امروز پنجشنبه، پانزدهم ماه قوس است. دو روز از اعلان خبر مسدود شدن انستیتوتهای طبی به روی دختران گذشته است. زمانی که خبر از اعمال محدودیتهای جدید بر شرایط تحصیلی و کاری دختران نشر میگردد، ناخودآگاه ذهنم به طرف آن دسته از دخترانی میرود که در آن حوزه تحصیلی و یا کاری فعالیت دارند، خصوصا اگر با آن دختران آشنا باشم و از نزدیک آنها را بشناسم. قرار گرفتن ناگهان در قهقرا و منجلابی که آمادهگی قبلی برای حضور در آن نداشته باشی، به غایت سخت و ترسناک است و رویارویی با آن معضله حداقل در کوتاهترین زمان میسر نیست. اینکه بخواهیم وضعیت هرکدام از این دختران را که چهگونه با چالش پیشآمده تقابل و یا تبانی میکنند، در یک آیینه ببینیم، کاری نادرست است، هر چند اگر هر کدامشان در برابر وضع مشابه قرار گرفته باشند؛ چون دنیای درون هر یک از دختران و شرایط زندهگی هر کدامشان، با دیگری متفاوت است و فرق دارد.
خبر مسدود شدن انستیتوتهای طبی به روی دختران، حداقل در ساحهای که من زندهگی میکنم، به سرعت برق و باد همهجا پخش شد و موضوع صحبت هر محفل گردید. از زمان شنیدن این خبر، دختران بیشماری به خاطرم آمدند که پس از بسته شدن دروازه دانشگاهها به روی آنها، یا با علاقه وارد این حوزههای آموزشی شده بودند و یا چون از محدود حوزههای آموزشی است که به روی دختران باز مانده، با بیمیلی صرف به این دلیل که از آموزش دور نباشند و یا به اصرار و خواست خانوادههایشان پا به این مسیر و عرصه آموزشی گذاشته بودند. از این رو پس از شنیدن این خبر، اسامی دختران آشنا با چهرههایشان و نیز چهرههای آشنایی که نامشان را نمیدانستم و فقط میفهمیدم که دانشجویان آن مقطع طبی هستند، از پیش چشمانم عبور میکرد که چهگونه با این خبر مواجه شدهاند. از سوی دیگر، تعمیرهای بزرگ آن انستیتوتها پیش چشمم مجسم شده و شکل میگیرد که چهگونه به یکباره خالی و متروک شدهاند.
هر چند ترس و تردید برای مواجه شدن با آن ساختمانهای درسی را پس از خالی شدن دارم، اما با آن هم راهم را به طرف مسیری که یکی از آن تعمیرها قرار دارد، کج میکنم. در فاصله چندمتری تا رسیدن به انستیتوت، قدمهایم شمردهتر میشود. دستانم نیز که از فرط سردی هوا سرخ شده، لرزانتر. اما پیش از آنکه دستانم را برای گرم کردن داخل جیب کرتیام کنم، تلفن همراهم را از داخل بکس دستیام بیرون میکشم تا ببینم ساعت چند است. ساعت یک و بیست دقیقه ظهر است. همین که تلفن همراهم را به داخل بکس دستیام میبرم، به یاد میآورم که این ساعت درست همان زمان شروع صنف درسی دختران همسایهمان بود که به این انستیتوت میآمدند و حالا من در چندقدمی آن قرار دارم.
به کنار تعمیر انستیتوت که میرسم، خلاف تصورم، از اینکه شاید با یک فضای متروک و آرام روبهرو شوم، با تعداد نزدیک به پانزده دختر روبهرو میشوم. از روی طرز صحبت و شناختی که از مسوولان آنجا دارند، به راحتی فهمیده میشود که از شاگردان آن مجموعه هستند. همه دختران با جرئت و صدای بلند و خشمآلود، با دو نفری که ظاهرا مسوول پاسخگویی به دختران هستند، صحبت میکنند. جملات بهشدت درهم آمیختهاند، اما از میان تمامشان، چند کلمه و عبارت انگشتشمار به تکرار شنیده میشوند. امتحانات ما چهطور میشه؟ ما که سمستر آخر هستیم، چه؟ فیس ما را پس بتین… در جواب همه آن جملات گُنگ و شتابزده و عصبانی، یکی از مسوولان مربوطه چنین میگوید: «ماهم تابع امر بالاجای استیم. رایزنیهای ما ادامه دارد و حتما یک هفته بعد درسها طبق روال عادی شروع میشه. داکتر صاحبهای محترم شما طرف خانههایتان رفته و منتظر اطلاعرسانی ما باشید.»
در میان آن ازدحام و بیروبار بهشدت دخترانه، دخترانی که تقریبا بیشترشان حجابهای بخمل سیاهرنگ پوشیده بودند، ناگهان متوجه یک زن کهنسال میشوم. این زن کهنسال شالی سفیدرنگ بر سر دارد و واسکت دستدوزی شدهاش، که روی کالای بخمل نیلیرنگ پوشیده است، از زیر شال سفیدرنگ خودنمایی میکند. زن با حالت سرمازدهای که از چهرهاش پیداست، با لهجهای که خستهگی در آن آشکار است، میگوید: «خیره او بیرار مه، همو امتحان دختر مره بگیر. اینمی یک درس شی مانده. امشام گریه کده گریه کده، تا صبح خاو نکده… از خاطر درس دختر خو ما از وطن، ده شار کوچ کدم. همینجه امید کده آمدم که باش همی ده یک جای برسه. یک راه و رقم مریض ره بفامه.» بعد متوجه دو دختری میشوم که میگویند: «مادر فریباست.» ولی در میان آن ازدحام، کسی به گپهای مادر فریبا گوش نمیدهد. تنها دختری از آن میان، با صدای بلند و دل پر میگوید: «مادرجان خانه برو که یخ نگیرت. ده اینجه گپ کس شنیده نمیشه.» اما مادر فریبا با همان لهجه و صدای خستهتر از قبل، دوباره همان جملات قبلی خود را تکرار میکند.
از کنار دخترها دور میشوم و از فاصله چندقدمی، به جسارت و جرئت دخترها نگاه میکنم که چهطور در برابر تصمیم گرفتهشده صدا بلند کرده و اعتراض میکنند. نیز به سمت مادری خیره میشوم که چهطور در این هوای سرد، با وجود خستهگی میایستد تا راه نجاتی برای آموزش دخترش پیدا کند.






