یادداشت تفاهم ایران و ایالات متحده امریکا بهقصد پایان دایمی جنگ امضا شد، آن هم پایان جنگ در تمام جبههها، از جمله لبنان. با آنکه بر لبنان تاکید ویژه رفته است، ولی خبری از پایان جنگ در این کشور نیست. اسراییل نهتنها تمایلی به پذیرش مفاد یادداشت نشان نمیدهد، بلکه با ادامه حملات هوایی و حفظ نیروهای خود در جنوب لبنان، عملاً آنچه امضا شده را زیر پا میگذارد. این الگو، تکرار آشنا از تجربه آتشبسهای قبلی است. برای نمونه، در دوره دولت جو بایدن نیز آتشبس در لبنان برقرار شد، اما اسراییل پیهم نقض کرد و تا اینکه پس از شروع جنگ اخیر علیه ایران، وارد جنگ تمامعیار با حزبالله شد. همین سناریو در غزه نیز دقیقاً تکرار شد. با آنکه بایدن و ترمپ هردو در این باریکه آتشبس برقرار کردند، ولی اسراییل به مفاد آن وفادار نماند و از گسترش حمله و تصرف خاک بیشتر کوتاه نیامد. حالا در تفاهم جدید، اگر جنگ در لبنان متوقف نشود و اسراییل به عملیاتهای خود ادامه دهد، نقض آشکار بند اول و اصلی تفاهم محسوب میشود و در این صورت، جمهوری اسلامی در دوراهی دشوار قرار میگیرد: از یکسو، اگر واکنش نظامی نشان دهد، تفاهم فرومیپاشد و مسوولیت فروپاشی بر گردن آن میافتد و اگر سکوت اختیار کند و نقضهای اسراییل را نادیده بگیرد، پیام ضعف و انفعال را به همپیمانانش در منطقه مخابره میکند.
عملاً خروج نیروهای اسراییل از خاک لبنان با توجه به چهارچوب امنیتی تعریفشده توسط تلآویو و مخالفتهای شدید داخلی با هرگونه عقبنشینی بدون امنیت کامل در مرزهای شمالیاش، اگر ناممکن نباشد، خیلی بعید مینماید. این یعنی لبنان بهجای اینکه نقطه پایان جنگ باشد، به اولین و بزرگترین آزمون شکنندهگی تفاهم بدل شده است؛ آزمونی که هر نتیجه آن ـ چه واکنش ایران و چه سکوتش ـ میتواند تفاهم تازه را به سرنوشت گفتوگوها و آتشبسهای قبلی دچار کند و بار دیگر ثابت نماید که صلح در خاور میانه ضرورتاً فقط با امضای یک یادداشت یا خروج و عدم خروج تانک و ادوات جنگی از یک منطقه حاصلشدنی نیست.
افزون بر مساله لبنان این واقعیت را هم نباید نادیده گرفت که یادداشت تفاهم لزوماً بهمعنای پایان جنگ علیه خود ایران هم نیست؛ زیرا اسراییل تعهدی به مفاد این تفاهم ندارد و آن را نتیجه مذاکره در غیاب خودش میداند؛ نکتهای که این روزها در رسانههای اسراییلی بیشتر بازتاب یافته است. ازاینرو، اسراییل همچنان بهدنبال بهانه برای حمله مجدد بر منافع ایران است، با این تفاوت که این بار میتواند بدون مشارکت مستقیم امریکا اقدام به حمله کند و واشنگتن نظارهگر بماند. هزینه چنین جنگی برای امریکا و جهان کمتر است؛ چون جنگ منطقهای نخواهد بود، کشورهای عربی همپیمان امریکا هدف قرار نمیگیرند، تنگه هرمز بسته نمیشود، بازارهای نفت تحت کنترل باقی میماند و مهمتر از همه، ایران بهدلیل آنکه امریکا مشارکت مستقیم نظامی نخواهد داشت، بهانهای برای حمله بر منافع آن در منطقه پیدا نخواهد کرد. بنابراین، خطر واقعی علیه تفاهم امریکا و ایران، نه در مفاد برنامه هستهای و موشکی یا تحریمها، که در وجود بازیگر سوم است؛ بازیگری که میتواند با یک عملیات غافلگیرانه، حاصل ماهها مذاکره را در چشمبههمزدنی نابود کند.
حتا اگر یادداشت تفاهم بتواند پایان جنگ را برای چند ماه حفظ کند، تبدیل آن به توافقنامه جامع و پایدار، با توجه به پیچیدهگیهای ذاتی مذاکرات هستهای، تحریمی و منطقهای، بسیار دشوار بهنظر میخورد؛ زیرا توافق جامع برخلاف تفاهم اولیه که صرفاً به «توقف جنگ» محدود است، نیازمند تعیین سطح غنیسازی، تعداد سانترفیوژها، بازه زمانی نظارتهای پادمانی، مکانیسم لغو تحریمها و سازوکار حل اختلاف در آینده است که هر یک بهتنهایی ماهها چانهزنی فشرده و پیچیده میطلبد و طبیعتاً طرفین را بهسمت افزایش خواستهها سوق خواهد داد. ایران به این بهانه که در میدان جنگ شکست نخورده و با توافق آتشبس نشان داده که توان ایستادهگی دارد، احتمالاً از مواضع اولیهاش در زمینه حفظ زیرساختهای هستهای کوتاه نخواهد آمد و امریکا نیز ممکن است از چهارچوب تفاهم اولیه فاصله گرفته و شروط جدیدی مانند «انحلال کامل برنامه هستهای و موشکی» یا «قطع کامل حمایت از نیروهای نیابتی» را مطرح کند که برای تهران کاملاً غیرقابل قبول است. در این میان، کارشکنی مستمر اسراییل با حملات محدود مبتنی بر ترور، عملیاتهای سایبری یا افشای اطلاعات محرمانه، میتواند فضای بیاعتمادی را چنان تشدید کند که هر دو طرف بهجای نزدیکشدن به یکدیگر بهسمت موضعگیری دفاعی و افزایش مطالبات حرکت کنند.
ازاینرو، خوشبینی به دستیابی به توافقنامه جامع نهتنها براساس تجربه توافقنامهها، مذاکرات و آتشبسهای قبلی، بلکه براساس ماهیت منافع متضاد طرفین و نقش مخرب بازیگر سوم، چندان منطقی بهنظر نمیرسد و آنچه بهعنوان «افق ۶۰ روزه» ترسیم شده، بیش از آنکه مسیری بهسوی صلح پایدار باشد، بیشتر فرصتی برای تنفس تاکتیکی دو طرف است تا پس از آن، هرکدام بتوانند با آمادهگی بیشتر خواستهایشان را همچنان از طریق گفتوگو دنبال کنند و یا هم در صورت شکست، خود را برای مرحله بعدی رویارویی مهیا سازند. بنابراین، محتملترین سناریو این است که یادداشت تفاهم بهجای آنکه سرآغاز توافق بزرگ و جامع باشد، به یک توافق محدود و موقت و درعینحال طولانیمدت بدل شود که براساس آن، ظاهراً جنگ متوقف است، اما صلح واقعی هم برقرار نمیشود و طرفین باز هم بهنحوی در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» باقی میمانند.
البته که امریکا و ایران میتوانند برای چندصباحی به آنچه امضا کردهاند بنازند؛ به این معنا که برای امریکا بازگشایی تنگه هرمز و کاهش فشار بر زنجیره تامین انرژی جهانی مهمترین هدف بود که ظاهراً اکنون حاصل شده است. برای جمهوری اسلامی هم لغو محاصره دریایی و آزادسازی داراییهای مسدودشده هدف کلیدی بود تا از شدت نارضایتی ناشی از وخامت معیشت در داخل بکاهد. براین اساس، هر دو طرف در مقطع فعلی میتوانند یادداشت تفاهم را در افکار عمومی داخلی یک «بُرد» جلوه دهند.






