حکومت خودکامه محمدداوود، اولین رییس جمهور و آخرین سلاله محمدزایی، در ۷ ثور ۱۳۵۷ خورشیدی توسط کودتای نظامی حزب دموکراتیک خلق افغانستان، با کشته شدن محمدداوود و خانوادهاش در ارگ کابل پایان یافت.
آن رویداد تاریخی در واقع اولین تغییر بنیادین در سطح افغانستان بود و تعدادی از مردم بنا بر خصلت نوگرایی، از آن استقبال کردند؛ اما حزب پیروز با فرمانهای غیرواقعبینانه و غرور پیروزی، وضعیت را به دست خود خراب کرد.
صدور فرمانهای غیرعملی نورمحمد ترهکی، مسالهساز شد. نیروهای نوبهدولترسیده، در بیپروایی تمام با معتقدات مردم بازی کردند.
حزب دموکراتیک که قدرت تمام و کمال دولتی را به دست داشت، در مقابل مردم مانند امروزِ طالبان، از خشونت، زور و ترس کار گرفت که در نهایت به نارضایتی مردم افغانستان منجر شد. دولت جدید و حزب حاکم با روش ناسنجیده و غرور کاذب، بهزودی دشمنان زیادی را علیه خود به وجود آوردند. کشور همسایه، پاکستان، هر چند در مسایل سرحدی و آب با افغانستان میانه خوبی نداشت، اما از پیروزی کودتای ۷ ثور استقبال کرد. دیری نپایید که قیامهای مسلحانه ضد دولتی در گوشه و کنار افغانستان آغاز شد و مردم بسیار زود از نظام جدید روی گشتاندند.
حکومت جدید فکر میکرد که با سرکوب و فرستادن نیروهای مسلح، شورشهای ولایات را خاموش میسازد، اما روزتاروز جنبشهای ضد دولتی و قیامهای ضد حکومتی در گوشهگوشه افغانستان تشدید شد.
برخورد دولت و حزب با مردم افغانستان خیلی بد و خشن بود. با اندکترین اشتباه، مردم را زندانی میکرد و سانسور شدید در تمام عرصهها بهشدت ادامه یافت. حتا مردم در خانههای خود، رادیوهای غربی را از ترس شنیده نمیتوانستند.
هنوز سالی از حاکمیت دولت نگذشته بود که در ایران رژیم اسلامی برپا شد و اسلامگرایان، دولت رضاشاه را سرنگون کردند.
بعد از پیروزی حزب دموکراتیک خلق و ایجاد دولت جدید افغانستان، نیروهای پیروز که از جناح خلق و پرچم تشکیل شده بودند، بر سر تصاحب قدرت درگیری و کشمکش داشتند. هر دو جناح با تعلقات زبانی و تمایلات شخصی در بین خود به فرکسیونهای جداگانه تبدیل شده بودند. از بطن خلقیها، باند و جناح حفیظالله امین بیرون شد که با قتل استاد خود نورمحمد ترهکی به حکومت ۱۷ ماهه وی پایان داد. حفیظالله امین با قتل ترهکی، قدرت مطلقه افغانستان را بهصورت آرام به دست آورد، اما آن حکومت نیز مانند سلف خود به خشونت و اذیت و آزار مردم ادامه داد.
با گرفتن قدرت توسط امین، بار دیگر زندانها از افراد درونحزبی و مردم عادی افغانستان پر شد؛ اما آن حکومت مستبد عمر خیلی کوتاه داشت. بعد از گذشت ۴ ماه، شورویها به حاکمیت استبدادی امین پایان دادند و در یک عملیات خونین، امین و خانواده او را در تپه تاجبیگ از بین بردند. معلوم نیست اگر شورویها برای سرنگونی حفیظالله امین اقدام نمیکردند، کار حزب دموکراتیک افغانستان به کجاها میانجامید.
به هر صورت، در حکومت چهارماهه امین، استبداد و خشونت در کابل و ولایات به اوج خود رسیده و زندانها از قلمبهدستان و روشنفکران پر شده بود.
با آن شکاف عمیق در دولت، مخالفان جنگ را در سراسر افغانستان شعلهور ساختند و با ورود قوای اتحاد جماهیر شوروی در ۶ جدی ۱۳۵۸ خورشیدی، آن جنگ به یک جنگ مقدس مذهبی مبدل شد.
شورویها قوای نظامی و قطعات عسکری خود را در همه ولایتها پیاده کرده و این قوای بیگانه دست به آزار، اذیت، شکنجه، کشتار و گرفتاری مردم بهعنوان مخالفان دولت زدند. آنها مدت ۹ سال جنگ را در سراسر افغانستان با رهنمایی حزب دموکراتیک افغانستان، گسترش دادند و عملا در حمایت از دولت طرفدار خود عملیاتهای خونین نظامی به راه انداختند. عمدهترین جنگهای روسها، بالای نیروهای احمدشاه مسعود، به خاطر نزدیکی این نیروها به پایتخت و شاهراه سالنگ بود؛ راهی که از طریق آن تمام اکمال نیروهای دولتی و اتحاد جماهیر شوروی صورت میگرفت.
مردم از دست خشونتها، جنگ و بازداشتهای دولت، به کشورهای همسایه – ایران و پاکستان ـ هجوم برده و فرار کردند و دولتهای همسایه با استفاده از حضور آن نیروی مردمی، چالش بزرگ مهاجرت را برای خود به یک فرصت و چانس طلایی مبدل کردند. احزابی که در افغانستان قدرت چندانی نداشتند، آنجا حمایت مالی و نظامی شدند و جنگ افغانستان وارد مرحله جدیدی شد. دولتهای پاکستان و ایران آن فرصت طلایی را غنیمت شمرده و از مهاجرانی که گروهگروه به آن کشورها پناه میبردند، استفاده سیاسی و نظامی کردند. آن حمایت که با پشتیبانی و تایید غرب و مشخصا امریکا صورت گرفت، شعلههای جنگ را در سراسر افغانستان همچنان گرم نگه داشت.
دولتهای ایران و پاکستان احزاب اسلامی مستقر در کشورهایشان را زیر فرمان خود نگه داشته و در بدل آن امکانات وافر و تجهیزات نظامی و کمکهای مالی را در اختیار آنها قرار دادند. احزاب سیاسی که نیروهای نظامی داشتند، در آن کشورها کمکهای سخاوتمندانه غرب را دریافت میکردند که بابت آن کشورهای میزبان بهره فراوان بردند. طوری که دیده شد، سرمایهگذاری غرب بالای تنظیمها بیشتر به نفع کشورهای مهاجرپذیر بود، تا مردم افغانستان. رهبران احزاب نیز در ایران و پاکستان با کمک بیدریغ غرب، در واقع به سرمایهداران بزرگ و با نامونشان تبدیل شدند.
در واقع احزابی که در آن کشورها مستقر بودند، بنا بر جبر زمان رشد و نمو کرده و دستبین و گوشبهفرمان ایران و پاکستان ماندند.
خلاصه در جنگ ۱۴ ساله و جنگهای بعدی آن، میلیونها نفر وطن خود را ترک کرده و راهی کشورهای دور و نزدیک شدند.
با وجود اینکه چندین بار شورویها رییسان جمهور افغانستان را یکی پی دیگری تبدیل کردند، اما آن تغییرات وضع آشفته کشور را بهبود نبخشید.
در همان بحبوحه تحولات بود که اتحاد جماهیر شوروی با مرگ رییس جمهور پیر و فرتوتش دچار تحول و دستخوش دگرگونی شد و بعد از مرگ برژنف، رییس جمهور وقت شوروی و رویکارآمدن گرباچف، دولت شوروی روزگار خوشی را ندید.
شورویها در عقرب ۱۳۶۷ خورشیدی مثل امریکاییها افغانستان را بعد از نزدیک به یک دهه جنگ ترک کردند و کشور و نظام حاکمش را تنها گذاشتند. با خروج روسها از افغانستان، تنظیمهای جهادی بیشتر به پیروزی نظامی دل بستند؛ اما دید جهان در مورد تحولات و پیروزی این گروهها متحول شده بود. تنظیمها با هوای پیروزی به همکاری و تحریک کشور پاکستان، دست به جنگ جبههای در جلالآباد زدند که با شکست سختی مواجه شدند.
در پاکستان و ایران تلاش برای اتحاد تنظیمها که به خواست کشورهای میزبان به وجود آمده بودند، موثریت چندانی نداشت. آن فشارها تنها توانست احزاب متشتت مقیم ایران را زیر یک نام به نام «حزب وحدت اسلامی» انسجام دهد.
در پاکستان همچنان حکومت عبوری از همه تنظیمها به جز حزب گلبدین حکمتیار تاسیس شد، اما آن حکومت را دولت کابل «حکومت کوتهقلفی» نامگذاری کرد.
به هر صورت، سه سال بعد از بیرون شدن روسها، در افغانستان نمونههای شکست در شمال کشور رونما شد. تنظیمها در آن مرحله دست به حرکات موثر و مختلفی زدند و عملا با شاخههای ناراضی خلق و پرچم که حکومت خود را در حال سقوط میدیدند، همنوا شدند. آن کار سرعت فروپاشی دولت و پیروزی مجاهدین را تضمین کرد. حزب دموکراتیک خلق افغانستان مانند حکومت اشرف غنی، با یأس و ناامیدی هر روز قلمرو حاکمیت خود را از دست میداد و اعضایش برای حفظ جان خود، با احزاب کلان اسلامی همکاری کردند.
احمدشاه مسعود و رقیبش حکمتیار با درایت و کاردانی، هر روز مناطقی را به تصرف خود میآوردند، تا اینکه میدان هوایی بگرام – یکی از بزرگترین پایگاههای نظامی دولت ـ به دست نیروهای مسعود افتاد. سرعت فروپاشی دولت داکتر نجیبالله مانند دولت اشرف غنی در هنگام ورود طالبان به کابل خیلی پرشتاب بود؛ طوری که در یک روز یک ولایت با تمام امکانات نظامیاش به دست گروههای جهادی میافتاد. با تقرب مجاهدین به کابل، احزاب مختلفی که چیزی در بساط نداشتند، صاحب سلاح و مهمات شدند.
قابل یادآوری است که در تقسیم قدرت هنگام پیروزی مجاهدین در پاکستان، جایگاه مهمی به حزب وحدت اسلامی داده نشده بود. از اینکه ابتکار شکست دولت به دست فرمانده مسعود صورت گرفته بود، حزب وحدت و حزب جنبش که در همکاری با احمدشاه مسعود در شکست دولت نجیب سهم بارزی داشتند، از اینکه توسط تنظیمهای مقیم پاکستان مد نظر گرفته نشده بودند، خشمگین بودند. این دو قدرت نظامی با مراجعه به مسعود به وی پیشنهاد حکومت مستقل با ریاست جمهوری احمدشاه مسعود و معاونت دوستم و مزاری کردند که مورد پذیرش مسعود قرار نگرفت. حکمتیار که خود را داعیهدار حکومت اسلامی میخواند، با خشم در حومههای کابل نفس میکشید و هر لحظه خواب پیروزی میدید. در گیرودار چنین وضعیت ناگوار، بار سنگین سقوط حکومت کمونیستی بر دوش احمدشاه مسعود افتاد و او خود را مسوول دانست تا همه را شامل قدرت سازد؛ اما عبدالعلی مزاری و گلبدین حکمتیار، رهبران حزب وحدت و حزب اسلامی، از آن برخورد مسعود ناراضی بودند.
گلبدین از اینکه نتوانسته بود از راه جنگ به پیروزی قطعی برسد، با هیچ یک از گروههای نظامی سر سازگاری نداشت و همه را به باد انتقاد میگرفت.
بعد از چانهزنیهای زیادی در پاکستان، حکومت اسلامی عبوری در آن کشور تشکیل شد و متصل آن آقای مجددی رییس و اعضای حکومت انتقالی وارد کابل شدند.
حزب اسلامی حکمتیار با بهانههای واهی بهصورت علنی مخالفت خود را با حکومت نوتاسیس اعلام کرد؛ اما عبدالعلی مزاری، رهبر حزب وحدت که در واقع حامی دولت جدید بود، از اینکه جایگاه مشخصی به او در دولت جدید داده نشده بود، در غرب کابل با هزاران نیروی مسلح خود در نارضایتی قرار گرفت.
کابل با ورود نظامیان و افراد مسلح از چهار طرف، به یک شهر کاملا نظامی و غیر قابل کنترل مبدل گردید. احزاب با سر و وضع عجیب و افراد تا فرق مسلح در شهر کابل گشت میزدند. بالاخره جنگ میان حزب وحدت و حزب اسلامی حکمتیار از یک طرف و حکومت مجاهدین از طرف دیگر شروع شد و سه سال دوام کرد.
بعد از ماهها جنگ و ویرانی و خانهبهدوشی مردم ملکی و اذیت و آزار باشندهگان منطقه، عملیات حکومت مجاهدین در منطقه علوم اجتماعی و بلندیهای مشرف بر آن آغاز شد. در اثر آن عملیات پنجساعته، ساحه از وجود مخالفان و افراد حزب وحدت تصفیه شد.
نیروهای حزب وحدت با عقبنشینی در استقامتهای تپه اسکات و اطراف آن جابهجا شدند. دولت بعد از گذشت سه سال، توانست حاکمیت خود را در مناطق غرب کابل گسترش دهد.
به تاریخ ۶ میزان ۱۳۷۳ خورشیدی زمانی من و عزیزالله ایما و قهار عاصی برای دیدن عملیات همان روز به نزدیکی هوتل کانتیننتال رسیدیم. نظامیان گفتند که جنگ در تپه اسکات، دانشگاه کابل و وزارت زراعت ادامه دارد.
در همان روز دراثر فیر هاوان که گفته شد از منطقه دانشگاه کابل فیر شده بود، قهار عاصی کشته شد و من و برادرم زخمی شدیم.
حکومت نوپای اسلامی بیش از سه سال مصروف جنگهای داخلی ماند و در همان کشوگیر بود که به تاریخ ۲۲ میزان ۱۳۷۳ خورشیدی طالبان از «اسپینبولدک» قندهار ظهور کردند. این گروه بهسرعت تمام ولایت قندهار را تصرف کرده دولت و نیروهای مسلح احزاب مختلف را که در آن شهر پوسته و پاتک داشتند، خلع سلاح کرد.
طالبان بدون وقفه و متصل آن به شهر هرات حمله کردند. شهر هرات بعد از مقاومتهای کوتاهمدت به دست طالبان افتاد. طالبان اکثریت نیروهای کمکی که از کابل جهت مقابله با آن گروه رفته بودند را کشتند. یک تن از هراتیانی که در حادثه سقوط هرات شاهد صحنه بود، به من گفت: تعداد زیادی از نیروهای دولتی که از کابل اعزام شده بودند، در ساحه نابلد بودند و راههای بیرون شدن از ساحه را نمیدانستند، اکثراً کشته شدند. مردههای آنها چندین روز در حومههای شهر پراکنده بود. هیچکسی جرأت دفن آنها را نداشت. تعدادی از نیروهایی که با شهر هرات بلدیت داشتند، خود را به کشور همسایه ایران کشیدند.
طالبان با به دست آوردن سلاح و مهمات فراوان از ولایتهای قندهار و هرات، اکمال شده و متصل آن به شهر غزنی حمله کردند. ولایت غزنی را نیز بعد از جنگ کوتاهی، تسخیر کردند.
طالبان به کمک آیاسآی اولین بار از موثرترین شیوه که حمله توسط داتسنهای مجهز به سلاح ثقیل بود، استفاده بردند و آن کار نتیجه خوبی برای آنها داشت. بعد از غزنی، نوبت ولایت میدانوردک بود. این ولایت را نیز خیلی بهسادهگی تصرف کردند. آنها بهسرعت خود را به پل سرخ ولایت میدان و نقاط حاکم ولسوالی پغمان رساندند.
طالبان با پیروزی پیدرپی و خلع سلاح قوماندانان مشهور دولتی و غیردولتی، گلیم تمام نیروهای مخالف خود را از ولایات در راهی که آمده بودند، جمع کردند. پس از آنهمه پیروزی نظامی، زمانی که به حومههای کابل رسیدند، دولت اسلامی را نیز تهدید به تسلیمی کردند. جالب بود، طالبان تا زمانی که به حومههای کابل نرسیده بودند، همواره اعلام میکردند که به خاطر تامین امنیت شاهراهها و خلع سلاح نیروها و پاتکهایی دست به کار شدهاند که مزاحم مردم هستند، اما زمانی که به اطراف پایتخت رسیدند، خواستشان تسلیمی بدون قیدوشرط دولت به این گروه بود. دولت اسلامی هم فکر کرد که طالبان اینهمه نیروی مخالفش را خلع سلاح و از صحنه خارج میکنند، در واقع همه چیز به نفعشان است؛ اما واقعیت چیز دیگری از آب بیرون شد. طالبان آرام ننشسته و حملات مسلسل خود را بالای نیروهای دولتی در استقامت پغمان و اطراف آن آغاز کردند که حملاتشان دفع شد.
در همان زمان بود که احمدشاه مسعود، وزیر دفاع و فرمانده عمومی نیروهای دولتی، به خاطر مذاکره و خواست طالبان، در مناطقشان به میدانوردک رفت؛
اما آن مذاکره نتیجه نداشت و طالبان بار دیگر حملات خود را آغاز کردند و توانستند قسمتهایی از پغمان را گرفته و مناطق حزب اسلامی را با تهدید مواجه کنند.
طالبان به تاریخ ۲۰ حوت ۱۳۷۳ به مراکز حزب اسلامی و حزب وحدت در جنوب کابل حمله کرده و هر دو نیرو در مقابل حمله طالب شکست خوردند. نیروهای گلبدین هنگام شب از راه سروبی فرار کردند، اما حزب وحدت اسلامی به رهبری عبدالعلی مزاری با طالبان توافق کرد. طالبان عبدالعلی مزاری، رهبر حزب وحدت را به تاریخ ۲۲ حوت ۱۳۷۳ خورشیدی با پرتاب از طیاره کشتند.
طالبان تعدادی از فرماندهای این حزب را اسیر کرده و تمام تجهیزات نظامیشان را به غنیمت گرفتند.
در همان زمان با عقبنشینی حزب وحدت، دولت مناطق آنها را تصرف کرد.
بعد از شکست دادن حزب اسلامی حکمتیار و حزب وحدت اسلامی، نیروهای طالبان با دولت روبهرو شدند.
طالبان بعد از شکستن سد نیروهای بیشمار و پراکنده احزاب مختلف، دست بلند و موقف مهمی پیدا کردند. در فاصله این شکستها و پیروزی سریع طالبان، آنها دولت اسلامی را چندینبار اخطار دادند، تا تسلیم آنها شود.
جنگ بین طالبان و دولت اسلامی حدود یکسال دوام کرد، طالبان در چندین حمله و تعرض نتوانستند به شهر کابل نفوذ کنند، آنها تکتیک خود را عوض و اینبار از طریق ولایت ننگرهار حملات خود را آغاز کردند، در درگیریهای آن ولایت توانستند، تعداد زیادی از قوماندانان را خلع سلاح کنند و ولایت ننگرهار را در ظرف ۴۸ ساعت به تصرف خود درآورند.
دولت که تنها در منطقه سروبی نیروی یکدست نظامی داشت، مجبور به دفاع از این منطقه و در واقع دروازه کابل شد. اما هجوم، توطیه و همکاری با نیروی طالبان بیش از آنچه فکر میشد بود، آنها به سرعت تعدادی از نیروهای دولتی را محاصره کرده اسیر گرفته و کشتند.
با اشغال سروبی، گلوگاه شهرکابل، توسط نیروی های طالبان روحیه نیروهای دولتی خیلی پایین آمد و این نیروها حملات جنگ و گریز را در اطراف کابل به راه انداختند. در حالیکه نیروهای دولتی در استقامتهای غرب کابل و مراکز نظامی و قرارگاهها حالت خوبی داشت؛ اما احمدشاه مسعود، فرمانده کل قوا، با بررسی وضعیت جنگ برای جلوگیری از فروپاشی سد ریگی، به نیروهای خود دستور عقب نشینی تاریخی خود را از کابل صادر کرد. مسعود با اینکار خود، از اضمحلال و از بین رفتن همه نیروها و قوتهای مسلح جلوگیری کرد و به آنها دستور داد تا کابل را ترک کنند، این نیروها در ظرف کمتر از پنج ساعت کابل را ترک کردند و در مناطق سوقالجیشی جدید خود جابجا شدند.
دولت اسلامی افغانستان بعد از درگیریهای دوامدار و خستهکننده بعد از ۴ سال و ۴ ماه و چهار هفته سقوط کرد و طالبان به تاریخ ۵ میزان ۱۳۷۵ خورشیدی ابتدا زندان پلچرخی را گرفته و زندانیان را آزاد ساختند و بعد به سراغ داکتر نجیبالله به دفتر سازمان ملل رفتند.
ابتدا داکتر نجیبالله را به ارگ انتقال داده و بعدن در نیمههای همان شب در سر سرک و جاده عمومی ارگ با فیر یک مرمی به شقیقهاش، به زندهگی وی پایان دادند.
طالبان در همان شب از طریق رادیو و تلویزیون دولتی افغانستان پیروزی خود را به مردم افغانستان اعلان کردند.
در یک نتیجهگیری کوتاه گفته میتوانیم که دولت اسلامی افغانستان علاوه بر مشکلات داخلی و اختلافات استراتیژیک، این دولت در واقع به بنبست سیاسی، نظامی، اقتصادی و اجتماعی رسیده بود.
یکی از انتخابهای خطرآفرین و دردناک، عقبنشینی بود، راههای دیگر آن چانس کمی برای بقا و پیروزی داشت؛ بنابراین، یگانه راه فقط عقبنشینی بود و اینکه پیامد این عقبنشینی چی بود، درک آن کار ساده و آسانی نبود.
فقط و تنها درایت، خردمندی، آگاهی، تصمیم و پشتیبانی مردم، میتوانست این چالش و مشکل را به یک فرصت خوب تبدیل کند.






