نمیگیرد. اما این چرخه شرمپنداری باید متوقف شود. اگر نمیتوانیم کار بزرگی انجام دهیم، دستکم هر یک از ما باید در حد توان و در محدوده خود، تغییری ایجاد کنیم. باید راهی گشود تا دختران نوجوان، بدون شرم، ترس، اضطراب و درد اجتماعی، این مرحله از زندهگی را تجربه کنند.






