دختری بود به نام نرگس. او بسیار دختر لایق و مهربانی بود و شش سال با هم همصنفی بودیم. روز اول مکتب، من اصلاً دوست نداشتم به مکتب بروم. فکر میکردم همهچیز کنار مادرم است. وقتی مادرم مرا برای ثبت نام برد، گریه میکردم و اشکهایم سرازیر شده بود. اما نرگس آنجا بود؛ نرگس بسیار خوشحال بود، چون به مکتب آمده بود.
مدیر مرا به صنف برد. از مادرم جدا شدم. برایم بسیار سخت بود، اما همانجا با نرگس آشنا شدم. دختر بسیار ناز، آرام و مقبولی بود. با لبخندی آرام گفت: «من نرگس استم.» وقتی لبخندش را دیدم، آرام شدم و من هم خودم را معرفی کردم.
با نرگس دوست شدم. وقتی رخصتی شد، از او جدا شدم. این بار هم جدا شدن از نرگس برایم سخت بود. خداحافظی کردم، اما فردا بیقرار بودم که چی وقت دوباره به مکتب میروم. مادرم تعجب کرده بود. روزها میگذشت و هر روز رابطه ما نزدیکتر میشد. روزهای خوشی را کنار هم سپری میکردیم. اواخر سال، در زمستان، با هم به کورس میرفتیم.
ما اسمهای تمام قرطاسیهبابهای خود را تغییر داده بودیم. به قلم میگفتیم: «آینده»، به کتاب میگفتیم: «زندهگی» و به بیگ میگفتیم: «آرزوها».
شش سال با هم بودیم. روزها گذشت و سرانجام از هم جدا شدیم. من توانستم به درس خواندن ادامه بدهم، چون کوهی پشت سرم داشتم؛ فامیلم. اما او فقط توانست شش سال درس بخواند. بعد از آن، خانوادهاش به ولایت برگشتند و شهر را ترک کردند.
چند سال بعد، برای درخواست استخدام بهعنوان معلم به یکی از مکاتب رفته بودم. هنگام برگشت، چشمم به دختری جوان افتاد که زمانی همصنفی من بود، اما حالا مادر دو فرزند شده بود. او مرا دید، ولی رویش را برگرداند. صدایش کردم: «نرگس!»
بسیار خجالت میکشید، اما نزدیکش رفتم و کنار هم نشستیم. تمام داستان زندهگیاش را برایم تعریف کرد. روزهای سختش را چنان روایت میکرد که اشکهای من آرامآرام، مثل قطرات باران، از چشمانم سرازیر میشد. بسیار جگرخون شده بودم.
او زندهگی بسیار سختی را پشت سر گذاشته بود. وقتی خانوادهاش به ولایت رفتند، چندین جلد کتاب را با خود برده بود تا شاید روزی بتواند به رویاهایش برسد، اما پدرش او را در قمار باخته بود و از دست مادرش نیز کاری ساخته نبود.
نرگس قربانی شد؛ قربانی معاملهای ظالمانه. در سن کم مادر دو دختر شد. شوهرش نیز بسیار از او بزرگتر بود و همواره به او ظلم میکرد که چرا پسر به دنیا نمیآورد. میگفت: «دختر به چه درد میخورد؟ میخورد و بزرگ میشود و آخر هم به خانه مردم میرود.»
نرگس دیگر توان تحمل نداشت. با تحمل رنجهای فراوان، همراه دو طفلش از ولایت فرار کرد. نه پولی داشت و نه جایی برای زندهگی. تصمیم گرفت به کابل بیاید و در مکاتب یا خانهها صفاکاری کند تا بتواند لقمه نانی برای طفلانش فراهم کند.
با نرگس صحبت کردم و به او گفتم: «دوستم دفتری دارد که به یک همکار نیاز دارد. میخواهم تو را معرفی کنم.» در ابتدا قبول نمیکرد، اما سرانجام راضی شد. با دوستم صحبت کردم و توانستم برای نرگس یک وظیفه مناسب و با درآمد خوب پیدا کنم تا بتواند آینده بهتری برای خودش و طفلانش بسازد.
حالا دختر بزرگش شش ساله است و دختر کوچکش چهار ساله. اسمهای زیبایشان اسرا و یسرا است. یسرا به کودکستان میرود و اسرا همراه مادرش به دفتر میآید.
نرگس توانست دوباره روی پای خودش بایستد. امروز او با تلاش و اراده، زندهگی خود و دخترانش را به تنهایی پیش میبرد و برای آینده آنان میجنگد.





