در یکی از روزهای گرم، آفتاب از پنجرههای مکتب به درون صنف میتابید. شاگردان آرام روی چوکیهای خود نشسته بودند و نور آفتاب روی کتابها و تخته میافتاد. هر روز با دیدن آن نور، تصمیم میگرفتند بیشتر بیاموزند و برای آینده خود تلاش کنند. هربار که چنین صحنهای را به یاد میآورم، تصویر یک نفر در ذهنم زنده میشود؛ زنی که با مهربانی، صداقت و فداکاری زندهگی بسیاری از شاگردانش را تغییر داد. آن زن، مادرم است.
نام مادرم شازیه اسلامزی است. او در سال ۲۰۰۶، معلمی را آغاز و بیش از پانزده سال با عشق و علاقه تدریس کرد. از کودکی آرزو داشت آموزگار شود؛ زیرا باور داشت که با آموزش میتواند نسل جوان را تربیت و به جامعه خدمت کند. در تمام سالهایی که تدریس میکرد، همیشه با خود عهد کرده بود که در وظیفهاش صادق، مسوول و راستگو باشد. او هیچگاه معلمی را تنها یک شغل نمیدانست، بلکه آن را رسالت بزرگ میشمرد.
داستان معلمشدن مادرم، تنها داستان رسیدن به آرزویش نبود؛ بلکه داستان نجات یک خانواده نیز بود. زمانی که پدرم از دنیا رفت، هیچ منبع درآمدی نداشتیم. زندهگی برای ما بسیار دشوار شده بود و آینده نامعلوم بهنظر میرسید. در همان روزهای سخت، مادرم تصمیم گرفت با تمام توان کار کند. او معلم شد، هم برای رسیدن به آرزویش و هم برای ساختن آینده چهار فرزندش. با همان معاش اندک، تمام مصارف خانه را تامین میکرد و اجازه نمیداد ما احساس ناامیدی کنیم.
مادرم همیشه میگفت این معاش مزد حلال اوست. با وجود کمبودن درآمد، برکت عجیبی در آن بود. هرچه خرج میشد، باز هم زندهگی ادامه مییافت و نیازهای اصلی خانواده فراهم میشد. او از زمان حکومت حامد کرزی تا سالهای حکومت محمداشرف غنی به تدریس ادامه داد. حتا پس از تغییر حکومت نیز مدتی تدریس میکرد، اما با گذشت زمان مشکلات بیشتر شد؛ معاشها کاهش یافت و شرایط برای معلمان بسیار دشوار شد.
با وجود همه این سختیها، مادرم همیشه میگفت معلمی یکی از مقدسترین وظیفههاست؛ زیرا تعلیم و تربیه انسانها ارزشی دارد و هیچوقت از مسوولیت خود خسته نمیشد. او باور داشت که اگر معلم با صداقت کار کند، نتیجه زحماتش را هم در دنیا و هم در آخرت خواهد دید. همیشه میگفت: «معلم باید با وجدان کار کند، چون آینده یک نسل در دست اوست.»
با آمدن حاکمیت کنونی، شرایط برای بسیاری از معلمان تغییر کرد. ادامه این راه برای مادرم بسیار دشوار بود. با وجود همه علاقهای که به تدریس داشت، سرانجام تصمیم گرفت دیگر وظیفه اجرا نکند. این تصمیم برای او آسان نبود؛ زیرا پانزده سال از بهترین روزهای زندهگیاش را در صنفهای درسی سپری کرده بود.
مادرم همیشه برای ما تعریف میکرد که در تمام سالهای معلمی، تلاش کرده بود نمونهای از صداقت و مسوولیتپذیری باشد. او میگفت هیچوقت اجازه نداد مشکلات زندهگی، بر رفتار او با شاگردانش اثر بگذارد. هر روز با امید وارد صنف میشد و تلاش میکرد شاگردانش چیزی تازه یاد گیرند.
برای من، مادرم فقط یک مادر نبود؛ او اولین معلم زندهگیام نیز بود. من در همان مکتبی درس میخواندم که مادرم در آن تدریس میکرد: «خانه نور». او تمام دوران معلمی خود را در همان مکتب سپری کرد و هیچوقت به مکتب دیگری نرفت. بیش از پانزده سال با عشق در همانجا خدمت کرد. همیشه میگفت: «کسی که با صداقت کار کند، هیچ مانعی نمیتواند جلو پیشرفتش را بگیرد.» شاید همین صداقت باعث شده بود که مدیر مکتب، همکاران و شاگردان احترام زیادی برای او قایل باشند. او آنقدر به مکتبش علاقه داشت که هیچوقت حاضر نشد آن را ترک کند.
روزهایی که با مادرم به مکتب میرفتم، از زیباترین خاطرات زندهگیام است. در راه، از شاگردانش برایم قصه میکرد؛ از دختران و پسرانی که با شوق درس میخواندند، از خاطرات شیرین صنف، از لحظههای خنده و حتا از مشکلاتی که با صبر و مهربانی حل میشد. وقتی از مکتب به خانه برمیگشتیم، باز هم از اتفاقات همان روز برایم تعریف میکرد. من با علاقه به حرفهایش گوش میدادم و احساس میکردم معلمبودن فقط درسدادن نیست، بلکه ساختن آینده هم است. بااینحال، بهخاطر تلاش، صداقت و روش خوب تدریس، چندین بار بهعنوان یکی از بهترین معلمان مکتب شناخته شد. این موفقیت برای او ارزش زیادی داشت؛ زیرا نتیجه سالها زحمت و فداکاریاش بود.
پس از تغییر شرایط افغانستان، مادرم ناچار به مهاجرت شد. دورشدن از مکتب و شاگردان برای او بسیار سخت بود. سالهای زیادی هر صبح با شوق به صنف درسی میرفت، اما حالا دیگر آن زندهگی پایان یافت. اکنون تدریس نمیکند، اما هنوز هم وقتی از روزهای تدریس صحبت میکند، چهرهاش پر از احساس میشود. گاهی با لبخند از خاطرات شیرین شاگردانش یاد میکند و گاهی با اندوه از روزهایی میگوید که دیگر نمیداند کَی تکرار میشود.
اگر امروز من و خواهران و برادرانم توانستهایم مسیر زندهگی خود را پیدا کنیم، بخش بزرگی از آن را مدیون فداکاری مادرم هستیم. او با همان معاش اندک، آینده ما را ساخت و اجازه نداد هیچکدام ما از درس و آموزش دور بمانیم. همیشه به ما میگوید: «اگر میخواهید در زندهگی به جایگاه خوبی برسید، نیتتان را پاک نگه دارید، با مردم صادق باشید و هیچگاه از راه درست دور نشوید.»
من هر وقت به زندهگی مادرم فکر میکنم، بیشتر از گذشته به ارزش معلمی پی میبرم. او با درسدادن، تنها کتاب آموزش نمیداد؛ بلکه امید، اخلاق و انسانیت میآموزاند. امروز شرایط او را مجبور کرده در جغرافیای دیگر و در بخش دیگری مشغول کار شود؛ اما عشق او به معلمی هنوز هم مانند گذشته در قلبش زنده است. هر وقت از روزهای مکتب صحبت میکند، چشمانش پر از اشک میشود. گاهی با لبخند از شاگردانش یاد میکند و گاهی با حسرت میگوید: «چقدر زود آن سالها گذشت.»
او میگوید آرزو دارد بار دیگر وارد صنف شود، روبهروی شاگردانش بایستد، نام آنها را صدا بزند و دوباره درس بدهد. به باور او، هیچ کاری به اندازه معلمی لذتبخش نیست؛ زیرا معلم آینده یک نسل را میسازد. مادرم افغانستان را با تمام وجود دوست دارد. هر وقت از وطن سخن میگوید، از مردم، از مکتبها و از شاگردانش یاد میکند؛ بیش از همه، دلش برای دخترانی میسوزد که امروز از درس و آموزش محرومند.
همیشه میگوید: «کاش روزی رسد که همه دختران افغانستان دوباره بتوانند با آرامش به مکتب روند، درس بخوانند و آینده خود را بسازند.» او باور دارد که دختران افغانستان استعداد دارند و اگر فرصت و امکانات برایشان فراهم شود، میتوانند در هر بخشی موفق باشند.
وقتی به زندهگی مادرم فکر میکنم، میبینم او فقط یک معلم نبود؛ او زنی بود که با صبر، صداقت، ایمان و تلاش، هم خانواده خود را ساخت و هم در ساختن آینده صدها شاگرد سهم گرفت. او به من آموخت که موفقیت فقط با پول بهدست نمیآید، بلکه با صداقت، تلاش، نیت پاک و خدمت به دیگران حاصل میشود.
امروز هر موفقیتی که بهدست آوردهام، نتیجه فداکاریهای مادرم است. او با زحمتش به من امید داد، راه زندهگی را نشان داد و ثابت کرد که یک معلم میتواند نهتنها سرنوشت شاگردانش، بلکه سرنوشت یک خانواده را نیز تغییر دهد. به همین دلیل، هر زمان که نام معلم را میشنوم، پیش از هر کسی، تصویر مادرم در ذهنم نقش میبندد؛ زنی که با عشق درس داد، با صداقت زندهگی کرد و با فداکاری، آینده فرزندانش را ساخت. مادرم همیشه قهرمان زندهگیام خواهد بود و امیدوارم روزی دوباره او را در صنف درسی ببینم.






