روز جمعه ۲۵ سپتامبر به سالن تئاتر در شهرک Almere Haven رفتم تا فیلم No Good Men (مرد خوب وجود ندارد)، ساخته شهربانو سادات را ببینم. این دومین فیلم فارسیزبان بود که در هالند دیدم. سال گذشته فیلم آهنگ سیما، اثر رویا سادات، را در جشنواره Assen دیده بودم.
فیلم «مرد خوب وجود ندارد»، فکر کنم، یک فیلم بلندپروازانه است. این فیلم هفتاد و ششمین جشنواره برلین را افتتاح کرد و در هالند نیز ظاهراً مورد استقبال خوبی قرار گرفته است. بیشتر روزنامههای این کشور درباره آن نقد یا معرفی نوشتهاند.
بازیگران اصلی این فیلم، نارو (شهربانو سادات) و قدرت (انور هاشمی)، همکار و همبازی کارگردان هستند. داستان فیلم در ماههای پیش از سقوط کابل در سال ۲۰۲۱ اتفاق میافتد. نارو زنی است که در حال جدایی از شوهر خیانتکار و بیکارهاش است و خودش فیلمبردار در رسانه مشهور کابلنیوز است. قدرت خبرنگار محبوب و مشهور این رسانه است.
گفته میشود فیلمنامه بخشی از زندگینامه قطور و منتشرنشده خود کارگردان است. در بخشهای اول فیلم، ایده «آیا مرد خوب وجود دارد یا نه؟» را با دوستانش در یک دیدار سهنفره و فضای زنانه پیش میکشد. این ایده که مرد خوب وجود ندارد، تجربی به نظر میرسید. نارو با دوستش که از امریکا آمده و زن آزادی است و دوست دیگرش که محجبه است، میگوید بر اساس مشاهده پدر، برادر و شوهر تنبل و خیانتکارش، به این جمعبندی رسیده است که مرد خوب واقعاً وجود ندارد. مخاطب حدس میزند که سادات با این پرسش رادیکال و سرراست که مرد خوب وجود ندارد، در ادامه این ایده را ممکن است لایهبهلایه باز کند و از حالت تجربی، خام و روزنامهای، به سطحی هنری و فلسفیتر برسد.
چاقوی سوئیسی
به نظر میرسد ایده اصلی و اولیه سادات این بوده که نخستین فیلم کمدی ـ فمینیستی با طعم عشق در افغانستان را بسازد، اما واقعیت سیاسی و رغبت به استفاده از تنوع ژانری، آرامآرام فیلم را به یک چاقوی سوئیسی بدل میکند. چاقوی سوئیسی به دلیل چندکاره بودن، که نقش قیچی، موچین، اره و… را همزمان بازی میکند، در واقع در هیچ نقشی درخشان نیست؛ کاری میکند، ولی بیرمق و بیجان. فیلم «مرد خوب وجود ندارد» نیز با ترکیب و پیشکشیدن سقوط افغانستان و پیروزی طالبان، عاشقانهگی، فمینیسم و کمدی، هیچکدام از گرههای اصلی داستان را موفق نمیشود بهخوبی باز کند و ایدهها و پرسشها نیز دچار پختهگی و تحول اساسی نمیشوند. با دیالوگهای سطحی و گذرا، فرصت نمیکند عمیق شود.
نارو بر اساس تجربه شخصی به یقین رسیده است که مرد خوب وجود ندارد. این را با صدای بلند و اطمینان به دوستانش میگوید و در روز ولنتاین هم از تعدادی از زنان در خیابان سؤال میکند که آیا شوهرهایشان به آنها گفتهاند که دوستشان دارند؟ جواب آنها منفی است. وقتی دوستان نارو به ایده مرد خوب وجود ندارد ایراد میگیرند که پدر و برادر خوب شاید باشد، او اصرار دارد که شوهر خوب چه؟ مرد را به نقش شوهری فرو میکاهد. گویی کنجکاوی و جستوجوی نارو برای یافتن حقیقتی جدید و چندلایه نیست، بلکه برای این است که یقین خودش را با مثالهای متنوع تأیید کند.
در ادامه انتظار میرود که کمکم کارگردان مرد را حذف کند و به پدیده مردسالاری برسد؛ به نظم مذکر که زنان و مردان به اشکال مختلف در آن زندانی و قربانی هستند. ولی سادات این کار را نمیکند. او برای اثبات یقین خود که مرد خوب وجود ندارد، مثالهای ضعیف و ساختهگی تهیه میکند. مصاحبه با زنان سبکسرانه است و برای آنها جان و عمقی نمیدهد که قدرت باورپذیری پیدا کنند.
استعاره کاکتوس
نارو تقریباً همیشه در سراسر فیلم حالت دفاعی و سرپیچی دارد. گویی در ذهنش یک تصویر و تصور کاکتوسمانند از مردان دارد؛ یک استعاره خاردار. اما قابلیت شکوفهدادن به رنگ بنفش را در نهایت از آن دریغ نمیکند، هرچند به شکل آلت مرد کشیده شده است. بهصورت رادیکال سعی دارد جامعه را اصلاح کند؛ با گارد، همکار، شوهر و مصاحبهشونده گیر میدهد. وقتی در رستورانت موفق میشود اصول آن را بشکند، با غرور به قدرت میگوید: «دیدی اصلاح کردیم؟» چون باید در بخش فامیلی و تاریک میرفتند و نان میخوردند، ولی نارو سرپیچی میکند.
آشنایی نارو با قدرت (انور هاشمی)، وقتی مرد خوب پیدا میکند، ظاهراً هر دو را تغییر میدهد، اما وضعیت لرزان است. قدرت باور میکند زن هم مثل مرد میتواند در بیرون از خانه کار فوقالعاده انجام دهد. نارو هم احساس میکند که مرد خوب وجود دارد و چقدر خوب است چنین مردی. همچنان گرفتار ایده مرد خوب و مرد بد است. اما در این میان دچار تضاد ظریفی هم میشود. از شوهرش بیزار است، چون به او خیانت کرده و تنبل است، از او جدا شده و میخواهد از او طلاق بگیرد. ولی برای حضانت پسر سهسالهاش، لیام، میترسد. اما همزمان درگیر یک مرد متأهل میشود که چند فرزند دارد و شاید بیست سال از او بزرگتر است. چطور میشود این گره را باز کرد که یک مرد خیانتکار لذتبخش است و دیگری نفرتانگیز؟
نارو اندکی از قدرت فاصله میگیرد، وقتی متوجه میشود او در هنگام خوشی و سرگرمیشان به تماسهای همسرش پاسخ نداده است. یکی از نقدهای فمینیستها به فروغ فرخزاد هنوز همین است که چرا عاشق و دیوانه ابراهیم گلستان شد، عاشق یک مرد متأهل. اما نارو از این رابطه چشم و دلش گرم است و با هم رستورانت میروند و در شهر با هم رانندهگی میکنند و موسیقی میشنوند. این آهنگ قدیمی و ماندگار تاجالدین محیالدین تاجیک، در کوچههای کابلی بازسازیشده در آلمان، اوج دلگرمیشان با ریتم آرام و شیرین است:
یک خنده کن ای گل لب خندانته صدقه
ای غنچه دهان زیره دندانته صدقه
سادات، چه در مقام کارگردان و چه بازیگر، مدعی است که زن برای خوشبختی به مرد نیاز ندارد. این را در گفتوگوهایش هم گفته و در فیلم نیز چنین رویکردی دارد، ظاهراً. حرف او هم یک بیانیه فمینیستی رادیکال است که فقط گفته میشود و در عمل، مساله دچار پیچیدهگی میشود. عشق نارو و قدرت هم ضد فمینیستی است، هم ضد جامعه سنتی مردسالار. در واقع، جسورانه است. اما این تنش با بیرمقی و ترسویی آمیخته است که در سطح باقی میماند. دوربین روی میل، خیانت و عشق در جان و تن انسان، چنان که باید، خیره نمیشود. روابط انسانی گاهی چنان پیچیده و متضادند که هر گونه قضاوت اخلاقی را دشوار میسازند، اما نارو که تجربهگرا است و عصبی از دست جامعه و مردانش، با لجبازی هم شده به قدرت میگوید: «تو هم یکی مثل بقیه مردان هستی.» ولی به این سخنش یقین ندارد و مدام به او بازمیگردد. اما وارد گفتوگوی جدی نمیشود.
ما در فیلم محسن مخملباف، «سکس و فلسفه»، دیدهایم که چگونه از سطح و دام تعدد و همزمانی رابطهها عبور میکند تا نشان دهد که عشق دایمی افسانه است و انسان مدرن فقط لحظات کوتاه و گذرای عاشقانه را تجربه میکند؛ خلق لحظهای بینیاز از پرسش و اندیشیدن به عشق دایمی. اما سادات در فیلمش تماشاگر را از ایده مرد خوب یا بد فراتر نمیبرد؛ خلق صحنهای که جنسیت حذف شود و به جایی برسیم که ببینیم نظام زبانی، فرهنگی و تاریخی چگونه فیگور مرد را آشکار و صورتبندی میکند؛ تا هویت مرد برملا شود که ثابت و ذاتی است یا سیال و زمینهمند.
همانطور که سیمون دو بووار گفت: «زن، زن به دنیا نمیآید، بلکه جامعه او را زن میسازد.» جامعه مردسالار، چنین امکانی را فراهم میکند که یک نقش به نام مرد ریشه بگیرد. این نقش مرد ستمگر، زورگو، اقتدارگرا و سرکوبگر را میشود جنسیتزدایی هم کرد؛ با حذف مرد و پیشکشیدن ساختار ستمگر. کاری که کارگردان فرانسوی، سلین سیاما (Céline Sciamma)، در فیلم Portrait of a Lady on Fire کرده است؛ پسزدن جنس مرد و برجستهکردن کدها و الگوهایی که زن را فرودست و در تنگنا قرار میدهد. سلین سیاما آگاهانه مرد را حذف میکند و نوعی گشودهگی و فضای سینمایی برای موجود زن فراهم میکند. چنین رویکردی همه کاسهکوزهها را بر سر مرد نمیشکند و فضا را باز میگذارد تا ساختار خودش را نشان بدهد؛ در این گشودگی ساختارمحور، میتوان مچ زنانی را هم گرفت که نقش «مرد ستمگر» را بازی میکنند، یا نمیتوان تقصیر تنبلیها و سبکسریهای شخصیتی زن را به گردن ساختار انداخت.
کمدی بیخنده
در سراسر فیلم که یک فیلم بلند ۱۰۳ دقیقهای است، من را خنده نگرفت. وقتی در دیدار سهنفره، دوست نارو که از امریکا آمده و برای خبر خوش طلاق دوستش از دست مرد خیانتکار و اوباش، یک کادو برای او آورده است، هدیهاش یک دیلدو (آلت تناسلی مردانه) است. میشود نام دیگرش را همان کاکتوس گذاشت؛ نوعی فروکاست نامرئی و طنزآمیز مرد به آلت. نارو با صدای بلند میخندد و به یک معنا ذوقزده میشود. آن را روشن میکند و با دیدنش هر سه میخندند، ولی دوست محجبهاش حاضر نیست به آن دست بزند. شاید این صحنه طنزی و به اندازه کافی اغراقآمیز برای جامعه افغانستان به نظر برسد، ولی بیشتر برای خود نارو خندهبرانگیز بود. من شخصاً با رقص مسوول بخش خبر شبکه کابلنیوز (یاسین نگاه)، که در نقش مدیر محافظهکار و فاسد به نظر میرسد، کمی خندیدم؛ چون نگاه را شخصاً میشناسم و به یاد خاطرات واقعی کابل، رقصش در فیلم خندهای بر لبم آورد.
تماشاگر هر بار که چهره خشن سمیر، شوهر نارو، را میبیند، صحنهها اندکی خام جلوه میکنند. دیالوگهای بیجان قدرت، که میگوید «دوستت دارم» و خیره «مرا ببخش» و اینکه «صحیح شد»، لحن بیانش چنان بیمزه و کمجان است که نوعی احساس ساختهگی به وجود میآورد. شاید ماندگارترین دیالوگشان، وقتی نارو درباره ازدواج و خانواده قدرت سؤال میکند، همین باشد: «نیم مردان افغانستان با دختر خاله و عمه ازدواج کردند.»
بازسازی کابل هم در آلمان زیاد موفقانه نیست، چون ساختمانها معلوم است که زیاد به کابل شبیه نیست. ولی آنچه کمی در آن افراط شده، اضافهکردن تصاویر و صحنههای خبری و واقعی است که فضا را ژورنالیستیک و سبک میکند؛ تصاویر و فیلمهای خشن و پولیسی که در هر قسمت، پولیس را بهعنوان نیروی فاسد نشان میدهد. پولیس بد کمتر فرصت پیدا میکند خودش را اصلاح و متحول کند.
سادات با آگاهی و عمداً لحظات سقوط کابل را به فیلم اضافه میکند. سکانس تراژیک پایانی، تماشاگر را یکسره از کمدی رمانتیک جدا میکند. پایانبندی که گویی به قصد جلب توجه جشنواره برلین صورت گرفته است؛ وگرنه به ایده اصلی داستان هیچ کمکی نمیکند، بلکه از آن فاصله میگیرد.
البته سادات با هوشمندی و سرکشی که دارد، هم بهعنوان کارگردان و هم بازیگر، با یک بوسه کشدار و شیرین نارو و قدرت در لحظه خداحافظی در درِ میدان هوایی، شاید یک بوسه کمسابقه و ماندگار در سینمای افغانستان را رقم زده باشد و سعی کرده سکانس را از تراژدی و سقوط سیاسی محض نجات دهد.
برای هیأت جشنواره برلین قناعتبخش و مهم بود که به افغانستان توجه کنند؛ دیدن قصه و سرنوشت زن افغانستان در افتتاح جشنواره، که یک ضرورت و پیام سیاسی و معنادار داشت، هرچند با یک فیلم متوسط که با ترکیب ژانرهای مختلف، از حد یک فیلم معمولی فراتر نمیرود.






