این روایت فقط داستان یک دختر دوازدهساله نیست. این روایت هزاران دختر افغان است؛ دخترانی که هنوز هر صبح با شوق کتابهایشان را در کیف مکتب میگذارند، اما نمیدانند تا چه زمانی اجازه خواهند داشت همان مسیر همیشهگی را ادامه دهند. دخترانی که آرزوهایشان بزرگتر از سنشان است و یکی میخواهد داکتر شود، دیگری معلم، یکی هم انجنیر و دیگری هم پیلوت. اما پیش از آنکه فرصت ساختن آینده خود را پیدا کنند، ناچارند نگران از دست دادن ابتداییترین حقشان باشند: دسترسی به آموزش.
کودکی باید زمان رویادیدن باشد، نه زمان ترس از بستهشدن دروازههای مکتب. اما برای بسیاری از دختران افغانستان این نگرانی بخشی از زندهگی روزمره شده است. دختری که در این روایت از او میخوانید یکی از همان دختران است. دختری که هنوز هر روز به آسمان نگاه میکند. هر بار که صدای طیارهای را میشنود نگاهش تا دورترین نقطه افق آن را دنبال میکند. او میخواهد روزی خودش پُشت فرمان یک طیاره بنشیند و در کنار آن قصههایی بنویسد از دخترانی که به آرزوهایشان رسیدهاند.
وقتی با او صحبت میکردم بیشتر از آنکه با یک کودک دوازدهساله روبهرو باشم، احساس میکردم با نسلی گفتوگو میکنم که میان امید و نگرانی بزرگ میشود؛ نسلی که هنوز رویاهایش را از دست نداده، اما هر روز نگران است که فرصت رسیدن به آنها را از دست دهد. او داستانش را با سادهگی یک کودک تعریف میکرد، اما در میان جملههایش اندوهی پنهان بود که هیچ کودکی نباید آن را تجربه کند.
زینب دختری دوازدهساله و شاگرد صنف ششم مکتب است؛ دختری با یک کیف مکتب، چند کتاب درسی، یک کتابچه آبیرنگ و رویاهایی که بزرگتر از سنش هستند. وقتی برای نخستین بار با او صحبت کردم، انتظار داشتم از چیزهایی بگوید که معمولاً کودکان همسن او دربارهشان حرف میزنند؛ از بازیهای کودکانه، از دوستانش یا از چیزهایی که در زندهگی روزمره خوشحالش میکند. اما زینب قبل از هرچیز، از آسمان گفت: «هر روز صبح قبل از اینکه به مکتب بروم چند دقیقه به آسمان نگاه میکنم اگر طیارهای رد شود تا وقتی از چشمم دور نشود نگاهش میکنم.» از او پرسیدم که چرا طیارهها برایش اینقدر جالبند؟ کمی فکر کرد و با همان صدای آرام کودکانهاش گفت: «چون میخواهم یک روز پیلوت شوم.» جملهاش ساده بود، اما آن را با چنان اطمینانی گفت که برای لحظهای فراموش کردم روبهروی یک کودک دوازدهساله نشستهام.
در نگاهش چیزی بود که کمتر در این سن دیده میشود: باور؛ باوری که هنوز از ترسهای بزرگسالانه آسیب ندیده بود. اما رویای زینب فقط پرواز کردن نیست. کمی بعد کتابچه را از میان کتابهایش بیرون آورد. پوش آبیرنگ کتابچهاش ساییده شده بود؛ نشانه اینکه بارها بازوبسته شده است. آن را با دقت در دست گرفت و گفت: «اینجا قصه مینویسم.» پرسیدم که چه قصههایی؟ لبخند زد و جواب داد: «قصه دخترهایی که به آرزوهایشان میرسند.» برایم جالب بود که دختری در این سن هم آرزوی پرواز داشته باشد و هم علاقه به نوشتن. از او پرسیدم چرا هم پیلوتشدن را دوست دارد و هم نویسندهگی را. کمی سکوت کرد و بعد گفت: «پیلوت آدمها را در آسمان سفر میدهد، نویسنده آدمها را در قصهها.» شاید خودش نمیدانست، اما همین یک جمله بخش بزرگی از دنیای درونی او را نشان میداد. زینب دختری است که میخواهد هم جهان را ببیند و هم جهانهایی را در ذهن خود بسازد. در تمام مدتی که با او صحبت میکردم، احساس میکردم آینده برای او فقط یک واژه نیست؛ چیزی است که هر روز برای رسیدن به آن تلاش میکند.
وقتی از مکتب حرف میزد چهرهاش تغییر میکرد. از کتابهایش با شوق صحبت میکرد. از معلمش. از درس جغرافیه که به او کمک میکند کشورهای مختلف را بشناسد و از ساعت درس دری که میگفت محبوبترین ساعت درسی اوست. میگفت هر زمان که معلم از شاگردان میخواهد درباره یک موضوع مقاله یا مطالبی بنویسند او بیشتر درباره آسمان مینویسد؛ درباره روزی که لباس پیلوتی میپوشد؛ درباره روزی که پشت فرمان طیاره مینشیند؛ درباره لحظهای که از میان ابرها عبور میکند و بهجایی میرود که امروز فقط در خیال خود دیده است. وقتی از این رویاها حرف میزد در صدایش ترسی نبود. اما هرچه گفتوگو ادامه پیدا کرد متوجه شدم در کنار این همه امید، نگرانی بزرگی نیز با او زندهگی میکند.
زینب شاگرد صنف ششم است. آخرین صنفی که دختران در افغانستان اجازه دارند در آن درس بخوانند. وقتی از او پرسیدم سال آینده چه خواهد کرد برای نخستین بار لبخندش کمرنگ شد. چند لحظه سکوت کرد. نگاهش بهسمت پنجره رفت؛ همان پنجرهای که از آن بخشی از آسمان دیده میشد. بعد آرام گفت: «نمیدانم. فقط میدانم نمیخواهم کتابهایم را کنار بگذارم.» این جمله از زبان یک کودک گفته شد اما غمی در آن بود که هیچ کودکی نباید تجربه کند. در همان لحظه فهمیدم داستان زینب فقط درباره دختری نیست که عاشق طیارههاست. داستان او درباره کودکی است که پیش از رسیدن به آرزوهایش نگران از دستدادن فرصت تلاشکردن است.
برای زینب مکتب فقط یک ساختمان نیست. مکتب جایی است که در آن آیندهاش را تصور میکند؛ جاییکه هر صبح با کیف کتابهایش وارد میشود و احساس میکند یک قدم به رویاهایش نزدیکتر شده است. از او پرسیدم: «وقتی صبح از خانه بیرون میشوی و به طرف مکتب میروی به چه چیزی فکر میکنی؟» لبخند کوچکی زد و گفت: «فقط میترسم یک روز دیگر نتوانم همین راه را بروم.» این جمله را آرام گفت، اما پشت آن ترس عمیق پنهان بود. برای بسیاری از کودکان رفتن به مکتب بخشی عادی زندهگی است. اما برای زینب هر روز مکتب رفتن یک فرصت است. او با شوق از صنف خود حرف میزد. از چوکیای که همیشه کنار پنجره انتخاب میکند. از تختهای که معلم روی آن درس مینویسد. از زنگ تفریحی که با دوستانش درباره آینده صحبت میکنند. میگفت هرکدام از دوستانش آرزویی دارند. یکی میخواهد داکتر شود. یکی میخواهد معلم شود. یکی میخواهد انجنیر شود. و وقتی نوبت خودش میرسد همیشه یک جواب دارد: «من میخواهم پیلوت شوم و کتاب هم بنویسم.»
وقتی پرسیدم آیا کسی به خاطر این آرزوها او را مسخره کرده است، گفت: «بعضیها میخندند، اما من ناراحت نمیشوم. چون دوست دارم پیلوت شوم و اگر خودت به آرزویت باور داشته باشی حرف دیگران مهم نیست.» پاسخش برای یک دختر دوازدهساله بزرگتر از سنش بود. او یاد گرفته بود که برای نگهداشتن رویاهایش باید اول خودش به آنها باور داشته باشد. از خانوادهاش پرسیدم. وقتی از پدرش حرف زد چهرهاش پر از آرامش شد. گفت پدرش فرصت درس خواندن زیادی نداشته، اما همیشه به او گفته است که کتابهایش را رها نکند. میگفت هر بار که کارنامهاش را با نمرههای خوب به خانه میبرد پدرش با افتخار نگاهش میکند و میگوید: «علم بهترین چیزی است که میتوانی برای خودت داشته باشی.» وقتی از مادرش پرسیدم چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «مادرم مکتب نرفته اما همیشه میگوید تو باید درس بخوانی، شاید زندهگیات از زندهگی من بهتر شود.» این جمله کوتاه بود اما پشت آن سالها حسرت یک نسل پنهان بود؛ زنانی که خود فرصت آموزش نداشتند و حالا آرزو میکنند دخترانشان راهی را بروند که برای خودشان بسته مانده بود. زینب از شبهایی گفت که برق خانهشان قطع میشود. میگفت چراغ کوچکی را روشن میکند و باز هم به درس خواندن ادامه میدهد. با خنده گفت: «مادرم همیشه میگوید چشمهایت خراب میشود اما من دوست ندارم از درس هایم عقب بمانم.»
وقتی از او پرسیدم چرا اینقدر کتاب را دوست دارد بدون مکث جواب داد: «چون هر کتاب یک دنیاست.» برای زینب کتاب فقط چند صفحه کاغذ نیست. کتاب راهی است بهسوی جهانهایی که شاید هنوز فرصت دیدنشان را ندارد. اما درست زمانی که گفتوگویمان پر از امید شده بود لحنش تغییر کرد. آرام گفت: «هر شب قبل از خواب جنتری را نگاه میکنم.» پرسیدم: چرا؟ نگاهش را پایین انداخت و گفت: چون میترسم روزهای مکتب زود تمام شود. دیگر چیزی لازم نبود بگوید. میشد فهمید که این ترس مدتهاست با او زندهگی میکند. او فقط نگران پایان یک سال درسی نیست. نگران پایان بخشی از کودکی و آیندهاش است؛ بخشی که در آن هنوز میتواند هر صبح لباس مکتبش را بپوشد، کنار دوستانش بنشیند، صدای معلمش را بشنود و در کتابچه آبیرنگش رویاهایش را بنویسد. وقتی از او پرسیدم اگر روزی نتواند به مکتب برود، بیشتر از همه دلتنگ چه چیزی خواهد شد، چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: همه چیز. از او خواستم بیشتر توضیح دهد. گفت دلش برای صدای زنگ مکتب تنگ خواهد شد. برای لحظهای که معلم وارد صنف میشود و همه شاگردان از جای خود بلند میشوند. برای چوکی که هر روز روی آن مینشیند. برای دوستانی که هر صبح با آنها راه مکتب را طی میکند. حتا برای کارخانهگیهایی که گاهی از انجام دادنشان خسته میشود. بعد با لبخند آرام گفت: آدم وقتی میداند چیزی را از دست میدهد، تازه میفهمد چقدر دوستش داشته است. شنیدن این جمله از زبان یک دختر دوازدهساله سنگین بود. کودکی که باید درباره امتحان، بازی و آیندههای دور فکر کند، حالا درباره احتمال از دستدادن مکتبش فکر میکند. از او پرسیدم وقتی صدای طیارهای را میشنود، هنوز همان حس گذشته را دارد؟ دوباره نگاهش را به آسمان برد؛ همان آسمانی که از آغاز گفتوگو تا پایاندر تمام حرفهایش حضور داشت. گفت: بلی، هنوز هم وقتی طیاره رد میشود نگاهم دنبالش میرود. بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: فقط حالا یک فرق کرده. قبلاً فکر میکردم رسیدن به آن آرزو فقط به درسخواندن و تلاشکردن بستهگی دارد، اما حالا میترسم فرصت تلاشکردن را هم از دست دهم. این شاید تلخترین جملهای بود که از زینب شنیدم زیرا مساله فقط یک آرزو نیست. مساله، حق تلاشکردن برای رسیدن به آن آرزوست.
از او پرسیدم: اگر روزی مکتب نباشد، نوشتن را هم کنار میگذاری؟ با قاطعیت سرش را تکان داد و گفت: نه. اگر مکتب هم نباشد، باز هم مینویسم. پرسیدم: درباره چه مینویسی؟ گفت: درباره دخترهایی که نمیخواهند آرزوهایشان را فراموش کنند. شاید خودش نمیدانست، اما همان لحظه احساس کردم او از همین حالا نویسندهگی را آغاز کرده است. نه فقط با قلم، بلکه با نگاهش به زندهگی. او داستان خودش را زندهگی میکند؛ داستان دختری که میان محدودیتها هنوز تلاش میکند آسمان را از دست ندهد. وقتی گفتوگویمان تمام شد، زینب کیف مکتبش را برداشت. با دقت کتابها را مرتب کرد. پنسل را تراش کرد. کتابچه آبیرنگش را دوباره داخل کیف گذاشت. همه این کارها را مثل همیشه انجام داد؛ شاید میخواست با همین کارهای ساده به خودش یادآوری کند که هنوز شاگرد مکتب است و هنوز آیندهای برای ساختن دارد.
از او آخرین پرسش را پرسیم: فکر میکنی روزی به آرزوهایت برسی؟ چند لحظه به آسمان نگاه کرد. بعد لبخند زد و گفت: امید داشتن که ممنوع نیست. این جمله ساده شاید خلاصه تمام داستان زینب باشد. وقتی از کلاس درسی بیرون آمدم، مدتها به آن فکر میکردم. به دختری که هنوز به پرواز فکر میکند. به کودکی که هنوز کتابهایش را کنار نگذاشته است. به نسلی که با وجود تمام محدودیتها، رویاهایش را در کیفهای مکتب، در دفترهای کوچک و در نگاهش به آینده نگه داشته است. زینب فقط یک دختر دوازدهساله نیست. او روایت هزاران دختری است که هر صبح لباس مکتب میپوشند، کیفهایشان را برمیدارند و راهی صنف میشوند، بیآنکه بدانند این مسیر تا چه زمانی ادامه خواهد داشت. دخترانی که هنوز میخواهند داکتر شوند، معلم شوند، انجنیر شوند، پیلوت شوند یا نویسنده شوند. دخترانی که هنوز باور دارند آینده میتواند متفاوت باشد. شاید روزی زینب واقعاً پشت فرمان یک طیاره بنشیند و از میان ابرها عبور کند. شاید هم مسیر زندهگی او بهشکل دیگری رقم بخورد. اما یک چیز روشن است: هیچ محدودیتی نتوانسته آسمانی را که او در ذهن خود ساخته است، از وی بگیرد. زیرا گاهی بزرگترین پروازها، پیش از آنکه در آسمان اتفاق بیفتد، در ذهن و قلب انسان آغاز میشود. و شاید تمام امید زینب همین باشد. اینکه هنوز به آسمان نگاه میکند.






