پنج سال از سقوط جمهوری افغانستان گذشته است. در این مدت، طالبان توانستهاند قدرت را در اختیار خود نگه دارند؛ اما در برابر آنان نیز جریانها و گروههای مختلف سیاسی و نظامی شکل گرفتهاند. با این حال، این جریانها هنوز نتوانستهاند به یک نیروی سیاسی و نظامی تأثیرگذار و یک بدیل قابل اعتماد برای آینده افغانستان تبدیل شوند. پرسش اساسی این است: چرا؟ از دیدگاه من، پاسخ را باید در چند مساله جستوجو کرد:
نخست: هنوز بر سر اینکه «چه میخواهیم؟» توافق نداریم
بخش بزرگی از مخالفان طالبان بر سر اینکه چه چیزی را نمیخواهند، توافق دارند؛ اما وقتی پرسش از فردای پس از طالبان مطرح میشود، تصویر مشترکی وجود ندارد. چه نظامی میخواهیم؟ قدرت چگونه تقسیم شود؟ حقوق شهروندی چه جایگاهی داشته باشد؟ رابطه میان مرکز و مناطق چگونه باشد؟ با اختلافهای قومی و سیاسی چگونه برخورد کنیم؟
مخالفت با طالبان بهتنهایی یک برنامه سیاسی نیست. اگر هدف فقط تغییر حاکمیت باشد؛ اما درباره نظام پس از آن حتا توافقی حداقلی وجود نداشته باشد، خطر تکرار گذشته همچنان باقی است.
دوم: قوممحوری، نبود روایت فراگیر و بیاعتمادی
یکی از مشکلات اساسی این است که رقابت بر سر آینده قدرت، حتا پیش از رسیدن به قدرت آغاز میشود. اگر یک جریان با رهبری و پایگاه قومی مشخص وارد میدان شود، گروههای دیگر ممکن است نگران شوند که پس از تغییر حاکمیت، قدرت بار دیگر در انحصار یک گروه قرار بگیرد. در چنین شرایطی، هر گروه بیشتر به این فکر میکند که «جایگاه ما چه خواهد بود؟» تا اینکه «چه نظامی برای همه مناسب است؟»
اما مشکل فقط قوممحوری نیست؛ ما هنوز نتوانستهایم یک روایت سیاسی فراگیر بسازیم که بتواند گروههای مختلف را فراتر از قوم، زبان، منطقه و تعلقات سیاسی، حول یک آینده مشترک گرد هم جمع کند.
تا زمانی که هر جریان بیشتر از زاویه هویت و منافع خود به آینده نگاه کند، ساختن یک پروژه سیاسی مشترک دشوار خواهد بود.
اگر میخواهیم افغانستان آینده متعلق به همه باشد، باید روایتی داشته باشیم که همه بتوانند خود را در آن ببینند؛ روایتی بر پایه برابری شهروندی، نه برتری یک گروه بر گروه دیگر.
سوم: رهبران فرصتطلب و نبود نگاه استراتژیک
مبارزه سیاسی و نظامی فقط به انگیزه و شجاعت نیاز ندارد؛ به رهبری استراتژیک نیز نیاز دارد. یکی از مشکلات ما این است که بیشتر با رهبران فرصتطلب روبهرو بودهایم تا رهبران برنامهمحور؛ رهبرانی که گاهی بیشتر به فرصت امروز، حفظ موقعیت خود و کسب قدرت فکر میکنند تا ساختن یک آینده سیاسی پایدار.
رهبر استراتژیک باید بتواند فراتر از شرایط امروز فکر کند؛ بداند چه میخواهد، برای رسیدن به آن چه مسیری را باید طی کند و مهمتر از همه، اگر به هدف رسید، چگونه کشور را اداره کند.
مشکل زمانی جدیتر میشود که رهبران برای بسیج مردم از قوم، احساسات و شعار استفاده کنند، اما درباره نظام سیاسی آینده، تقسیم قدرت، حقوق شهروندی و چگونهگی مدیریت اختلافها، از جمله اختلاف بر سر هویت ملی، برنامه روشن نداشته باشند.
رهبری که فقط برای گرفتن قدرت برنامه دارد، اما برای اداره آن برنامه ندارد، الزاماً یک رهبر استراتژیک نیست. ما ممکن است رهبران زیادی داشته باشیم؛ اما آنچه نیاز داریم، رهبری برنامهمحور، پاسخگو و دارای نگاه بلندمدت است.
چهارم: مردم و پایگاه اجتماعی
مسوولیت این وضعیت فقط متوجه رهبران نیست؛ مردم نیز در شکلگیری و تداوم آن نقش دارند. ما هنوز تا اندازه زیادی یاد نگرفتهایم که در سیاست، به جای شخص، قوم، زبان و مذهب، برنامه و دیدگاه سیاسی را معیار قرار بدهیم.
اگر مردم از یک جریان نپرسند که «اگر پیروز شدید، چه میکنید؟»، رهبران نیز انگیزه کمتری برای ارایه برنامه روشن خواهند داشت.
از سوی دیگر، مخالفان طالبان هنوز نتوانستهاند یک پایگاه اجتماعی گسترده و فراتر از تعلقات قومی، زبانی و منطقهیی ایجاد کنند. بدون اعتماد مردم، هیچ جریان سیاسی نمیتواند به یک نیروی تعیینکننده تبدیل شود.
پنجم: منافع، پول و اقتصاد جنگ
بخشی از مشکل مخالفان طالبان را باید در رابطه میان قدرت، ثروت و جنگ نیز جستوجو کرد.
در چند دهه گذشته، شماری از رهبران و فرماندهانی که زمانی در میدان جنگ بودند، به مرور زمان صاحب سرمایه و منافع اقتصادی شدهاند و امروز بخش بزرگی از زندهگیشان بیرون از افغانستان میگذرد. این تغییر شرایط، یک پرسش مهم را مطرح میکند: آیا نگاه آنان به جنگ و صلح نیز مانند گذشته است؟
جنگ برای کسی که در داخل افغانستان زندهگی میکند و هر روز هزینه آن را میپردازد، با جنگ برای کسی که در بیرون از کشور زندهگی میکند و از یک زندهگی مرفه برخوردار است، الزاماً معنای یکسان ندارد.
در برخی گفتوگوها و برنامههای سیاسی آنلاین بین بعضی از این رهبران نیز این تصور به وجود میآید که بعضی جریانها بیش از آنکه خود یک ظرفیت مستقل برای مبارزه ایجاد کنند، منتظر فراهم شدن حمایت و امکانات بینالمللیاند تا بتوانند وارد مرحله نظامی شوند.
ششم: از مخالفت تا بدیل سیاسی
شاید مهمترین مشکل همین باشد. مخالف بودن با طالبان یک نقطه شروع است، اما برای تبدیل شدن به یک نیروی تأثیرگذار کافی نیست. یک بدیل سیاسی باید رهبری، سازمان، برنامه، پایگاه اجتماعی و استقلال در تصمیمگیری داشته باشد.
اگر این عناصر در کنار هم قرار نگیرند، ممکن است جریانهای زیادی مخالف طالبان باشند، اما نتوانند بر معادلات سیاسی کشور تأثیر تعیینکننده بگذارند.
مخالفان طالبان اگر میخواهند واقعاً بر آینده افغانستان تأثیر بگذارند، باید از سیاست واکنشی و ائتلافهای موقتی عبور کنند و به یک پروژه سیاسی روشن برسند؛ پروژهیی که مردم بدانند برای چه چیزی مبارزه میشود و اگر این مبارزه به نتیجه رسید، افغانستان چگونه اداره خواهد شد.
در پایان
پنج سال پس از سقوط جمهوری، پرسش مهم فقط این نیست که طالبان چه زمانی و چگونه کنار خواهند رفت. پرسش مهمتر این است که اگر فردا فرصتی برای تغییر فراهم شد، آیا مخالفان طالبان برای اداره افغانستان آمادهاند؟
اگر هنوز نهتنها بر سر نظام سیاسی، تقسیم قدرت، حقوق شهروندی و چگونهگی مدیریت اختلافها، از جمله اختلاف بر سر هویت ملی، توافق نداریم، بلکه حتا بر سر قواعد حداقلی گذار به توافق نرسیدهایم، تغییر قدرت بهتنهایی تضمینکننده آینده بهتر نخواهد بود.
افغانستان فقط به تغییر حکومت نیاز ندارد؛ به یک بدیل سیاسی و روایت فراگیر نیاز دارد. شاید مهمترین آزمون مخالفان طالبان همین باشد: آیا میتوانند از «مخالفت با طالبان» عبور کنند و به «برنامه برای افغانستان پس از طالبان» برسند؟






