روی تخت شفاخانه، با رنگ زرد و تن خستهاش دراز کشیده و همهجا برایش همچون ابری سیاه و سنگین بهنظر میرسد. صدای پرستار آهسته در گوشهای نیمهبازش میپیچد: «دختر است.» در آن لحظه، آرزو میکند زمین سوراخ شود و او دخترش را ببلعد؛ چون خوب میداند چه سرنوشتی در انتظارشان است. همهچیز پیش چشمانش تاریک میشود. با لبهای ترکخوردهاش که دیگر توان حرف زدن ندارد، آهسته میپرسد: «واقعاً باز هم دختر زاییدهام؟» از حرکت لبهای نرس میفهمد که برای سومینبار دختر به دنیا آورده است؛ و بعد، از هوش میرود.
با نگاهی به چهرهاش میتوان حدس زد که چه اندازه رنج کشیده و درد دیده است؛ گویی هر زخم و اندوه، به خطی عمیق بر صورتش نقش بسته است. سکینه، زنی است که تنها به جرم دخترزا بودن، بارها شکنجه شده و زجر کشیده است. اکنون، پس از سه روز بیهوشی و کُما، چشمانش را باز کرده؛ اما بهجای آرامش، ترس بازگشت به خانه، دوباره بر دلش سایه افکنده است. سالهاست که سکوت و خاموشی در وجود سکینه خانه کرده و آرامش را دیگر تنها در قرصهای آرامبخش مییابد؛ همین و بس. او ششمین دختر خانوادهاش بود؛ از همان کودکی طعم تلخ تبعیض را چشیده و بهای دختر بودن را در جامعهای مردسالار پرداخته بود.
سکینه در نخستین دوره سلطه طالبان با مردی از ولایت کاپیسا ازدواج کرد. شوهرش، آموزگار یکی از مکتبهای دولتی و ظاهراً باسواد، اما گویی هرگز درس انسانیت نیاموخته بود. در ابتداییترین اصول احترام و رفتار انسانی با زن چنان رفتار میکرد که تفاوتی با کسانی نداشت که هرگز حتا بوی از انسانیت نبردهاند. رفتارش با سکینه نه از روی درک که از سر سلطه و تحقیر بود.
سکینه روایت میکند که دو سال پس از ازدواج، صاحب دختری شد؛ اما شوهرش نهتنها از تولد دختر خوشحال نبود، بلکه از او نیز بهدرستی پرستاری نمیکرد و حتا غذای کافی به او نمیداد. او در ادامه میگوید: «همیشه من و دخترم گرسنه میماندیم، هیچکس به ما توجهی نداشت. چون درست غذا نمیخوردم، روز به روز ضعیفتر میشدم.»
زمانی که سکینه برای بار دوم باردار شد، شوهرش پس از آگاهشدن از اینکه جنین باز هم دختر است، خشمگین شد و او را بهشدت لتوکوب کرد. آنقدر شکنجهاش کرد که بیهوش شد. وقتی با صدای گریه دخترش دوباره به هوش آمد، درد شدیدی در بدنش احساس میکرد.
سکینه میگوید: «خیلی احساس درد داشتم و دیدم همهجا خونآلود شده بود. فهمیدم که طفل از بین رفته. شوهرم من و دخترم را در همان حال رها کرد و به کاپیسا رفت.» او میافزاید که همیشه در برابر رفتار شوهرش صبوری میکرد؛ چون از کودکی به او آموخته بودند که زن، وقتی به خانه بخت میرود، باید صبر و تحمل داشته باشد.
سکینه میگوید: «مادرم یک زن دلسوز بود. زمانی که من و خواهرانم را به خانه بخت روان میکرد، میگفت که صدایتان را نکشید، شما شوهر دار هستید، زن هستید. زن، هر حالتی که در خانه شوهر پیش آمد، صدای خود را بلند نمیکند. ما هم به همین روال، زندهگی بسیار سختی را تحمل میکردیم.»
زندهگی سکینه با صبر و تحمل میگذشت؛ صبری روی صبر. او میگوید که شوهرش وقتی از ولایت میوه خشک یا لبنیات میآورد، آن را قفل میکرد یا میفروخت، و به هیچ عنوان اجازه نمیداد او یا دخترانش از آن استفاده کنند. هیچگاه احساس نمیکردند که صاحبخانهاند؛ حتا حق خوردن از آنچه در خانه بود، نداشتند. وقتی سکینه برای سومینبار دختر به دنیا آورد و شنید نوزادش باز هم دختر است، تاب نیاورد و به کُما رفت.
سکینه میگوید: «این که چه قسم دوره حمل سپری شد هیچ نپرس، از بس که برایم گفته بود دختر نباشد، وقتی فهمیدم که دختر است، از ترس جان که برایم اخطار داده بود بیهوش شدم.» او تاکید میکند: «زمانی خانه آمدم همسرم برایم گفت که تو مانند مادرت دخترزا هستی. یا برایم پسر بهدنیا بیاور یا برو کار کن و پول پیدا کن.»
این زن، برای رضایت شوهرش و جلوگیری از شکنجه دخترانش توسط پدرشان، در یکی از شفاخانهها کار پیدا کرد و تمام معاش ماهانهاش را به شوهرش تحویل میداد تا از او راضی باشد و به دخترانش آسیبی نرساند.
سکینه خاطرنشان میکند که همیشه تلاش میکرد تا بهتر از دخترانش مراقبت کند و مانع از بیمار شدنشان شود؛ چون وقتی مریض میشدند، شوهرش میگفت: «چرا مریضشان کردی؟ حتا یک دانه پراستامول هم نمیخرم.» شوهرش که مردی منسکی بود، با گرفتن پول آرام میشد و سکینه و دخترانش را رها میکرد، اما همیشه او را بهخاطر نداشتن پسر آزار میداد.
سکینه تصریح میکند: «برای من مادر بودن هیچ فرقی نمیکرد. تمام نیازهای دخترانم را از معاش خودم تامین میکردم؛ اما داشتن پسر برایم به آرزویی دور و دستنیافتنی تبدیل شده بود.» او میافزاید که با هر بار تولد دختر، همان حرفهای تکراری، همان بیتوجهی و همان ظلم ادامه داشت؛ اما تنها تفاوت این بود که دخترانش بزرگ شده بودند.
در زمستان سرد اجازه استفاده از آب گرمی را نداشتند. به همین ترتیب، مصرف آب محدود بود، استفاده از لوازم برقی ممنوع، غذا خوردن در ظروف کهنه و نامناسب رواج داشت… و بدتر از همه، روزی که ظرفی میشکست یا چیزی در خانه خراب میشد، آن روز عملاً قیامت را تجربه میکردند. هم از سکینه، مادرشان، گرفته تا دختر کوچکشان، همه در ترس و واهمه بودند که پدرشان پس از بازگشت، در مقابل خرابی ظرف یا وسیله چه واکنشی نشان خواهد داد.
سکینه میافزاید: «روزی بعد از پایان کار به خانه برگشته بودم، عصر بود و خیلی گرسنه بودم. خواستم کمی چپس درست کنم و روغن را داغ کرده بودم که همسرم آمد و خیلی عصبانی شد. میگفت که من همین روغن را که بر سرت نریزم نمیگذارم، من ضعف کردم و وقتی به هوش آمدم، دیدم دخترانم بالای سرم گریه میکنند.»
سکینه میگوید که خودش نیز بهعنوان یک زن آرزو داشت پسری داشته باشد؛ اما رفتار همسرش او را از زندهگی خسته و دلمرده کرده بود و باعث افسردهگی شدیدی در او شده بود. او حتا در کوچکترین فشارها ضعف میکرد.
سکینه پس از پنج دختر، بالاخره یک پسر به دنیا آورد؛ اما این بار دیگر سلامتی خود را از دست داده بود. بیعدالتیها و ظلمهای همسرش به زخمهای عمیق روانی تبدیل شده بود. درد و خشونت، او را کرخت کرده بود؛ گویی هیچ حسی ندارد. اکنون به انسانی تبدیل شده است که حتا در سادهترین مسایل کنترل خود را از دست میدهد و دچار تشنج میشود و تنها پناهگاهش داروهای آرامبخش است. او میگوید: «حالا نه سیاهی و نه سفیدی زندهگی هیچ چیز برایش ارزش معنای خاصی ندارد.»





