داشتم با ترکیبی از رنگهای سبز، سرخ، آبی و نیلی، چادر دخترکی دوازدهساله با چشمان ماشی را نقاشی میکردم. رنگهای چادرش امیدوارکننده و رنگین بود؛ همان رنگهایی که آرزوی پوشیدنش را داشتم. اما بیش از چهار سال است که تنها چادرهای سیاه و تیره میپوشم؛ چادری که اگر بر تن نکنم، مرا کافر خطاب میکنند.
اما اکنون تنها با همین چادر سیاه میتوانم رویای قشنگ و رنگین آیندهام را بسازم. هرگز پوشیدن چادر را مانع پیشرفتم ندانستم؛ پذیرفتم تا بتوانم بنویسم، بخوانم، نقاشی کنم و نگذارم صدای عدالت خاموش شود.
هنوز کار چادر را تمام نکرده بودم که یکی از دختران صنف نقاشی، نفسزنان گفت: «امر به معروف، جمعی از دختران را بازداشت کرده است، حتا آنهایی را که حجاب داشتند.» این سخن، تلخترین و هولناکترین خبری بود که به سختی میتوانستم تحلیلش کنم. قلبم منجمد شد و دستهایم دیگر توان رنگ زدن نداشت. کمتر از یک دقیقه بعد، دوست دیگری همان خبر را آورد. حتا قلمهایم پریشانتر از من شده بودند و نوکشان میشکست. نمیدانستم برای کدام درد گریه کنم. نقاشی، آخرین فروغ امیدم بود.
دوستانم آماده رفتن شدند، چادرهایشان را مرتب کردند و با دلی پر از غم، اندوه و بیعدالتی راه خانه را در پیش گرفتند؛ اما از رفتن نیز میترسیدند.
فاطمه، دختری با آرزوهای بلند، از همه بیشتر نگران و هراسان بود و با گریه به گوشهای پناه برد. من، فوزیه، شاکره و سیما نیز از این خبر زجر میکشیدیم. بیرون رفتن برایمان دشوار شده بود. شاکره و سیما رفتند و من، فوزیه و فاطمه ماندیم. دیگر رمقی برای کشیدن تصویرهای امید نداشتیم. چشمانمان از هراس پر از اشک بود. ترس دوستانم همچون زهری تلخ در کامم مینشست.
در کمتر از ده دقیقه، گالری نقاشی که پر از نور، روشنایی و رویا بود، ناتمام ماند و همه رفتند. افسوس میخوردم از این روزهای ناسازگار که حقمان نبود. من از نسلی هستم که پیش از آمدن دور دوم طالبان، بوی باروت موسیقی زندهگیام شده بود. این روزها، ترس از اینکه اجازه ندهند بخوانم و صدای آگاهی را بلند کنم، مدام با من است.
فاطمه با پدرش تماس گرفت تا او را به خانه برساند، چون دیگر توان رفتن نداشت. من و فوزیه نیز سوار موتر پدر او شدیم. فوزیه دستانش میلرزید و تنها جملهای که توانستم بگویم این بود: «مشکل است، اما از این بنبست باید گذشت، از میان دیوهای مست باید گذشت.»
وقتی از موتر پیاده شدم، با عجله و نگرانی پشت سرم را نگاه میکردم تا به خانه رسیدم. مادر پشت در چشمبهراه بود و تا مرا دید، نفس راحتی کشید و گفت: «دخترم، امروز دختران زیادی را بردند، چرا اینقدر دیر آمدی؟ چند روز در خانه بمان. دختر کاکایت امروز از ترس این حادثه بسیار گریه کرده است.»
پس از آن حادثه، موجی از ترس مرا غمگین و افسرده کرده بود. حتا جرأت رفتن تا دکان سر کوچه را نداشتم؛ درست مانند پرندهای در قفس که برای آزادی هزاران حسرت میخورد. میدانی؟ وقتی به گنجشکی غذا میدهی، دور میشود، چون میترسد کسی او را بگیرد. برای گنجشک، آزادی صد برابر مهمتر از نان است. قصه ما دختران نیز شبیه همان گنجشک معصوم است. ما غذا نمیخواهیم، بلکه منتظر صبحی هستیم که آفتاب مژده آزادی بدهد و بدون ترس، کتابهایمان را برداریم و روحمان را با علم و دانش سیراب کنیم.
در این روزهای پر از درد، تنها کاری که میتوانستم انجام دهم، این بود که در چهار دیواری خانه، در اتاقی پناه بگیرم که نه اشک داشت و نه فریاد، بلکه سکوتی مرگبار بر آن حاکم بود. تمام فکرم پیش سرنوشت دخترانی بود که به زور در موترهای شیشهسیاه انداخته شدند. هیچ مردی نبود که بگوید: «بگذارید دختران هم در کشورشان نفس بکشند.» برای آنان، غیرت تنها یک شعار است، نه عمل. حالا من دختری هستم که دنبال معجزهای میگردد تا طرز فکر حاکمان شهر تغییر کند.
اما دردناکتر از همه، شایعات یا حقایقی بود که همچون دود همهجا را فرا گرفته بود؛ قصههایی که مادرم از دیگران میشنید و ترسش را بیشتر میکرد. اخبار، فیلمها و روایتهای صوتی، همه بر سنگینی قلبم میافزود.
حالا تمام دعاهایم پس از نمازهای پنجگانه این شده است: خدایا، یاریام کن تا با عزت زندهگی کنم. خدایا، آبرویم را حفظ کن. آری، اینجا آبرو از جان هم مهمتر است، مخصوصاً برای پدران و برادرانمان.
من و همنوعانم بیهیچ جرمی مجازات میشویم، اما پیروزی نزدیک است. ما تسلیمشدنی نیستیم. آگاهی، آزادی و برابری شعار ماست. شجاعت و استقامت را از رابعه بلخی و فروغ فرخزاد به ارث بردهایم. ما همان افسانهای خواهیم بود که تاریخ به استقامت و صبرش افتخار خواهد کرد.






