نوال سعداوی، پزشک، نویسنده و کنشگر اجتماعی مصری، یکی از تأثیرگذارترین فمینیستهای جهان عرب است؛ زنی که دههها علیه نظامهای مردسالار و قوانین سرکوبگر مبارزه کرد و برای دفاع از حقوق زنان زندان را نیز تجربه نمود. جمله مشهور او، «من حقیقت را میگویم، و حقیقت وحشی و خطرناک است»، بازتابی از همین روحیه بیپرواست. در یادداشت حاضر به کتاب «زن در نقطه صفر» میپردازم؛ اثری که روایت زندهگی فردوس را بازگو میکند، اما در حقیقت آینهای از تجربه مشترک زنان در جوامع مردسالار است. این کتاب نشان میدهد که رنج و اندوه زنان، فارغ از مرزهای جغرافیایی، همسنگ و مشترک است؛ دردهایی که در سکوت و حاشیه تکرار میشوند و صدایشان کمتر شنیده میشود.
کتاب «زن در نقطه صفر» روایت زندهگی زنی به نام فردوس است؛ اما آنچه در این اثر میخوانیم تنها سرگذشت فردوس نیست، بلکه بازتاب تجربه مشترک زنانی است که در جوامع مختلف زیر سلطه مردسالاری زیستهاند. روایت فردوس به ما نشان میدهد که رنج زن، مرز نمیشناسد؛ فرقی نمیکند در کدام کشور یا فرهنگ باشد، وقتی سخن از زندهگی یک زن به میان میآید، دردها و زخمها همسنگ و مشابهاند. احساسات سرکوبشده، امیدهایی که به سراب بدل شدهاند، و چهرههای کبود از ضرب و شتم پدران، برادران، شوهران و حتا پسران، همه گواهی میدهند بر این حقیقت تلخ که خشونت علیه زنان یک تجربه جمعی است. روایت زندهگی یک زن، در واقع روایت هزاران زن دیگر است؛ زنانی که در سرزمینهای گوناگون اما با سرنوشتهای همسان زیستهاند. اندوه و رنج زنان چنان گسترده و تقسیمشده است که گویی هیچ زنی در هیچجای جهان از این چرخه بیپایان خشونت و بیعدالتی در امان نبوده و نیست.
فردوس در طول زندهگیاش از کودکی تا زندان رفتن و اعدام شدن، قربانی خشونتهای جنسی، تبعیض و بیعدالتیهای اجتماعی میشود. او بارها در دوران کودکیاش پس زده شده و طعم ناخوش فقر را چشیده است و زیر رو شدن زندهگیاش را زیسته است، بیآنکه کسی زیستن در جامعه مردسالار را برایش بیاموزاند. او که دایماً از طرف پدر، عمو، شوهر و جامعه تحقیر و سرکوب شده است: «یکبار با لنگه کفشی به جانم افتاد. صورت و بدنم ورم کرده، کبود شده بود. من هم خانه را ترک کردم و به منزل عمویم رفتم. اما عمویم گفت که همه مردها زنشان را کتک میزنند. زن عمویم نیز همین عقیده را داشت و گفت که شوهرش اغلب کتکش میزند. گفتم عمویم شیخ محترم و با سوادی است و ممکن نیست زنش را بزند. زن عمویم گفت که دقیقا اینگونه مردها زنشان را کتک میزنند. قوانین مذهبی چنین کاری را مجاز میدانند. زن خوب و سر براه نباید از شوهرش شکایتی داشته باشد؛ او باید مطیع کامل باشد.» او در جامعهای زیسته بود که با زنها سر سازگاری نداشت و از تجربههایش به شناخت جامعه و نظام مردسالار میرسد. پس از تجربه سوء استفادههای جنسی و اجتماعی، به جای تسلیم شدن، راه خودش را میرود که در نهایت قاتل یک مرد میشود تا انتقام ستمی را که کشیده است، گرفته باشد.
فردوس از تجربههای زندهگی به پیچیدهترین حقایق جامعه پی میبرد. از مردها و جامعهای که به دست مردها اداره میشود حس بیزاری میکند. او در زمان نوجوانیاش به مطالعه کتابهای تاریخ میپردازد: «به کتاب علاقهمند شدم، چرا که با هر کتاب چیز تازهای فرا میگرفتم. مطالبی درباره ایرانیها، ترکها و عربها یاد گرفتم. درباره جنایات پادشاهان و حاکمان، درباره جنگها، مردم، انقلابها و زندهگی انقلابیون مطالعه میکردم. داستانها و اشعار عاشقانه نیز میخواندم.» این نکته را میآموزد که شاهان و حاکمان یا به جنگ و آدمکشی فکر میکردند یا هم به سکس. بعدها این فکر را عمومیت به جامعه میدهد که در آن زندهگی میکند. و این تصور در مغزش جان میگیرد، چون او میبیند که از مردهای محترم جامعهاش، تا شیخها و افراد بلندپایه دولت همه و همه یا زن را کتک میزنند، تحقیر میکنند و یا هم به پای یک زن روسپی پولهای بیشمار میریزند تا با او آمیزش جنسی داشته باشند و در عین حال او را پلید میخوانند. تمام زندهگی فردوس نشانگر تجربههای تلخ از جامعه و مردان است که در فقر، ارتجاع مذهبی و نابسامانیهای اجتماعی ریشه دارد. تجربه او از مردان جز خیانت و خشونت نیست. او میآموزد که انحطاط جامعه نه در این است که زن وسیله تفریح مردان است، بلکه در این است که مردان زنان را جز وسیله ارضای نیازهایشان نمیبینند.
فردوس باوجود داشتن سند دبیرستان نمیتواند پا به دانشگاه بگذارد، چون برادرزاده شیخی است که آن این امکان را نمیدهد، برادرزادهاش پهلوی مردان نشسته و درس بخواند. این تنها مانعی است که کاکای فردوس به رفتن دانشگاهش میبیند. او که دانشگاه رفته نمیتواند، مجبور به ازدواج با شیخ پیرتر از خودش میشود، تا بار دوش کاکا و زن کاکایش نباشد. در خانهای پا مینهد که بدنش امیال جنسی مردی را برآورده میسازد، اما آن مرد حتا لقمههایش را حساب میکند تا مبادا بیشتر بخورد و بنوشد. کتک خوردنها و تحقیر شدنها در خانهای که منحیث همسر پا به آن گذاشته بود، سبب میشود تا از آنجا فرار کرده و به خیابانها پناه گیرد. «سردترین شب هم میتوانست نبش دندانهایش را در بدنم فرو برد. آیا بدنم تغییری کرده بود؟ آیا من به پیکر زن دیگری انتقال یافته بودم؟»
فردوس نه خودش را میشناسد و نه بدنش را. فقط در دل تاریکی شب راه میرود و راه میرود. همین شب و اتفاقهای آن شب او را به روسپی بدل میکند که در ابتدا مردی از آن بهره میبرد، بعد تن او را میفروشد و پول به جیب میزند و بعدها دیگران از بدنش لذت میبرند تا یک شخص دیگری پول به جیب زند. این چرخه تکرار میشود تا اینکه او تصمیم میگیرد شرافتمند زندهگی کند. او بارها میبیند رفتار مردان با زنان را و فکر آنها را میخواند. بارها مقاومت میکند، سرکشی میکند، فریاد میزند و دست بلند میکند به روی آنان که او را برده میپندارند. «نمیخواهم برده کسی باشم. کسی هست که برده آدم دیگری نباشد؟ فردوس فقط دو دسته آدم وجود دارند: اربابها و بردهها.» «در این صورت من میخواهم ارباب باشم نه برده.» «تو چطور میتوانی ارباب باشی؟ زنی که روی پای خودش ایستاده و مستقل است هم نمیتواند ارباب باشد چه رسد به یک هرزه. نمیفهمی که میخواهی کاری بکنی که شدنی نیست.» و اینجا حتا نمیداند چطور دست به قتل میزند.
نوال سعداوی در این کتاب فریاد زنانی میشود که صدایشان به گوش نرسیده است. او روایت زندهگی فردوس را بازگو میکند: «وقتی خیابان خانه و سرپناهت میشود، دیگر نه انتظار چیزی را میکشی و نه امید چیزی را داری. اما من از عشق انتظاراتی داشتم. عشق به من احساس انسان بودن را داد. زمانی که روسپی بودم، هیچوقت بدون دریافت چیزی در عوض، به کسی چیزی نمیدادم. اما در عشق، تن و جانم را، تمامی اندیشه و توانم را آزادانه و با طیبخاطر نثار کردم.» سطر به سطر کتاب درد است و اندوه. اینکه فردوس حتا در عشق هم فریبخورده است. دردی که از دردهای قدیمیاش عمیقتر به استخوانش میخلد. او زندهگیاش را به سمت دیگری سوق میدهد. در این کتاب خواننده میتواند هزاران زن دیگر را در وجود فردوس بیابد. و سعداوی فریاد زنانی را که قربانی نابرابریهای جنسی هستند و در عین حال علیه آن مبارزه میکنند، بسیار به خوبی تصویر کرده است. او در این کتاب صدای شورش زنان را به رسمیت شناخته و تصویری فعال علیه جامعه و نابرابریهایش داده است.
با خواندن این کتاب دیدههایم تار شدند و به دور دستها، قریههای دورافتاده و به زنانی فکر کردم که همواره زیر یوغ نابرابریهای جنسیتی، فقر و ستمهای بیشمار بودهاند. زنانی که از پدران، برادران و شوهران کتک خوردهاند و بیصدا گریستهاند، اما در هیچجا صدایشان شنیده نشده، چون آنان به حاشیه رانده شدهاند. حق حرف زدن و اعتراض کردن نداشتند. حتا به خواستههایشان پرداخته نشده است. باز فکر کردم به تمام دردهایی که یک زن به گونههای مختلف آن را چشیده است، به زنانی که از طرف جامعه طرد شدهاند، پلید خوانده شدهاند و محکوم به مرگ شدند؛ به زنانی که نفسشان در گلو خفه ساخته شد…
و دست آخر به این سوال رسیدم: چرا همیشه زنان؟






