گاهی انسان در تمام سالهای زندهگیاش در هیاهوی جهان راه میرود، سخن میگوید، مینویسد، سیاست میورزد، میجنگد یا اثری میآفریند؛ اما درست زمانیکه سکوت مرگ بر صدایش مینشیند، جهان تازه شروع به شنیدن او میکند. خبر مرگ بعضی آدمها تنها خبر پایان یک زندهگی نیست؛ گویی زنگی است که حافظه عمومی را از خواب بیدار میکند.
با مرگ یک شخصیت عمومی، عکسهای قدیمی دوباره منتشر میشوند، سخنان فراموششده به صدر شبکههای اجتماعی باز میگردند و رسانهها زندهگی او را مرور میکنند. مردمیکه شاید سالها نامش را نشنیده بودند، ناگهان دربارهاش سخن میگویند. در چنین لحظهای، مرگ نهفقط پایان زیست فرد، بلکه آغاز مرحلهای تازه در زندهگی اجتماعی اوست؛ مرحلهای که در آن دیگران درباره او روایت میسازند.
اما چرا توجه عمومی و رسانهای به برخی شخصیتها پس از مرگ بهشدت افزایش مییابد؟ چرا این توجه درباره بعضی افراد تنها چند روز دوام میآورد، اما درباره برخی دیگر به حافظه جمعی و حتا اسطوره تبدیل میشود؟ رسانهها در این میان چه نقشی دارند و روان انسان چرا در برابر مرگ یک چهره شناختهشده واکنش متفاوت نشان میدهد؟
پژوهشی که رابرت وست، ژوره لسکووک و کریستوفر پاتس در سال ۲۰۲۱ منتشر کردند، این پدیده را با بررسی ۲۳۶۲ شخصیت عمومی ـ که در فاصله سالهای ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۴ درگذشتهاند ـ مطالعه کرده است. یافتههای پژوهش نشان میدهد که پس از مرگ این شخصیتها، میزان اشاره به آنان در رسانههای خبری آنلاین انگلیسیزبان و توییتر جهش چشمگیر پیدا میکند و سپس بهسرعت کاهش مییابد. براساس این مطالعه، میانه افزایش اشارهها در اخبار حدود ۹۴۰۰ درصد و در توییتر حدود ۲۸ هزار درصد بوده است. این بررسی، توجه رسانهای را در یک سال پیش و یک سال پس از مرگ شخصیتها سنجیده است. ازاینرو، نتایج آن باید در چهارچوب همان جامعه آماری و رسانههای بررسیشده درک شود.
این ارقام نشان میدهد که مرگ فقط یک رویداد زیستی نیست؛ رویدادی ارتباطی، اجتماعی و روانی نیز است. مرگ میتواند توجه را بیدار کند، اما اینکه توجه چگونه شکل گیرد و تا چه زمانی دوام آورد، به عوامل دیگری بستهگی دارد.
زندهگی دوم؛ وقتی دیگران درباره ما روایت میسازند
زندهگی یک شخصیت عمومی را میتوان از دو منظر بررسی کرد: زندهگی در زمان حیات و زندهگی در حافظه دیگران پس از مرگ. در زمان حیات، فرد میتواند سخن گوید، از خود دفاع کند، اشتباهاتش را توضیح دهد و در شکلدادن به تصویر عمومی خود نقش داشته باشد. اما پس از مرگ، این امکان از او گرفته میشود. از آن لحظه، دیگران درباره او سخن میگویند و روایت زندهگیاش را بازسازی میکنند. همینجا مفهوم «زندهگی دوم» شکل میگیرد؛ زندهگیای که نه در بدن فرد، بلکه در خاطره، روایت، رسانه، کتاب، عکس و حافظه جمعی ادامه پیدا میکند.
موریس هالبواکس، جامعهشناس فرانسوی، با طرح مفهوم «حافظه جمعی» نشان داد که یادآوری گذشته تنها عمل فردی نیست؛ گروهها و جوامع نیز در چهارچوبهای اجتماعی، گذشته خود را به یاد میآورند. به این معنا، جامعه نهتنها افراد را به یاد میآورد، بلکه شیوه به یادآوردن آنان را نیز شکل میدهد.
پژوهش وست و همکارانش درباره حافظه پس از مرگ نیز میان دو نوع یادآوری تمایز میگذارد: حافظهای که با رویدادی مانند مرگ فعال میشود و معمولاً با گذشت زمان فروکش میکند، و حافظهای که از طریق ثبت و بازتولید آثار و روایتها میتواند پایدار بماند. این تفاوت مهم است. ممکن است نام فردی پس از مرگ برای چند روز همهجا دیده شود، اما چند ماه بعد تقریباً ناپدید شود. در مقابل، ممکن است فرد دیگری به اندازه روزهای نخست مرگش در شبکههای اجتماعی دیده نشود، اما نامش سالها و نسلها بماند. بنابراین، شدت توجه با عمق ماندگاری یکی نیست.
روانشناسی ارتباطات نیز بخشی از این پدیده را توضیح میدهد. انسانها میتوانند با شخصیتهای رسانهای رابطه عاطفی برقرار کنند؛ رابطهای یکسویه که در ادبیات ارتباطات «رابطه شبهاجتماعی» نامیده میشود. دونالد هورتون و ریچارد وول در سال ۱۹۵۶، این مفهوم را برای توضیح نوعی احساس صمیمیت مخاطبان با چهرههای رسانهای مطرح کردند.
به همین دلیل، مرگ یک شخصیت مشهور ممکن است برای مخاطبی که هرگز او را از نزدیک ندیده است، احساس فقدان ایجاد کند. پژوهشی درباره واکنش مخاطبان به مرگ رابین ویلیامز نیز رابطه میان دلبستهگی شبهاجتماعی، سوگ و اشتراکگذاری اطلاعات آموزشی سلامت در شبکههای اجتماعی را بررسی کرده است. پس وقتی یک چهره عمومی میمیرد، بخشی از مردم فقط خبر مرگ یک فرد را دریافت نمیکنند؛ آنان ممکن است احساس کنند بخشی از جهان آشنای خود را از دست دادهاند.
رسانهها چگونه مردهگان را دوباره به صدر توجه میآورند؟
اگر مرگ جرقه باشد، رسانه میتواند این جرقه را به موج تبدیل کند. در لحظات پس از مرگ یک شخصیت عمومی، رسانهها معمولاً به سراغ آرشیو میروند: عکسهای قدیمی، سخنان مشهور، گفتوگوها، دستاوردها، شکستها و لحظههای مهم زندهگی فرد دوباره منتشر میشوند. به این ترتیب، شخصیت درگذشته نهتنها موضوع خبر مرگ، بلکه موضوع بازخوانی دوباره زندهگی میشود.
در اینجا نظریه «دستورکارگذاری رسانهای» مکسول مککامبز و دونالد شاو اهمیت پیدا میکند. آنان در پژوهش مشهور خود نشان دادند که رسانهها از طریق میزان توجهی که به موضوعات اختصاص میدهند، بر اهمیتیافتن آن در ذهن افکار عمومی تاثیر میگذارند. مرگ یک شخصیت مشهور میتواند چنین وضعیتی ایجاد کند. هنگامیکه رسانهای تیتر نخست، صفحه ویژه یا چندین گزارش را به یک شخصیت اختصاص میدهد، توجه عمومی نیز ممکن است بهسمت او کشیده شود. بااینحال، رسانه تنها توجه را افزایش نمیدهد؛ نوع نگاه به شخصیت را نیز شکل میدهد.
اینجاست که نظریه «چهارچوببندی» رابرت انتمن اهمیت پیدا میکند. براساس این نظریه، یک رویداد واحد میتواند با انتخاب و برجستهکردن برخی جنبهها، معنای متفاوتی پیدا کند. برای مثال، رسانه میتواند مرگ یک سیاستمدار را در چهارچوب «رهبر ملی»، «شخصیت مناقشهبرانگیز»، «قهرمان»، «قربانی» یا «نماد یک نسل» روایت کند. هر چهارچوب، تصویری متفاوت از فرد در ذهن مخاطب میسازد. در چنین وضعیتی، رسانه از یک گزارشگر ساده فراتر میرود و در شکلگیری بخشی از حافظه عمومی نقش پیدا میکند؛ هرچند این نقش بهمعنای کنترل کامل رسانه بر حافظه جامعه نیست.
پژوهش وست و همکارانش نشان میدهد که اخبار و شبکههای اجتماعی رفتار یکسانی ندارند. هر دو پس از مرگ شخصیتها افزایش توجه را تجربه میکنند، اما رسانههای خبری در مورد شخصیتهای سالخورده و رهبران سیاسی نقش بیشتری در نگهداری و گزینش حافظه جمعی دارند؛ درحالیکه شبکههای اجتماعی، بهویژه نسبت به مرگهای جوان و غیرطبیعی واکنش شدیدتری نشان میدهد. این تفاوت نشان میدهد که رسانههای مختلف فقط بلندگوهای یکسان نیستند؛ هر کدام منطق خاصی برای به یادآوردن و فراموشکردن دارند.
در عصر شبکههای اجتماعی، این فرایند پیچیدهتر شده است. یک تصویر، جمله یا ویدیوی قدیمی میتواند در چند ساعت بارها بازنشر شود و شخصیتی را که سالها از مرکز توجه خارج بوده، دوباره به صحنه عمومی بازگرداند. بااینحال، برای توضیح نقش الگوریتمها در این فرایند، باید میان بازنشر کاربران، انتخاب تحریریهها و سازوکارهای توصیهگر پلتفرمها تفاوت گذاشت؛ زیرا هر یک از این عوامل بهشیوه متفاوت در دیدهشدن محتوا نقش دارد.
از خبر مرگ تا حافظه جمعی؛ چگونه چهرهها ماندگار میشوند؟
اما هر موج رسانهای به حافظه تاریخی تبدیل نمیشود. توجه ممکن است چندروزه باشد؛ حافظه به ساختارهای عمیقتر اجتماعی نیاز دارد. مرگ یک شخصیت میتواند مانند باران شدید بر زمین خشک توجه عمومی ببارد؛ اما اینکه آب به رودخانه تبدیل شود یا در خاک فرو برود، به عوامل دیگری بستهگی دارد. اهمیت تاریخی شخصیت، آثار او، تاثیر سیاسی یا فرهنگی، کیفیت روایتهای پس از مرگ، وجود اسناد و آثار، آیینهای یادبود، سالگردها و بازتولید تصویر او در کتابها و رسانهها، همهگی میتوانند در ماندگاری نام او نقش داشته باشند. جامعه گذشته را بهصورت خام حفظ نمیکند؛ بلکه آن را از طریق چهارچوبهای اجتماعی و روایتهای جمعی به یاد میآورد. به همین دلیل، بعضی شخصیتها پس از مرگ از یک «فرد» به یک «نماد» تبدیل میشوند. این تبدیل همیشه سیاسی نیست. یک شاعر میتواند نماد فرهنگ شود؛ یک هنرمند میتواند نماینده یک نسل باشد؛ یک دانشمند میتواند نماد نبوغ علمی شود و یک سیاستمدار ممکن است به نماد یک دوره تاریخی تبدیل گردد.
در علوم سیاسی نیز این مساله اهمیت دارد. ماکس وبر در نظریه اقتدار کاریزماتیک توضیح میدهد که جایگاه برخی شخصیتها تنها به مقام رسمی آنان وابسته نیست، بلکه با باور پیروان و جامعه، به ویژهگیهای استثنایی آنان ارتباط دارد. پس از مرگ چنین رهبرانی، اقتدار و نفوذ نمادین آنان ممکن است در قالب سنتها، نهادها و روایتهای تازه بازتولید شود. از این منظر، مرگ گاهی بهجای پایاندادن به قدرت نمادین یک شخصیت، زمینه انتقال آن را از وجود فردی به میراثی نمادین فراهم میکند.
به همین دلیل، در تاریخ سیاسی، مرگ برخی شخصیتها به نقطهای برای بازتعریف یک جنبش، یک دوره یا حتا یک هویت جمعی تبدیل شده است. اما مرگ بهتنهایی کسی را قهرمان نمیکند. اگر شخصیت فاقد میراث، اثرگذاری یا روایت قابلتداوم باشد، موج توجه پس از مرگ میتواند خیلی زود خاموش شود.
چرا بعضی نامها میمانند و بعضیها فراموش میشوند؟
مرگ برخی شخصیتهای عمومی، آنان را برای مدتی در مرکز توجه جامعه قرار میدهد؛ اما همه این افراد در حافظه جامعه باقی نمیمانند. برخی نامها مانند موجی بلند به ساحل توجه میرسند و سپس عقب مینشینند. برخی دیگر آرامتر حرکت میکنند، اما رد پای عمیقتر بر جا میگذارند.
پاسخ را باید در ترکیبی از عوامل اجتماعی، روانی، سیاسی و رسانهای جستوجو کرد: نخست، شهرت پیش از مرگ اهمیت دارد. کسیکه پیش از مرگ شناختهشده بوده، معمولاً ظرفیت بیشتری برای ایجاد موج خبری دارد. پژوهش وست و همکارانش نیز نشان میدهد که شهرت پیش از مرگ با میزان افزایش توجه پس از مرگ ارتباط دارد. دوم، نوع مرگ میتواند در شدت توجه نقش داشته باشد. یافتههای همان پژوهش نشان میدهد که مرگهای جوان و غیرطبیعی معمولاً جهش شدیدتری در توجه ایجاد میکنند. البته این یافته بهمعنای آن نیست که نوع مرگ بهتنهایی ماندگاری تاریخی فرد را تعیین میکند. سوم، نوع شخصیت اهمیت دارد. پژوهش یادشده نشان میدهد که در بلندمدت، افزایش توجه برای رهبران از برخی گروههای دیگر کمتر و برای هنرمندان بیشتر بوده است؛ درحالیکه رسانههای خبری در مورد رهبران و شخصیتهای سالخورده نقش پررنگتری در نگهداری حافظه ایفا میکنند. این نتایج الگوهای آماری در جامعه مورد مطالعهاند و نباید بهعنوان قاعده قطعی درباره همه شخصیتها تعبیر شوند. چهارم، روایتپذیری شخصیت است. برخی زندهگیها خود به یک داستان تبدیل میشوند: کودکی دشوار، مبارزه، پیروزی، شکست، تراژدی، تبعید، فداکاری یا مرگ غیرمنتظره. چنین زندهگیهایی برای رسانه و حافظه جمعی قابلیت بیشتری برای روایتشدن دارند. این نکته را باید تحلیلی درباره سازوکار روایتسازی دانست، نه نتیجهای قطعی که بهتنهایی از پژوهش آماری یادشده به دست آمده باشد. پنجم، سیاست حافظه است. هیچ جامعهای همه گذشته خود را با یک شدت به یاد نمیآورد. برخی شخصیتها در کتابهای درسی، یادبودها، نام خیابانها، فیلمها و سخنرانیهای رسمی حضور پیدا میکنند؛ برخی دیگر از حافظه عمومی کنار گذاشته میشوند. از این منظر، حافظه جمعی فقط نتیجه علاقه مردم نیست؛ بلکه از قدرت روایت و سازوکارهای اجتماعی نیز تاثیر میپذیرد.
در عصر دیجیتال، امکان بازتولید حافظه میان دولت، رسانه، جامعه مدنی، کاربران و الگوریتمهای پلتفرمها گستردهتر شده است. کسیکه زمانی برای حضور در صفحه روزنامه یا برنامه تلویزیونی نیازمند تصمیم سردبیر بود، اکنون میتواند با یک عکس قدیمی، یک جمله کوتاه یا یک ویدیوی آرشیوی دوباره به موضوع بحث عمومی تبدیل شود.
اما همین گستردهترشدن امکان مشارکت در بازتولید حافظه، یک خطر نیز دارد: حافظه میتواند قربانی هیجان شود. ممکن است شبکههای اجتماعی شخصیتی را برای چند روز بیش از اندازه برجسته کنند و سپس او را به همان سرعت کنار بگذارند. در چنین شرایطی، شهرت دیجیتال لزوماً معادل اهمیت تاریخی نیست. ازاینرو، باید میان «ترندشدن» و «ماندگارشدن» فاصله گذاشت؛ ترندشدن، پیروزی لحظه است؛ ماندگارشدن، پیروزی زمان.
سخن آخر
مرگ، انسان را از صحنه زندهگی بیرون میبرد، اما او را الزاماً از صحنه جامعه بیرون نمیکند. برخی آدمها پس از مرگ برای چند ساعت، چند روز یا چند هفته دوباره دیده میشوند و سپس در سکوت فرو میروند. برخی دیگر، آرامآرام از چهرهای خبری به بخشی از حافظه یک نسل و سپس بخشی از تاریخ تبدیل میشوند.
شاید راز ماندگاری در همین فاصله باشد: مرگ میتواند توجه را آغاز کند، اما این میراث است که توجه را به حافظه تبدیل میکند. رسانه میتواند نامی را دوباره بر سر زبانها بیندازد؛ اما نمیتواند بهتنهایی آن را برای همیشه زنده نگه دارد. شبکه اجتماعی میتواند موجی بسازد؛ اما زمان تعیین میکند که آن موج تنها کف روی آب باشد یا اثری بر ساحل تاریخ بگذارد.
در نهایت، آنچه پس از مرگ یک شخصیت باقی میماند، خود او نیست؛ روایتی است که جامعه از او میسازد. شاید به همین دلیل باشد که بعضی انسانها با مرگ خاموش میشوند، اما بعضی دیگر تازه از همانجا آغاز میشوند؛ نه در جهان زندهگی، بلکه در جهان حافظه. مرگ شاید آخرین صفحه زندهگی یک انسان باشد، اما برای بعضی نامها، نخستین صفحه زندهگی تاریخی آنان است.
منابع
۱. وست، رابرت؛ لسکووک، ژوره؛ پاتس، کریستوفر. «حافظه پس از مرگ شخصیتهای عمومی در اخبار و شبکههای اجتماعی» (Postmortem Memory of Public Figures in News and Social Media). Proceedings of the National Academy of Sciences، جلد ۱۱۸، شماره ۳۸، ۲۰۲۱. https://doi.org/۱۰.۱۰۷۳/pnas.۲۱۰۶۱۵۲۱۱۸
۲. هالبواکس، موریس. درباره حافظه جمعی (On Collective Memory). ترجمه و ویرایش لوئیس ا. کوزر. شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۱۹۹۲.
۳. هورتون، دونالد؛ و وول، ریچارد. «ارتباطات جمعی و تعامل شبهاجتماعی: ملاحظاتی درباره صمیمیت از راه دور» (Mass Communication and Para-Social Interaction: Observations on Intimacy at a Distance). Psychiatry، جلد ۱۹، شماره ۳، ۱۹۵۶، صص. ۲۱۵–۲۲۹.
۴. کوهن، الیزابت ال؛ و هافنر، سینتیا. «یافتن معنا در مرگ یک چهره مشهور…» (Finding Meaning in a Celebrity’s Death). Computers in Human Behavior، جلد ۶۵، ۲۰۱۶، صص. ۶۴۳–۶۵۰. https://doi.org/۱۰.۱۰۱۶/j.chb.۲۰۱۶.۰۶.۰۴۲
۵. مککامبز، مکسول ای؛ و شاو، دونالد ال. «کارکرد دستورکارگذاری رسانههای جمعی» (The Agenda-Setting Function of Mass Media). Public Opinion Quarterly، جلد ۳۶، شماره ۲، ۱۹۷۲، صص. ۱۷۶–۱۸۷.
۶. انتمن، رابرت ام. «چهارچوببندی: بهسوی روشنسازی یک پارادایم پراکنده» (Framing: Toward Clarification of a Fractured Paradigm). Journal of Communication، جلد ۴۳، شماره ۴، ۱۹۹۳، صص. ۵۱–۵۸.
۷. وبر، ماکس. اقتصاد و جامعه: مبانی جامعهشناسی تفسیری (Economy and Society: An Outline of Interpretive Sociology). ویرایش گونتر روت و کلاوس ویتیچ. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۷۸. بخش اقتدار کاریزماتیک.






