طرفداران حکومت دینی از راههای مختلف سعی میکنند مردم را متقاعد کنند که این نوع حکومت برای دین و دنیای مردم بهترین گزینه از میان گزینههای گوناگون است. آنها ادعا میکنند که حکومت دینی به علت آنکه خاستگاهش وحی و فرمان خداست، برای همه مشکلات شهروندان راه حل در آستین دارد. هواداران ایده حکومت دینی/اسلامی برای اثبات حقانیت ادعاهای خود به تاریخ اسلام متوسل میشوند و نمونههایی از تاریخ را برای اثبات این مساله که حکومت دینی رفاه و عدالت و برابری را در میان افرادی که در سایه آن زیست میکنند به ارمغان میآورد، بهعنوان شاهد مثال ارایه میکنند. همچنین این طیف اشخاص حتا به آیات و روایات دینی استناد میکنند تا واضح سازند که حکومت یکی از ارکان دین است و در سرزمینی که حکومت دینی برقرار نباشد دینداری ساکنان آن سرزمین، ناقص و ابتر است.
شاید نظریهپردازی آسان باشد، اما وقتی پای عمل و تطبیق به میان میآید، در بسا اوقات مشاهده میشود که نظریات ضعف خود را آشکار میسازد و پیچیدهگیهای مسایل برملا میشود. هواداران سینهچاک حکومت دینی در تاریخ معاصر نیز در شعار دادن و تحریک احساسات به نفع حکومت مورد نظر خود گوی سبقت را از دیگران ربودهاند، ولی چون به میدان عمل پا گذاشتهاند غالباً معلوم شده که شعارهایشان فاقد محتوا بوده و ادعاهایشان در زمینه کارآمدی حکومت دینی پرخطا و خلل بوده است. در نیم قرن اخیر، چندین نمونه از حکومتهای دینی در کشورهای اسلامی به وجود آمده و میلیونها تن را به سوی خود کشانده، ولی تقریباً همه آنها پس از استقرار و مواجه شدن با چالشهای عمدی ناکام مانده و ضعف و زبونی خود را عملاً فریاد زدهاند.
یکی از مهمترین نقیصههای ایده حکومت دینی این است که راه را برای حاکمیت خوانشی خاص از دین باز میکند و سبب میشود افرادی با استفاده از زور سرنیزه و به نام دین بر شانه مردم سوار شوند و برداشتهای چه بسا عقبگرایانه و ناقص خود از متون دینی را بر جامعه تحمیل کنند. آنچه غالباً در عمل اتفاق افتاده، حاکمیت اقلیتی از مردم بر اکثریت شهروندان است و از آنجایی که این اقلیت به انتخاب مردم روی کار نیامده بوده، سعی کرده تنوعها را از بین ببرد و به گمان خود بساط خطرها فراراه سیطره خود را برچیند و کوچکترین مخالفت با طرز فکر خود را سرکوب کند. حکومت دینی با تنوع و کثرتگرایی سازگار نیست و پلورالیسم مذهبی و فرهنگی و اجتماعی را برنمیتابد و آن را خطری در برابر حاکمیت خود میپندارد. در شرایطی که امروزه پاسداری از تنوع جامعه سرلوحه کار حکمرانیهای مدرن قرار دارد، اینکه رژیمی در صدد برآید که کثرتها را از بین ببرد و با تنوع و رنگارنگی بستیزد، نهتنها چنین رژیمی از سوی جامعه جهانی محکوم میشود، بلکه مورد نفرت و انزجار شهروندانی که زیر سایهاش زندهگی میکنند نیز واقع میشود.
با آنکه غالباً حکومتهای دینی در دنیای امروزی قادر نبودهاند از پس چالشها برآیند و کارنامهای قابل قبول از خود به جا بگذارند، با آنهم هنوز در گوشه و کنار کشورهای اسلامی افرادی هستند که داعیه برقراری چنین حکومتی را در سر دارند و برای برقراری آن، شب و روز مبارزه میکنند. ظاهراً این مساله از دو حالت خارج نیست: یا آنانی که شعار مبارزه برای حکومت دینی را سر میدهند اصلاً علاقه و دلبستهگیای به حکومت دینی ندارند، ولی چون میبینند یکی از راههای میانبر برای نفوذ در میان مردم و در دست گرفتن قدرت سیاسی، طرح چنین شعارهایی است، دست به طرح این شعارها میزنند، با آنکه از صمیم دل به این باورند که ایده حکومت دینی ایده ناصوابی است. به سخن دیگر، این افراد از مبحث حکومت دینی بهعنوان ابزاری برای رسیدن به قدرت استفاده میکنند و اصلاً پروای معنویت و دیانت را ندارند. طبیعی است هرگاه چنین افرادی به قدرت برسند، فاجعههای عظیم به وجود میآورند و دین را که سرمایه عظیم معنوی و فرهنگی است، به حراج میگذارند و به ثمن بخس میفروشند.
دسته دیگر از افراد هستند که مبارزه و پیکارشان برای برقراری حکومت دینی از صدق دل است و اینان واقعاً به حقانیت و کارآمدی چنین حکومت باور دارند و به نادرست تصور میکنند که اگر این حکومت روی کار آید بسیاری از مشکلات جامعه حل میشود و رفاه و آسایش و عدالت در جامعه ساری و جاری میگردد. این گروه از هواداران حکومت دینی به احتمال زیاد هنگامی که آرزویشان برآورده شد و حکومت مطلوبشان روی کار آمد، آهستهآهسته به اشتباه خود پی میبرند و درک میکنند که راهی را که تا اینجا آمدهاند، راهی درست نبوده است. آنها در عمل به ضعفها و نارساییهای حکومت دینی پی میبرند و به این نتیجه میرسند که ایجاد چنین حکومتی به خیر و صلاح مملکت نیست.
نکته شایسته تذکر دیگر این است که برقراری حکومت دینی در ادامه راه منجر به برقراری استبداد دینی میشود. استبداد دینی ناشی از تفسیری خاص از دین است و هر جنایتی که چنین حکومت مستبدی صورت دهد، به نام دین ختم میشود. تفاوت دیگر استبداد دینی با استبداد رایج این است که استبداد رایج از زور و نیروی سلاح برای حکومت بر مردم استفاده میکند، حال آنکه در استبداد دینی هم از زور فزیکی و زور سلاح بهره گرفته میشود و هم با استفاده از متون دینی به فریب مردم دست زده میشود. در هر حال، استبداد در هر شکل و شمایلش دشمن تنوع و کثرتگرایی است، اما استبداد دینی در این زمینه روی دیگر استبدادها را سفید کرده است. تجربه حکومت طالبان بهترین شاهد برای اثبات این ادعاست.
به همان اندازه که استبداد دینی مهلکتر و آسیبرسانتر است، به همان پیمانه مبارزه با این نوع استبداد دشوارتر و هزینهبردارتر است. مردمی که فریب زمامداران حکومت دینی را خوردهاند، به این گمانند که این حکومت از سوی خداست و به همین خاطر به رضا و رغبت تمام اختیار خود را به دست آنها میسپارند و چه بسا رنج و محنتی را که از ناحیه حکومت دینی بر آنها تحمیل میشود به جان بپذیرند و گمان کنند که چنین رنجی باعث صفای معنوی و روحی میشود و یا حتا ممکن است رنجها و مصایبی را که از ناحیه برقراری حکومت دینی بر آنها وارد شود زاییده توطیه استعمارگران و دشمنان خارجی حکومت دینی بدانند؛ چون از نظر هواداران حکومت دینی استعمارگران از ایجاد حکومت دینی میترسند و همه تلاشها را به خرج میدهند تا از شکلگیری آن جلوگیری کنند.
مشکل کلانی که تودههای مسلمان در روزگار کنونی با آن مواجهند، این است که انتظار حد اکثری از دین دارند و سادهدلانه به این باورند که دین برای همه جزییات زندهگیشان برنامه دارد و به همه پرسشهایشان پاسخ میدهد. این رویکرد از یک طرف مسلمانان را تنبل بار میآورد و منتظر نگه میدارد تا خدا و دین همه مشکلاتشان را حل کنند و از جهت دیگر، هرگاه مشاهده شد که حکومت دینی از پس مشکلات و چالشها برنمیآید و از مدیریت درست اوضاع عاجز است، زمینه را برای دینستیزان فراهم میآورد تا با کلیت دین و دیانت در افتند و آن را به ناتوانی در پاسخگویی به معضلات پیروانش متهم کنند.
اگر بخواهیم موضوع را خلاصه کنیم، میتوانیم گفت که حکومت دینی نه به سود دنیای مردم است و نه به نفع دین آنان. نکته اول آن است که رسالت دین این نیست که جزییات برنامههای زندهگی و نوع نظام سیاسی و اجتماعی و اقتصادی مسلمانان را سازماندهی کند. از عملکرد پیامبر خدا و یارانش نیز پیداست که آنها نیز چنین توقعی از دین نداشتهاند. باید مردم خود آستین بر بزنند و معضلات خود را حل کنند. نکته دوم آن است که اگر قرار باشد دین را در هر مسالهای دخالت دهیم، نتیجه این میشود که دین به امری سکولار و دنیوی تبدیل میشود و قدسیت و ابهت معنویاش را از دست میدهد. وظیفه اصلی دین معنابخشی به زندهگی انسانهاست. اگر ما گمان کنیم با دخالت دادن دین در همه امور زندهگی انسانها به دین خدمت کردهایم، گمان باطل کردهایم. این کار نهتنها جایگاه دین را بالا نمیبرد، بلکه به آن لطمه وارد میکند و زیان میرساند. عجیب نیست که مخالفان حکومت دینی در کشورهایی که چنین تجربهای را از سر گذراندهاند بیشتر است.






