آن روز، آسمان کابل رنگ زیبایی داشت؛ رنگ آبی با ابرهای سفید که در آسمان نقش زیبایی انداخته بودند. آن روز صبح، روزی عالی بود و آفتاب در درخشانترین حالت خود دلربایی میکرد. با شوق و اشتیاقی وصفناپذیر، با لباسهای مرتب و کفشهای براق، در صنف امتحان با لبخند حاضر شده بودم و بیصبرانه منتظر بودم تا استاد عزیزم، ورقههای امتحان را برایمان توزیع کند.
ناگهان سرمعلم با چهرهای آشفته، گویا پس از هزاران سال تبعید بازگشته باشد، دروازه را گشود. صدایش نه یک خبر، که صدای فرو ریختن سقف آرزوهای یک نسل بود. او نمیگفت «مکتب تعطیل است»؛ میگفت «زندهگی تمام شد». با صدایی لرزان گفت: «دختران، با حجاب کامل و بسیار سریع مکتب را ترک کنید؛ دیگر نه درسی در کار است و نه قلم و کتابی.»
در آن لحظه، شاهد زوال یک تمدن بودم. آهسته از جایم بلند شدم و با صدایی که در گلویم میشکست، پرسیدم: «استاد، چه شده است؟ چرا دیگر از قلم و کتاب خبری نیست؟ مگر چه اتفاقی افتاده است؟»
او با صدایی بغضآلود، چنانکه گویا کسی او را به دار آویخته باشد، گفت: «دخترم، کابل، پایتخت ما سقوط کرد. طالبان در راهاند؛ بهتر است همه به خانههایتان برگردید.»
با حرفهایش مرا در سکوتی عمیق غرق کرد. گوشهایم دیگر توان شنیدن و پاهایم توان ایستادن نداشت. قلبم تندتند میزد، نفس کشیدن برایم سخت شده بود و به سختی کتابهایم را جمع کردم.
در مسیر خانه، کوچهها دیگر آن کوچههای آشنا نبودند. هر سنگفرش، گویا دهان باز کرده بود تا خاطرات دخترانی را ببلعد که تا دیروز با کیفهای رنگی و رویاهای بلند در آن قدم میزدند. به پشت سرم نگاه میکردم؛ نه از ترس، بلکه از حیرت. چگونه ممکن بود؟ چگونه دنیایی که با هزاران امید ساخته بودیم، در یک چشمبرهمزدن به دست کسانی بیفتد که «خود گمراهاند» و خود نمیدانند جهل چیست و دانایی چیست؟ چرا «زور و ستم» را تنها قانون زندهگی میدانند؟
رنج جامعه، تنها در آن روز خاص خلاصه نمیشد. آن روز، تنها نقطه اوج یک تراژدی طولانی بود. در آن لحظه، من نهتنها از طالبان، که از تاریخ میترسیدم؛ از تاریخی که همیشه برای زنان این سرزمین، جز «خانه» و «سیاهی» چیزی در چنته نداشته است. در چشمان پدرم، شکست غروری را میدیدم که سالها برای قد کشیدن ما هزینه کرده بود. او مردی بود که تمام داراییاش را در کتابهای من میدید و حالا، آن کتابها در دستان من، باری سنگینتر از کوه شده بودند.
تخیل من آن روز به پرواز درنیامد؛ بلکه در قفسی از جنس آینده نامعلوم حبس شد. با خود میاندیشیدم: آیا این پایان تمام آن نعتها و شوق و زحماتی است که برای آینده خود و کشورمان در دفترچههایم مینوشتم؟ آیا قرار است تمام اینها زیر آوار دفن شوند؟
رنج جامعه ما، رنج نادیده گرفته شدن است. ما در سرزمینی زندهگی میکنیم که هر نسل باید از صفر شروع کند، چرا که نسل قبل تمام دستاوردهایش را در آتش جنگ و تعصب سوخته دیده است.
وقتی به خانه رسیدم، بیآنکه متوجه باشم، چهار بار دور خانه چرخیده بودم. دختر همسایهمان یکباره با چهرهای آرام و صبورانه جلویم ظاهر شد و گفت: «بس است!»
پرسیدم: «منظورت چیست؟»
گفت: «بس است! چهار بار است که دور خانه میچرخی. قوی باش، به خودت بیا. پشت هر تاریکی، روشنایی است. همانطور که امروز صبح خورشید تابان بود، اما حالا پشت ابرهای سیاه پنهان شده، بدان که دوباره طلوع خواهد کرد. بیا، من تو را به خانهتان میبرم.»
نمیدانم چگونه به خانه رسیدم. مادرم با نگرانی و چشمان اشکبار منتظرم بود؛ او را محکم در آغوش گرفتم. احساس عجیبی داشتم؛ گویا تمام وجودم پشت در مکتب جا مانده بود. آنقدر گریستم که گویا عزیزترین داراییام را از دست دادهام. واقعاً حس کرده بودم، فهمیده بودم که دیگر نمیتوان میز و تباشیر مکتب را لمس کرد.
در کنار مادرم، به صدای تپش قلب شهر گوش میدادم؛ شهری که داشت نفسهای آخرش را میکشید. من زیر لب با خدای خود زمزمه میکردم:
خدایا، چرا ما؟
چرا ما اینقدر امتحان سخت بدهیم؟
چرا در این جغرافیا اینقدر درد است؟
یعنی ما نفرین شدهایم؟
چرا باید «زن بودن» در اینجا مترادف با «محو شدن» باشد؟
رنج ما، رنج «پنهان شدن» است. رنج اینکه مجبور باشی تمام هویت، دانش و رویاهایت را در زیر لایههایی از پارچههای سیاه پنهان کنی. ما در آن روز، فقط مکتب را ترک نکردیم؛ ما خود واقعیمان را در کوچههای بنبست کابل جا گذاشتیم.
من آن روز فهمیدم که در جامعه ما، «قلم» خطرناکتر از «زور و ستم» است؛ چون کتاب و قلم به تو یاد میدهد که بپرسی: چرا؟ و چگونه؟ پرسیدن، نخستین قدم برای ویران کردن پایههای جهل است.
حالا، وقتی به آن روز میاندیشم، میبینم که آن ترس تنها یک حس گذرا نبود؛ یک «زخم عمیق تاریخی» بود که در وجود همه ما حک شده است. ما دخترانی هستیم که در میان ویرانهها، به دنبال تکههای شکسته رویاهایمان میگردیم. رنج ما، رنج پرندهای است که بالهایش را چیدهاند. اما ما آواز خواهیم خواند؛ حتا در تاریکترین روزهای این سرزمین، حتا در سکوت مطلق. چون ما میدانیم که «اندیشه»، تنها چیزی است که هیچ قدرتی نمیتواند آن را له کند.
این روایت، نه فقط داستان من، که داستان هزاران دختری است که در آن روز شوم، کودکیشان را در میان کتابهای نیمهتمام مکتب جا گذاشتند. ما هنوز هم در آن کوچهها، به دنبال محقق کردن آرزوهایمان هستیم؛ و محقق خواهیم کرد.
آینده ازآن ماست.






