۱۴ آگست آخرین روز کاری من در دفتر بود. از همان صبح، فضای محل کار سنگین و غمانگیز بود. همکارانم با نگرانی درباره سقوط افغانستان، پیشروی طالبان، گرفتن پاسپورت و ترک کشور صحبت میکردند.
هر کس نگران آینده و سرنوشت خانوادهاش بود. وقتی آن وضعیت را میدیدم، بغض گلویم را میفشرد و خاطرات تلخ کودکیام زنده میشد؛ خاطرات جنگ، ناامنی، آوارهگی و رنجهایی که تصور میکردم دیگر هرگز تکرار نخواهند شد.
حدود ساعت دوی بعد از ظهر، همه دفتر را ترک کردیم و به خانههای خود رفتیم. وقتی به خانه رسیدم، مادرم و دیگر اعضای خانواده با نگرانی منتظرم بودند.
مادرم تسبیح به دست داشت. به محض اینکه مرا دید، چشمانش پر از اشک شد و گفت: «چرا تلفنت خاموش بود و تماس قطع میشد؟» گفتم تلفنم شارژ تمام کرده بود. گفت: «شکر که سالم به خانه آمدی، ما نگران تو بودیم.»
صورتش را بوسیدم و گفتم که نگران نباشید، پیش شما هستم. سپس برای تبدیل کردن لباس به اتاق رفتم. وقتی وارد اتاق نشیمن شدم، دیدم زنان همسایه همراه کودکانشان در خانه ما جمع شدهاند. همه با نگرانی اخبار را دنبال میکردند؛ چهرهها غمگین و چشمهایشان اشکآلود بود. همه از ترس بازگشت طالبان و تکرار جنایتهای گذشته، درباره فرار از کشور صحبت میکردند.
خاطرات تلخ دوران نخست حاکمیت طالبان جنایتکار دوباره در ذهن همه زنده شده بود. در همان لحظه بغضم شکست و اشکهایم جاری شد. خاطرات روزی که طالبان پدرم را به شهادت رساندند، مانند کابوسی دوباره پیش چشمانم آمد. به یاد کودکی تلخی افتادم که از ما گرفته شد. آنقدر با صدای بلند گریه میکردم که همه سعی داشتند مرا آرام کنند؛ زیرا کودکان ترسیده و وحشتزده شده بودند.
همان لحظه، یکی از همصنفیهای خواهرم تماس گرفت. خواهرم پس از پایان تماس، با چشمانی اشکآلود گفت: «متأسفانه طالبان امروز برادر یکی از همصنفیهایم را به شهادت رساندهاند. او پنج خواهر و تنها یک برادر داشت و اکنون برادرش را نیز از دست داده است. همصنفیام گفت که طالبان به بلخ رسیدهاند.»
با شنیدن این خبر، حالم بدتر شد. از شدت گریه نفس کشیدن برایم دشوار شده بود و احساس خفهگی میکردم. مادرم گفت: «دخترم، حالا وقت گریه نیست. زود باش، هر سند، تصویر یا مدرکی که ممکن است جان تو یا همه ما را به خطر بیندازد، از بین ببریم.»
با کمک مادرم و خواهرم، تقدیرنامهها، اسناد و عکسهایی را که با همکاران داخلی و خارجی گرفته بودم، جمع کردیم و همه را به حویلی بردیم، داخل تشت گذاشتیم و یکییکی آتش زدیم. با سوختن آن کاغذها، گویا سالها تلاش، آرزو و خاطراتم نیز به خاکستر تبدیل شد.
برای به دست آوردن آن دستاوردها، شبهای زیادی بیخوابی کشیده و زحمت فراوانی تحمل کرده بودم، اما همه آنها تنها در چند دقیقه نابود شدند. هر بار که آن صحنه را به یاد میآورم، قلبم میسوزد.
در همان حال، صدای شلیک سلاحهای سبک و سنگین هر لحظه نزدیکتر میشد و دوستان و همکارانم از کابل، هرات و خارج از افغانستان، یکی پس از دیگری زنگ میزدند و من کوتاه پاسخ میدادم.
مادرم که نگرانی در چهرهاش موج میزد، گفت که باید هرچه زودتر خانه را ترک کنیم و به خانه خواهرم برویم. ما با عجله حرکت کردیم، اما در نیمه راه، تایر ریکشای برادرم پنچر و تیلش تمام شد. در حالی که او برای پیدا کردن تیل رفته بود، صحنهای را دیدم که هرگز از خاطرم پاک نمیشود.
سربازان وطن، خسته، خاکآلود و درمانده، پشت در خانههای مردم میرفتند و التماس میکردند که به آنها لباس غیرنظامی یا جایی برای پنهان شدن بدهند تا جانشان را نجات دهند. ظاهراً آن سربازان، نظر به لهجهای که داشتند، از دیگر ولایتها بودند و با مردم و شهر مزار شریف آشنایی نداشتند. چهرههایشان از گرد و غبار پوشیده شده بود و تنها چشمانشان دیده میشد. آن لحظه، تلخترین تصویر شکست وطن و سربازانش را با چشمان خود دیدم؛ تصویری که هنوز با یادآوری آن، قلبم تکهتکه میشود.
پس از بازگشت برادرم و تعمیر ریکشا، دوباره به راه افتادیم. تمام مسیر را با گریه طی کردم تا سرانجام هنگام غروب به خانه خواهرم رسیدیم. آن شب، صدای شلیک سلاحهای سبک و سنگین لحظهای قطع نمیشد.
به دوستم خالده زنگ زدم و از اوضاع پرسیدم. او با صدایی گرفته و ناراحت گفت: «تسلیت، مزار سقوط کرد و یک قرن به عقب برگشتیم.» طالبان وارد شهر شدند و نخستین اقدامشان حمله به زندان و آزاد کردن زندانیان بود. صدای تیراندازی، فریادهای شادی همراه با آهنگهای طالبانی در سراسر شهر پیچیده بود.
خیابانها پر از موتورسیکلتهای طالبان شده بود و مزار شریف به شهری خاموش، هراسزده و بیروح تبدیل شد. مردم در سکوتی سنگین فرو رفته بودند و بار دیگر با بازگشت طالبان عزادار شدند.
صبح روز بعد خبر رسید که بسیاری از مردم از شهر گریختهاند. گفته میشد شماری از افرادی که قصد خروج از کشور را داشتند، در مرز حیرتان توسط طالبان بازداشت شدند. برخی کشته شدند و از سرنوشت تعدادی هنوز خبری نیست.
در روزهای بعد، بسیاری از مردم وسایل خانههایشان؛ از جمله تخت، مبل، میز، فرش و دیگر لوازم زندهگی را برای فروش گذاشته بودند؛ گویی همه آماده ترک وطن بودند.
دو روز بعد به خانه خودمان بازگشتیم. وقتی رسیدیم، دیدیم دروازه و اتاقهای برخی از همسایهها شکسته و طالبان خانههایشان را تصرف کردهاند. بعضی خانهها به قرارگاه طالبان تبدیل شده بود و بار دیگر سایه سنگین ترس و استبداد بر زندهگی مردم افتاده بود.
آن روزها آغاز فصل تازهای از رنج، بیسرنوشتی و اندوه برای میلیونها افغانستانی بود؛ روزهایی که خاطره آنها هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد.
روزهایی که بعضی از هموطنان ما برای زنده ماندن به میدان هوایی کابل رفته بودند و با هواپیماهای غولپیکر امریکایی کشور را ترک کردند. حتا جوانانی از بالای هواپیماهای امریکایی سقوط کردند؛ لحظهای که برای من نماد سقوط بشر و انسانیت بود.







