دیروز از وقوع انفجاری در پایتخت باخبر شدم؛ انفجاری در دشت برچی، در شهرک مهدیه، در نزدیکی مکتب «شمع هدایت». این بار اما قربانیان، جوانانی نبودند که سالهاست نامشان با انفجار و انتحار گره خورده است؛ این بار کودکان بودند؛ کودکانی که با شوق آموختن، با کتاب و قلم به مکتب رفته بودند و باید با همان لبخندهای معصومانه به خانه برمیگشتند، نه اینکه با آمبولانس راهی شفاخانهها میشدند. گزارشها از زخمیشدن دهها تن خبر میدهند که شمار زیادی از آنان دانشآموزان و کودکاناند.
نمیدانم با تغییر نظام در کشور، چرا تنها چیزی که گویی جاویدان مانده، انفجار و انتحار است. چرا هزارهها مدام در حال قربانیدادناند؟ گویی قربانیدادن دیگر به رسمی تبدیل شده است که همه از آن خبر داریم، اما هیچکس مسوولیت پایاندادنش را نمیپذیرد.
دوباره مادران و پدران، با دلهای شکسته و چشمهای خیس، بر سفرههای داغدارشان نشستند؛ برای فرزندانشان دعا کردند و قرآن خواندند و رویاهایی را که برای آیندهشان داشتند، به تاریخ سپردند؛ به تاریخی که هر روز ورق تازهای از رنج بر آن نوشته میشود و فردای آن هنوز برای بسیاری نامعلوم است.
چند سال پیش، کورس موعود هدف قرار گرفت و آیندهسازان این کشور در میان خون و دود پرپر شدند. پس از آن، مکتب عبدالرحیم شهید، کوثر دانش، مکتب سیدالشهدا و دیگر مراکز آموزشی و عمومی شاهد حملات و انفجارهایی بودند که قربانیان بسیاری گرفتند. و امروز، دوباره در نزدیکی مکتب شمع هدایت، کودکان زخمی شدند؛ کودکانی که بزرگترین سلاحشان کتاب و بزرگترین آرزویشان آموختن بود.
گاهی آرزو میکنم همانگونه که وقتی سخن از معدنها و ثروتهای افغانستان میشود، با جرأت از منابع این سرزمین برای مخاطبانم میگویم، روزی برسد که بتوانم با همان افتخار بگویم: افغانستان دیگر کشور سابق نیست؛ کشوری است که در آن امنیت به یک واقعیت تبدیل شده است. کشوری که وزیرش از فلان مکتب و رییس دولتش از فلان دانشگاه فارغ شدهاند؛ کشوری که کودکانش بدون ترس به مکتب میروند و با امید به خانه برمیگردند.
کاش روزی برسد که به جای سخنگفتن از شکستدادن یکدیگر، با فخر و سربلندی از تواناییهایی سخن بگوییم که مانع وقوع چنین انفجارهایی میشوند. کاش روزی برسد که قدرت یک کشور را نه در شمار سلاحهایش، بلکه در تعداد کودکانی بسنجیم که با امنیت درس میخوانند. اما نمیدانم آیا چنین روزی خواهد رسید یا نه.
خیلی وقت است که به وقوع این اتفاقات ناگوار عادت کردهایم؛ آنقدر که گاهی حتی شنیدن خبر انفجار هم برایمان به بخشی از زندهگی روزمره تبدیل شده است. با دلهای خسته و ذهنهای آشفته به زندهگی ادامه میدهیم؛ زندهگیای که در آن، گاهی دیگر احساس زندهبودن نمیکنیم.
گویی امید و انگیزه برای پیشرفت و آبادی این کشور، لابهلای همین خاکسترها دفن شده است؛ یا شاید با دودهایی که بوی خون میدهند، در هوا گم شده و در دل آسمان پناه گرفتهاند.
نمیدانم اتحاد و متحدبودن تا چه اندازه میتواند راهحل این معضل باشد؛ اما میدانم که دیگر وقت برخاستن است. بیایید بسازیم. بیایید نگذاریم گلها پیش از آنکه شکوفه بزنند، پرپر شوند.
آنها هنوز از صدای زنگ، آب را میشناسند؛ هنوز سرود ملی کشورشان را زمزمه نکردهاند؛ هنوز «تقسیم» یکی از سختترین موضوعات درسیشان است و بزرگترین دغدغهشان شاید گرفتن نمره خوب در دیکته فردا باشد. مرگ در راه علم، حق آنان نیست.
یادگیری حق آنان است؛ شناختن خود، شناختن جهان و خداشناسی حق آنان است. آنان نباید بهخاطر خشونت و تروریسم، راه مکتب را نیمهکاره رها کنند و خاک را به سکون ابدی خود بدل سازند؛ در حالی که روحشان هنوز باید مانند پروانهای بر گرد آرزوهایی که در دل داشتند، پرواز کند.
دل درد دارد وقتی میشنویم بسیاری از زخمیان این حادثه کودکاناند؛ کودکانی که باید نگران امتحان فردا میبودند، نه تخت شفاخانه و زخم و خون. گزارشهای اولیه نیز از انتقال شمار زیادی از دانشآموزان زخمی به مراکز درمانی خبر میدهند.
آه، گلهای من؛ چه بد پژمرده شدید، پیش از آنکه فرصت کنید بهار زندهگیتان را ببینید. کاش دوباره برخیزید. کاش دوباره صدای خندههایتان در راهروهای مکتب بپیچد و دستهای کوچکتان دوباره کتابهایی را لمس کند که امروز با شنیدن صدای انفجار، شاید برای همیشه از آنها ترسیدهاند.
بیایید رسم این سرزمین را تغییر دهیم؛ شکستن را به ساختن، ویرانی را به آبادی، ترس را به امنیت، و تفرقه را به اتحاد تبدیل کنیم.
شاید آن روز، افغانستانی بهتر برای نسل آینده بسازیم؛ افغانستانی که در آن کودکان با کتاب به مکتب بروند و با لبخند به خانه برگردند؛ افغانستانی دور از انفجار، دور از انتحار، دور از مرگِ کودکان، و نزدیکتر به زندهگی.






