سلام خدیج،
اگر امروز این نامه را میخوانی، یعنی پنج سال از روزی گذشته است که من، خدیجه سال ۲۰۲۶، با هزاران رویا، امید و ترس نشستهام و برای تو مینویسم. میدانم حالا حالت خوب است. میدانم برای رسیدن به این حال خوب چقدر جنگیدی، چقدر گریه کردی، چقدر زمین خوردی و دوباره بلند شدی.
ده سال گذشت. ده سال از آن روزهایی که زندهگی برایت بیشتر شبیه یک کابوس زنده بود؛ از سقوط افغانستان در سال ۲۰۲۱، از ترسهایی که کسی عمقشان را نمیفهمید، از شبهایی که با هزار فکر و آرزو به خواب میرفتی، از روزهایی که شاید حتا خودت هم نمیدانستی قرار است روزی به کجا برسی.
یادت است؟ هشتساله بودی. در بستر دراز میکشیدی، به آسمان و ستارهها نگاه میکردی و در ذهنت آیندهای را میساختی که آن روز برای خیلیها غیرممکن به نظر میرسید. تو فقط یک کودک بودی، اما رویاهایت خیلی بزرگتر از سنت بودند.
با خودت وعده کرده بودی که یک روز از این همه ترس عبور میکنی. یک روز درس میخوانی. یک روز موفق میشوی. یک روز کتابهایت را منتشر میکنی. یک روز صدایت شنیده میشود. یک روز برای مردم خودت کاری میکنی و یک روز همان دختری میشوی که خدیجه هشتساله در تاریکی شب، هنگام نگاه کردن به ستارهها، تصورش میکرد.
و امروز، تو به آن دختر وعدهات را عملی کردی. باور کن، میدانم رسیدن به اینجا چقدر سخت بود. من تمام دردهایت را دیدم؛ رنجهایی را که کشیدی، شکستهایی را که پنهان کردی، اشکهایی را که کسی ندید، ناامیدیهایی را که مجبور شدی تنهایی تحمل کنی و تمام روزهایی را که با وجود خستهگی، باز هم ادامه دادی.
دیدم چقدر تلاش کردی. دیدم چند بار فکر کردی دیگر نمیتوانی، اما باز هم ادامه دادی. دیدم وقتی راهی برایت باز نبود، خودت راه ساختی. دیدم وقتی کسی به رویاهایت باور نداشت، خودت به خودت باور کردی.
حالا نمیدانم از کدام موفقیتت زودتر برایت تبریک بگویم. از فارغالتحصیلیات از دانشگاه آکسفورد در رشته حقوق؛ همان دانشگاهی که روزی فقط نامش را با چشمهای پر از آرزو تصور میکردی؟ یا از روزی که کتابت در کتابخانه آکسفورد، در کنار آثار ارزشمند ادبی، به نمایش گذاشته شد؟ یا از نهادی که سالها برای ساختنش تلاش کردی؛ نهادی که از یک رویای کوچک شروع شد و امروز به نهادی تاثیرگذار در افغانستان و در سطح جهان تبدیل شده است؟ یا از کتابهایت؟
یادت است سال ۲۰۲۶ به وزارت اطلاعات و فرهنگ طالبان رفتی تا برای چاپ کتابت اجازه بگیری؟ به تو گفتند اجازه چاپ این کتاب داده نمیشود. شاید آن روز فکر کردی یکی از بزرگترین رویاهایت متوقف شده است.
اما زندهگی برایت پایان دیگری نوشته بود. همان کتابی که روزی اجازه چاپش را نگرفت، سالها بعد در قلب اروپا، در شهر پاریس، تو را تا بلندترین قلههای ادبیات رساند و نامت را بهعنوان برنده جایزه نوبل ادبیات ثبت کرد.
چه کسی میتوانست آن روز را تصور کند؟ شاید فقط همان دختر هشتسالهای که شبها به ستارهها نگاه میکرد.
و حالا از برندت بگویم. دیدی؟ تو فقط در یک مسیر نماندی. در تجارت قدم گذاشتی، در ادبیات صدایت را پیدا کردی، در فعالیتهای اجتماعی برای مردم خود ایستادی، در سیاست و عرصههای بینالمللی حضورت را ساختی.
تو به جهان ثابت کردی که یک زن افغان، حتا اگر از میان محدودیتها، ترسها و دشواریهای بیشمار عبور کرده باشد، باز هم میتواند رویاهای بزرگی داشته باشد و برای تحقق آنها بجنگد. تو نشان دادی که محدودیتها همیشه پایان راه نیستند؛ گاهی فقط نقطه شروع یک مسیر بزرگترند.
و آن بنیاد خیریهای که ساختی، هر بار که نامش را میشنوم به یک چیز فکر میکنم: تو هنوز همان خدیجی هستی که مردمش را فراموش نکرد. با وجود تمام موفقیتها، شهرت، کتابها، دانشگاهها و جایگاههایی که به دست آوردی، هنوز بخشی از قلبت برای مردمت میتپد. تو برگشتی تا دست کسانی را بگیری که روزی خودشان در جایی ایستاده بودند که تو ایستاده بودی.
و حالا، شنیدهام به سازمان ملل هم راه پیدا کردی. همان دختری که شاید روزی تصور نمیکرد صدایش از اتاق کوچک خودش فراتر برود، امروز در جایی ایستاده که میتواند برای میلیونها انسان حرف بزند. اما میدانم تو هنوز تمام نشدهای. این پایان داستان نیست؛ این فقط یکی از فصلهای آن است.
امروز دوباره نشستهای و برای رویاهای تازهات برنامه میریزی؛ رویاهایی که شاید از تمام رویاهای قبلیات بزرگتر باشند. و من فقط میخواهم یک چیز را به تو یادآوری کنم: «به خودت شک نکن.»
تو قبلاً ثابت کردی که میتوانی. اگر خدیجه هشتساله توانست از میان آن همه ترس و سختی عبور کند و به اینجا برسد، خدیجه امروز هم میتواند به هر جای دیگری که قلبش میخواهد برسد.
پس ادامه بده. باز هم رویا بساز. باز هم بزرگ فکر کن. باز هم برای چیزهایی تلاش کن که دیگران غیرممکن میدانند. و اگر روزی دوباره خسته شدی، برگرد و به پشت سرت نگاه کن. به همان دختر هشتسالهای که شبها در بسترش دراز میکشید و به ستارهها نگاه میکرد.
به او بگو: «دیدی؟ بالاخره شد. مه برت قول داده بودم.»
و شاید آن شب، برای نخستین بار، خدیجه هشتساله با خیال راحت لبخند بزند؛ چون میداند دختری که سالها بعد شد، به قولش وفا کرده است.
خدیج، به تو افتخار میکنم.
نه فقط به خاطر دانشگاه، جایزه، کتاب، تجارت، سازمانها و موفقیتهایت؛ بلکه به خاطر تمام دفعاتی که میتوانستی تسلیم شوی و نشدی، به خاطر اینکه با وجود تمام زخمها مهربانیات را از دست ندادی، به خاطر اینکه با وجود تمام سختیها هنوز رویا داری و بیشتر از همه، به خاطر اینکه هنوز میخواهی دنیا را، حتا اگر ذرهای، جای بهتری برای دیگران کنی.
ده سال گذشت، اما قصه تو هنوز ادامه دارد. و این بار، خدیجه هشتساله نیست که به ستارهها نگاه میکند؛ این خدیجه امروز است که از میان ستارهها مقصد بعدیاش را انتخاب میکند.
باور داشته باش، به بسیاری از این رویاها هم خواهی رسید.







