رفته بود که با خبرهای خوب برای جشن ختنهسوری پسرش برگردد. ساعت ده و سیوپنج دقیقه بود که برای شوهرم، رستم، تماس گرفتم. یک زن پاسخ داد و گفت: «به شمارهای که تماس گرفتهاید از ساحه خارج یا هم خاموش میباشد. لطفاً بعداً امتحان کنید.» بعداً امتحان کردم و بعدهای بسیار را امتحان کردم؛ اما تغییر نیامد. همچنان صدای همان زن، همان کلمههای تکراری و همان مبایل خاموش بود. دلم میلرزید و برای شوهرم دلم ناآرام بود و در آن روزها فقط درگیر رفتوآمد به ولایات بود؛ طوری که یک روز با جبین گشاده میآمد و میگفت که در ولسوالی صلح برقرار است و روز دیگر خبر سقوط ولسوالی را میداد.
سکوت خانه را صدای پسر سهونیم سالهام میشکست. رستم گفته بود همینکه از وظیفه به خانه برگردد، اولین کاری که میکند برگزاری محفل ختنهسوری برای پسرش است؛ محفلی بزرگ که حتی همسایهها را هم قرار بود خبر کنیم و شیرینی توزیع کنیم.
از دلتنگی میمردم و میخواستم سرم را از گوشی بردارم. کنترل تلویزیون را گرفتم و دکمهاش را فشار دادم؛ تلویزیون روشن شد. کاش مثل همیشه برقهای کابل میرفت و من دست به کنترل تلویزیون نمیبردم. خبر تازه بود: «توجه کنید به خبری که همین اکنون به دست ما رسیده است؛ پس از ظهر امروز، پانزدهم آگست سال هزار و چهارصد، رییس جمهور غنی کشور را ترک کرد و ارگ کابل به دست گروه طالبان افتاد.»
دقیقههایی را که چشمهایم به تلویزیون خیره مانده بود و گوشهایم «بنگس» داشت، به یاد دارم. صدای گریه پسرم ـ که گویی درد مرا احساس کرده بود ـ همهاش تاریکترین جزئیات آن روز را رقم میزد. خبر مرگ افغانستان را شنیدم؛ سقوط کابل ترسناکترین خبری بود که در طول عمرم شنیده بودم. بعد از دقایقی چشمانم روشن شد و به هوش آمدم. گوشی را گرفته و بارها به شوهرم تماس گرفتم؛ هر بار همان زن، همان صدا و گوشی خاموش…
دروازه تکتک شد. دلم نمیشد بروم و باز کنم؛ میترسیدم شاید طالبان باشد. اما یک دلِ دیگرم میگفت که شاید رستم باشد. صدایی از عقب در میآمد: «باز کن، از خود هستم. باز کن، مرا شوهرت رستم فرستاده است.» اسم رستم را که شنیدم، در را باز کردم و ناگهان تکان خوردم؛ شانههایم لرزید و گفتم: «سر و صورتت چرا خاکآلود است؟ از شانهات خون میآید. از نبرد برگشتهای؟ رستم کجاست؟»
سرباز میگفت: «از دروازه کابل گذشتند. ما تسلیم نشدیم؛ هرچه گفتند تسلیم شوید، نپذیرفتیم. قوماندان گفت سلاح را بدهید و برگردید، اما باز هم تسلیم نشدیم. جنگ شدت گرفت، همه مردند و من خودم را به مردن انداختم؛ فقط شانهام زخمی شد. این انگشتر رستم را بگیر، یادگار شوهرت است؛ جسدش همانجا ماند. مرا ببخش، پریشان خودم بودم. باید زنده میماندم. زنم باردار است، درک کن. زندهگی سرت باشد.»
کلمههایی که میگفت، بار سنگینی را بر دوشم میانداخت. با پاهای لرزان به اتاق برگشتم و تنها کاری که از من ساخته بود، گریهکردن بود. زانوی غم در آغوش گرفتم. آن شب و روز در آتش میسوختم. حلوای شوهرم را میان همسایهها تقسیم کردم و آنان برای تسلیت به خانهام میآمدند. چهره همه پریشانتر از من بود؛ انگار همه بیوههایی بیش نبودند. همه شبیه یتیمهایی بودند که پدرانشان را از دست داده باشند.»
من بعد از آن روز، چهار سال است که سیاه میپوشم؛ در آتش میسوزم و همانند روزگار خودم، روزگار کابل نیز در عزای اسارت افغانستان میگرید. پسرم میگوید: «به پدر بگو که من حالا هفتساله شدهام. جشن ختنهسوری نمیخواهم. فقط بیا!»






