نرگس، نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، کجا هستی، چهکار میکنی، آیا به رویایی که داشتی رسیدهای یا هنوز باید برای رسیدن به رویاها بجنگی! امروز که این نامه را مینویسم، زندهگی کردن آسان نیست. من از روزهایی برایت میگویم که هر لحظهاش مرا از درون نابود میکند. هر روز مشکلات و دشواریهای راه بیشتر میشود، اما من هر روز به امید اینکه آفتابی در زندهگی ما طلوع کند و با خود روشنایی بیاورد، از خواب بیدار میشوم.
نمیدانم در این پنج سال چه موفقیتهایی را به دست آوردهای، چند بار شکست خوردهای و ناامید شدهای؟ شاید بعضی از رویاهایت تغییر کرده باشد.
راستی… هنوز هم وقتی به کتابها نگاه میکنی، به یاد آن روزها میافتی که آینده را روشنتر تصور میکردی؟ هنوز هم وقتی کودکی را میبینی که با شور و شوق زیاد به سوی صنف میرود و درس میخواند، دلت میشکند و گلویت را بغض میگیرد؟
اگر امروز موفق شدهای و به رویاهایت رسیدهای، لحظهیی در سکوت شب چشمهایت را ببند و به نرگس امروز فکر کن؛ دختری که با وجود محدودیتها باز هم ناامید نشد. شاید بارها شکست خورده باشد، بارها گریه کرده باشد، بارها به دلیل دختر بودن خود تحقیر و سرزنش شده باشد، اما باز هم جرأت رویا دیدن را داشت.
اگر هنوز هم نرسیدهای، خواهش میکنم تسلیم نشو. بعضی از رویاها ارزش تمام سختیها را دارند.
امیدوارم وقتی این نامه را میخوانی، دخترانی این سرزمین دیگر برای اساسیترین حقوق خود نجنگند؛ بلکه با یونیفورم، کتابها و رویاهایشان به سوی مکانی قدم بگذارند که آیندهشان را میسازند.
اگر روزی احساس کردی که دیگر همهچیز تمام شده است و زندهگی کردن معنایی ندارد، این نامه را دوباره بخوان و به یاد بیاور که نرگس پنج سال قبل، در سختترین شرایط، هنوز هم به آیندهیی روشنتر باور داشت. پس تو که پنج سال بیشتر از من زندهگی کردهای، باید برای ادامه دادن و رسیدن به رویاهایت دلیل داشته باشی.
در پایان میخواهم بگویم: دختری را که امروز این نامه را نوشته است، هیچوقت فراموش نکن؛ دختری که با قلبی زخمی، اما دستانی پر از امید، این نامه را نوشت و باور داشت که هیچ ظلمی تا ابد ادامه نخواهد یافت و روزی خواهد رسید که به رویایی که داشتیم، برسیم.
با عشق و امید به فردایی بهتر.






