فقط ۱۵ سالش بود؛ صبحها وقتی مادر صدایش میکرد، هنوز خوابآلود بود، گاهی با بیحوصلهگی از جا بلند میشد و گاهی پیش از آنکه مادر دوباره صدایش کند، بیدار میشد. لباس سیاه و چادر سفیدش را میپوشید، کتابهایش را داخل بیگ میگذاشت و راهی مکتب میشد، بیآنکه بداند همین رفتنهای ساده، روزی به بزرگترین حسرت زندهگیاش تبدیل خواهد شد.
مکتب برای سحر بخشی از زندهگی عادیاش بود؛ مثل چای صبح، لباس پوشیدن و بیرون رفتن از خانه. نقاشی را دوست داشت و یک روز در کتابچهاش راهی سبز کشید و خودش را با لباس سبز در انتهای آن گذاشت. مادر گفت: «هم چهار اطرافت سبز است، هم پیرهنت سبز است.» سحر خندید و گفت: «میفهمی معنایش چیست؟» مادر گفت: «یعنی سبز میشوی و به مراد دلت میرسی.» سحر گفت: «آ ما؛ مه خوش دارم قاضی شوم، مثل آغایم که سارنوال شده.»
آن روزها رویاهایش ساده بودند؛ مکتب، دانشگاه، قاضیشدن و ساختن آینده. گاهی از امتحان ریاضی میترسید، بعضی صبحها دلش میخواست بیشتر بخوابد، با همصنفیهایش میخندید و درباره معلمها و آینده حرف میزد؛ مثل هر دختر ۱۵ ساله دیگری.
فکر میکرد فردا هم مکتب میرود، پسفردا هم، ماه بعد و سال بعد هم؛ اما ۱۵ آگست پایان همان «فردا»ی معمولی بود که هیچکس فکر نمیکرد روزی نیاید.
سحر ابتدا فکر میکرد تعطیلی چند روز بیشتر طول نمیکشد؛ بعد گفتند چند هفته، بعد ماه آینده و بعد سال آینده؛ اما روزها و ماهها و سالها گذشتند و پنج سال شد.
سحر ۱۵ ساله حالا ۲۰ ساله شده است. مادر میگوید قدش بلند شده، صدایش تغییر کرده و جوان شده، اما خود سحر هنوز جایی میان همان روزهای ۱۵ سالهگی گیر مانده است؛ کافی است نام مکتب را بشنود تا دوباره ۱۵ ساله شود، دلش بگیرد، گلویش پر از بغض شود و آرزو کند یک صبح دیگر در صنف بنشیند، حتا اگر آن صنف، صنف ریاضی باشد. اما بیرون از رویاهای او، مردم میگویند: «۲۰ ساله شده، جوان شده، وقت شوهر کردنش است. …»
سحر اما تنها یک دختر نیست؛ او هزاران دختر ۱۵ سالهای است که در این پنج سال ۲۰ ساله شدند، هزاران دختر ۱۶ سالهای که ۲۱ ساله شدند و هزاران دختر ۱۷ سالهای که ۲۲ ساله شدند؛ دخترانی که فقط از مکتب محروم نشدند، بلکه بخشی از کودکی، نوجوانی، انتخاب و آیندهشان از آنان گرفته شد؛ برخی قربانی ازدواج زودهنگام و اجباری شدند، برخی مهاجرت کردند و برخی هنوز با کتابهایی که خاک میخورند، منتظر بازشدن دروازه مکتباند.
هر بار که سحرها را میبینم، یک سوال در ذهنم میچرخد: اگر روزی این افراطیهای زنستیز از سرنوشت افغانستان کنار رفتند، تکلیف سحرها چه میشود؟ آیا میتوان پنج سال ازدسترفته را به آنان برگرداند؟ یا سحرها دوباره ۱۵ ساله خواهند شد؟
مکتب فقط دروازهای نیست که بسته شده باشد؛ پشت این دروازه، سالهایی از زندهگی میلیونها انسان مانده است.
سحر ۲۰ ساله شده، اما فرصت زندهگیکردن ۱۵ سالهگیاش را از دست داده است؛ امان از جهلی که وقتی بر سرنوشت یک جامعه حاکم میشود، کودکانش را بزرگ میکند، بیآنکه اجازه دهد کودکی کنند.
سحرها بزرگ شدهاند، اما رویاهایشان هنوز پشت دروازههای بسته مکتب ایستادهاند.






