جبهههای نظامی
از زمان بازگشت طالبان به قدرت تا کنون، دو جبهه نظامی (جبهه مقاومت و جبهه آزادی) در افغانستان فعال هستند و هرازگاهی دست به حملات علیه طالبان میزنند. این دو جبهه با آنکه در جریان سه سال گذشته موفق به تصرف یک ولسوالی یا حداقل روستایی در افغانستان نشدند؛ اما با حملههای پراکنده و انفرادی در سطح شهرها دستکم توانستند خود را زنده نگه دارند. از آنجایی که حملههای این دو جبهه در کل بر ردههای بسیار پایین طالبان صورت میگیرد و شمار تلفات حملهها نیز ناچیز است، تا کنون اثرگذاری چندانی نداشته و به این دلیل هر دو جبهه نتوانستهاند در جنگ تبلیغاتی موفقیت زیادی داشته باشند. جبهه مقاومت و جبهه آزادی هر دو جداگانه دست به حمله علیه طالبان میزنند، که نشان میدهد آنها با وجود همه نقاط مشترکی که در جنگ با این گروه دارند، هنوز موفق نشدهاند بهگونه منسجم و هماهنگ عمل کنند. اگر آنان قادر به راهاندازی حملههای مشترک علیه طالبان شوند، به یقین میتوان گفت که موفقیت بیشتری در مقایسه با وضعیت کنونی خواهند داشت. اما تا این جای کار به نظر نمیرسد که هر دو جبهه اراده جدیای برای کار مشترک داشته باشند. رهبری هر دو جبهه (بیشتر جبهه مقاومت) متهم به انحصارطلبی، خانوادهبازی و محلگرایی هستند که سبب میشود بقیه جریانهای سیاسی نسبت به آنها بیاعتماد شده و یا این جبهههای نظامی را فاقد صلاحیت و اتوریته لازم برای مدیریت جنگ علیه طالبان بدانند.
افزون بر اینها، جبهه مقاومت و جبهه آزادی تا کنون نتوانستهاند حمایت هیچ یک از قدرتهای جهانی و منطقهای را جلب کنند. اکثریت قاطع کشورها بهویژه همسایهگان افغانستان مصروف دادوستد با طالبان هستند و حتا تاجیکستان نیز که موضعگیری قاطعتری در برابر این گروه داشته و یکی از دفاتر جبهه مقاومت در آن کشور قرار دارد، براساس گزارشها سعی میکند از کاروان «تعامل» با طالبان پس نماند. با توجه به تمام عواملی که بهگونه فشرده در بالا به آنها اشاره شد، فعالیتهای نظامی هر دو جبهه در جریان بیش از سه سال گذشته، آنگونه که انتظار میرفت، گسترش نیافت و در حال حاضر به سختی میتوان دورنمای امیدبخش زیادی برای هر دو جبهه نظامی فعال علیه طالبان قایل شد. در آینده، اگر حوادث بهگونه دیگری رقم بخورد، به احتمال قوی این جبههها نقش جدیتری بازی خواهند کرد؛ اما در حال حاضر چنین به نظر میرسد که فعالیت نظامی آنها دستخوش تغییرات اساسی نخواهد شد؛ به حدی که شاهد چرخش کلانی در تعاملات استراتژیک باشیم.
جریانهای سیاسی فعال در خارج از کشور
پس از یازدهم سپتامبر و ورود غربیها به افغانستان، بازار حزبسازی بهیکبارهگی گرم شد. بیش از صد حزب با اکتواداهای ظاهراً مردمی به میدان سیاست وارد شدند. بیشتر این احزاب که از استحاله تنظیمهای جهادی، تجزیه حزب دموکراتیک خلق و از آدرس سازمانهای مائوییست پدید آمده بودند، به دلیل عدم برخورداری از پایه تودهای، با کرایه و یا خرید شناسنامههای مردم، در وزارت عدلیه دولت پیشین ثبت نام کرده و جواز فعالیت گرفتند. این احزاب که باید از جایی تمویل میشدند و حتا با این اشاره وارد میدان شده بودند، با فعالیتهای انجیاویی نه تنها کاری برای مردم انجام ندادند که به بخشی از فساد رایج در دولت مورد حمایت غربیها مبدل شدند و از این سبب، به دامان این دونر و آن دونر چنگ زدند تا «چانته خالی»شان را پر کنند. احزاب و گروههای وابسته به کشورهای غربی در این خوردوبردها توانستند صاحب نانونوال شده، به بورسیه و مدال برسند؛ اما بقیه که وابستهگی کمتری داشتند و یا «هنر» پروژهگیری را بلد نبودند، در حد گرفتن جواز فعالیت ماندند و کسی هم به سراغشان نرفت. احزابی که صاحب نانونوال شده و برنامههای انجیاوسازی و پول کشیدنشان پررونق شد، بزرگترین فعالیتهای آنها راهاندازی چند تظاهرات با افراد کرایی بود که بیشتر برای جلب توجه سفارتخانههای غربی (دونرها) انجام میشد نه مردم. این احزاب هیچ کار ریشهای و پایدار برای کمک به نهادینهشدن حقوق زنان و مبارزه با دینخویی و مردسالاری حاکم بر جامعه افغانستان نکردند و برعکس، با استفاده ابزاری از حقوق بشر و دموکراسی سبب بدنامی این ارزشها شدند.
با به قدرت رسیدن دوباره طالبان در افغانستان، بخش زیادی از این احزاب به تاریخ پیوستهاند و سهم رهبران آنها از سیاستبازی تنها مقداری ثروت و ویزه بشردوستانه برای خود و اعضای خانوادههایشان بوده است. رهبران شماری از جریانهای با پیشینه جهادی اما هنوز در بیرون از کشور وانمود میکنند که فعالند و دلشان به حال زار مردم میسوزد. با این حال، آنان همچنان منتظرند که «جامعه جهانی» اجازه فعالیت نظامی – سیاسی علیه طالبان را بدهد. شماری از جریانهای سیاسی جدید هم در بیرون از افغانستان ساخته شدهاند که هدف عام و کلیشان مبارزه با طالبان عنوان میشود؛ اما جریان سیاسیای که سعی دارد این گروه را به چالش بکشد، نباید تنها در کشورهای بیرونی ساخته شده و چشم به راه خارجیها بماند تا اگر آنان تغییر سیاست دادند، بتواند با حمایتشان دوباره مردمسواری کند. این گونه جریانها، حتا اگر با حمایت خارجیها بر سر کار بیایند، بازهم سرنوشت مشابه تکنوکراتهای مورد حمایت غربیها در افغانستان را خواهند داشت. جریانهای سیاسی وابسته به خارجیها عمرشان کوتاه است و تنها زمانی در سیاست مطرح میشوند که اربابان خارجی صلاح بدانند.
باری، با گذشت بیش از سه سال از به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان، هنوز نشانه چندانی از مقاومت راستین مردمی در برابر این گروه دیده نشده است. طالبان همچنان بر اوضاع مسلطند و شرایط بهگونهای پیش نمیرود که دشمنان این گروه خواستار آن هستند. گویی همه از فعالیت سیاسی واقعی خسته شدهاند مگر طالبان، که با شوق و انگیزه بالا تا در توان دارند پایشان را در زمین افغانستان محکمتر میکنند. آنان نظم آهنینی را با تکیه بر سرکوب شدید خواستهای مدنی و دموکراتیک برقرار کردهاند که بهترین نام برای آن امنیت با سرنیزه میتواند باشد. در این نوع از امنیت، تنها به بعد نظامی توجه میشود؛ نظم سرکوبگرانهای که ترس عنصر اصلی آن است و کارگزاران این نظم بردهگیساز، بیشترین سرمایهگذاری را روی سیاست ترور و وحشت حداکثری میکنند، بهحدی که مردم حتا از سایه خودشان هم بترسند. این نوع سیاست با آن که در کوتاهمدت میتواند کارساز باشد، در درازمدت موثر نخواهد بود و در نهایت با مقاومت مردمی روبهرو میشود. تمام رژیمهای بسته و استبدادی در تاریخ با چنین سرنوشتی مواجه شدهاند و طالبان را نیز نمیتوان از این قضیه مستثنا قرار داد.






