حتا از به زبان آوردن ۱۵ آگست متنفرم. کاش میتوانستم این ماه را از میان تقویم بردارم تا این وقایع اتفاق نمیافتاد؛ ماهی که دختران را زندهزنده سوزاند و خون را در بدنشان خشک کرد. دیگر نه امیدی، نه آیندهای و نه رویایی.
بهعنوان نویسنده نسل نوین که دهها داستان دختران افغانستان را روایت کردهام، این بار نیز میخواهم این تاریخ سیاه را از زبان یک مادر روایت کنم؛ مادری که خودش زخمخورده سیاست کثیف سران مملکت شده است:
من یسرا هستم، مادر دخترانی که خانهنشینشان کردند. اول از خودم میگویم؛ از زمانی که طفل بودم، از دوران کودکی خودم. آن زمانی که باید کتابچه و قلم به دست میگرفتم، سر و کله طالبان پیدا شد. آن زمان جنگهایی را با چشم خودم دیدم که در آن فرقی نمیکرد فردی کهنسال باشد یا جوان، دختر باشد یا پسر؛ مستقیم به قتل میرساندند. کوچهها پر از اجساد مردم بیگناه بود. مردان را سر میبریدند و به دختران دستدرازی میکردند.
اشخاصی که در دور اول حضور طالبان بودند، خوب درک میکنند که چه میگویم؛ و اگر شک کردید که همه اینها دروغی بیش نیست، یعنی بویی از انسانیت نبردهاید یا آن زمان در کشور نبودید. شهر مزار را هیچکس نمیتواند انکار کند که به کشتارگاه انسانها مبدل نشده بود.
به خاطر همه اینها نتوانستم خودم درس بخوانم و تحصیل کنم. خیلی دوست داشتم انجینیر شوم، اما این افراد که حتا انسان هم نیستند، آرزوهای من را از من گرفتند.
بعدها خودم صاحب فرزند شدم. پیش از اینکه طالبان دوباره قدرت را به دست بگیرند، گاهی با خود فکر میکردم و میگفتم: خدا را سپاسگزارم که آن زمان خودم بزرگسال نبودم و فرزند نداشتم که آرزوهایش را به خاک یکسان کنند.
اما حالا چه؟ آنچه از آن میترسیدم، بر سرم آمد. اصلاً فکر نمیکردم که بعد از ۲۰ سال دوباره این گروه به قدرت برسند و فرزندانم را زندهزنده خاک کنند. من و دخترانم دو نسل زخمخورده این رژیم هستیم.
حالا دیگر پنج سال شده است که اینان دوباره به قدرت رسیدهاند. خودم با چشمان خودم میبینم که دخترانم در این پنج سال چهقدر تغییر کردهاند. تجربههایی که حتا کهنسالان هم تجربه نکردهاند، اینان تجربه کردند.
در این سن جوانی و نوجوانی که قرار دارند و باید به فکر رسیدن به آرزوهایشان باشند، افسردهگی شدهاند. در گوشه خانه مینشینند و به بیرون زل میزنند. دیگر نه دختران سرشار از شادی خودم را دارم و نه دختران جوان خودم را. هرگاه به آنان نگاه میکنم، گویا به دختری نگاه میکنم که بیشتر از ۴۰ سال عمر دارد؛ نه شوقی برایشان مانده و نه حوصله کاری. دلم خون میشود. از دل یک مادر تنها خدا خبر دارد؛ زمانی که فرزندان خود را غمگین میبیند و کاری هم از دستش برنمیآید.
امروز صبح با دخترم درباره موضوعی حرف میزدیم. ناگهان متوجه شدم که به سقف زل زده است و گویا روحی در بدن ندارد. مطمینم هیچیک از حرفهایم را نشنیده بود. یعنی یک دختر نوجوان چهقدر غم بر او فشار میآورد که متوجه حرف زدن مادر خود نمیشود؟
زنان موجودات ظریفی هستند که خداوند آنان را برابر با مردان خلق کرده است. اما این دنیا، دنیایی که به خاطر جنسیت به نام خدا ولی برخلاف امر خدا سرپیچی میکند و هر کاری را که دلشان میخواهد انجام میدهند، با ما چه کردند؟ این گروه با ما چه کردند؟
در این پنج سال شاهد هستیم که چهقدر بر این مردم ظلم شده است. مردان و زنان را شکنجه کردند. روی سفره تکه نانی پیدا نمیشود. پدر پیش خانواده سرش پایین است که نمیتواند لقمه نانی برای خانواده خود پیدا کند. در افغانستان مردم زیر خط فقر هستند.
گاهی بعضی اشخاص ویدیوهایی را در صفحات اجتماعی میبینند و میگویند: «اینها چهقدر پولدار هستند.» اما من بهعنوان یک مادر میگویم که از صد درصد مردم افغانستان، کمتر از پنج درصدشان شاید پولدار باشند و ۹۰ درصد زیر خط فقر زندهگی میکنند.
من خودم گرسنهگیهای زیادی کشیدم، اما نگذاشتم فرزندانم از تحصیل باز بمانند. اما حالا چه؟ شاید حالا دستم به دهانم برسد و روزگارم به نحوی بچرخد، اما دخترانم دیگر نمیتوانند تحصیل کنند. آن زمان که چیزی برای خوردن نداشتیم، فرزندانم خوشحال بودند و زنده ماندند. اما حالا چه؟ حالا اگر سفره پر از غذا باشد، گلویشان بغض گرفته است و لقمه نان پایین نمیرود. و اشخاصی که حتا لقمه نانی برای خوردن ندارند، آنان را عذاب میدهند و میکشند. نه نانی، نه کاری، نه آیندهای. در این کشور چگونه میتوان تاب آورد؟
همهروزه جوانانمان را از دست میدهیم. میترسم، خیلی میترسم که روزی فرزندانم را نداشته باشم. به آن خدای یکتایی که میپرستیم قسم، دخترانم پیش چشمانم پرپر شدهاند. اینها هم دیگر تاب ندارند. اگر این شرایط چند سال دیگر دوام بیاورد، دیگر در خانه من نه فرزندی خواهد ماند و نه خودم. همه با حسرت و بغضی که در سینه داریم، خاک خواهیم شد!






