به نظر میرسد حتا شماری از سیاستگران افغانستان هم به تدریج درک کردهاند که چارهای جز پذیرش سکولاریسم در مواجهه با سیاست دینی حاکم نیست. پیش از این، صرفاً در مباحث روشنفکری درباب اهمیت سکولاریسم سخنانی ردوبدل میشد و سیاستگران سکوت کرده و حرفی بر زبان نمیآوردند. حتا در دوران دولت مورد حمایت غربیها در افغانستان وقتی بحث سکولاریسم را مطرح میکردی، از ملا و ملازاده تا فعال مدنی، سیاستباز نکتاییپوشِ دموکرات و روشنفکر قلابی بر سرت عربده میکشیدند که ما الحمدالله مسلمانیم و تو داری اسلام را از زندهگی ما حذف میکنی. حالا به لطف «امارت اسلامی» طالبان حتا سیاستگران مومن و مسلمان نیز پی بردهاند که چاره کار در برقراری سکولاریسم است. بحث روی ضرورت جدایی دین از دولت دیگر تابو، خطرناک و غیرقابل طرح نیست. این بهخودی خود از اهمیت زیادی برخوردار است و باید پاس داشته شود. در واقع، یکی از پیامدهای مثبت بازگشت بربریت طالبانی این است که عملکرد فاجعهبار ملاسالاری منحط و ارتجاعی زمینهساز گشایش جروبحثهای جدی پیرامون ضرورت جدایی دین از دولت شده است.
زمانی که بربریت دینی طالبان با یورش ارتش امریکا بر افغانستان در سال ۲۰۰۱ سرنگون شد، تا جایی که من میدانم، نظام سیاسی سکولار بهعنوان یک بدیل معقول و راهگشای سیاست دینیِ به بنبست رسیده و ارتجاعی مطرح نشد، که پیامدهای مرگبار آن را امروز با گوشت و پوست خود حس میکنیم. شاید غربیها به دلیل حساسیتهای دینی غلیظ مردم و سطح آگاهی پایین شهروندان آگاهانه نخواستند بحث جدایی دین از دولت را مطرح کنند و به این دلیل، راه حل را در روی کار آوردن «جمهوری اسلامی» جستند نه دولت سکولار، که با توجه به پشتیبانی گسترده جهانی از افغانستان در آن برهه تاریخی چه بسا که شدنی و امکانپذیر بود. ما تازه از یک تجربه فاجعهبار رژیم سراسر بسته و متعصب دینی بیرون آمده و وارد فضای نسبتاً باز سیاسی – اجتماعی میشدیم و به استثنای شماری از کشورهای همسایه که رژیم سیاسی مستقر در آنها دینی است، هیچ کشوری با روی کار آمدن دولت سکولار در افغانستان مخالفتی نداشت. به هر حال، ما آن فرصت را از دست دادیم و برقراری «جمهوری اسلامی» در افغانستان به هیچ وجه نتوانست جلو توجیه دینی جنگ طالبان علیه آن دولت را بگیرد. به قدرت رسیدن دوباره طالبان پس از بیست سال حضور دستوپاشکسته دموکراسی، سبب شد تا برخی از سیاستگران ما درک کنند که سکولاریسم به «پایداری و عدالت بیشتر در جوامع» کمک میکند. گویی سیاستبازان افغانستان در درسگیری از اشتباهاتشان هم خیلی کندتر از دیگران وارد عمل میشوند. وضعیت جاری در کشور نیز به حدی فاجعهبار است که در جهان با اکثریت قاطع نظامهای سکولار، حتا بحث از ضرورت جدایی دین از دولت در افغانستان زیر سلطه طالبان میتواند زندانی شدن و شکنجه در پی داشته باشد. حالا که حداقل در بیرون از کشور در میان سیاستگران روی اهمیت سکولاریسم و ضرورت برقراری آن در افغانستان پساطالبان بحث میشود، از آن باید استقبال کرد. دیر آید، درست آید.
تاکید روی ضرورت جدایی دین از دولت در افغانستان به این دلیل صورت میگیرد که سیاست دینی به وضوح بیکارهگی و ازکارافتادهگیاش را در مدیریت زندهگی نشان داده است. سه سال حاکمیت طالبان بر افغانستان ثابت کرده که سیاست دینی، آنهم از نوع طالبانیاش، هر قدر بیشتر بر طبل «فتح» و پیروزی میکوبد، به همان میزان ورشکستهگی سیاسیاش چهره عریانتری به خود میگیرد. حتا خود سران طالبان نیز بهخوبی پی بردهاند که با توجه به عملکرد فاجعهبارشان در سه سال گذشته، پایداری چندانی در سپهر سیاست افغانستان نخواهند داشت. طالبان تا این جای کار هیچ کموکسری در تطبیق اسلام باقی نگذاشتند و تا توانستند شریعت را بر سروصورت شهروندان جاری و ساری کردند و این روند همچنان ادامه دارد؛ اما آنان هر قدر بیشتر برای تطبیق شریعت اسلام تلاش به خرج میدهند، به همان میزان فقر، فساد و درماندهگی گستردهتر از قبل گلوگیر مردم میشود. طالبان از تطبیق شریعت خوشحال و سرمستند و مردم از گرسنهگی، سردرگمی و فاجعه غم بغل کردهاند. این پارادوکس از بحرانی حکایت دارد که در نظم طالبانی با گذشت هر روز چاقتر میشود و زندهگی زیر سایه چنین نظم فرسوده، مسمومشده و افیونی به تقویت وضعیتی کمک کرده است که پیروی بیکموکاست از سیاست ترس، درماندهگی و انزوا بهجای شورش و مقاومت علیه وضعیت موجود، از عناصر اصلی آن است. این همان جامعهای است که طالبان تلاش دارند آن را بهترین جامعه تا کنون موجود جا بزنند. اما چنین نظم اجتماعی بسته و ارتجاعی تنها با زور شلاق و میله تفنگ اعمال میشود. وقتی سایه ماموران امر به معروف و نهی از منکر طالبان از سر مردم دور شود، زندهگی به روال عادیاش برمیگردد و کسی به امر و نهی طالبان اهمیتی قایل نمیشود. این یعنی، سیاست دینی حتا در جامعه عقبماندهای از نوع افغانستان خیلی از واقعیت پس مانده است و نمیتواند نیازهای امروزی زمانه ما را برآورده کند، و یا خودش را با واقعیتهای جاری وفق دهد. این در حالی است که نوعی لجاجت طالبانی همچنان اصرار دارد که برای نجات جامعه از شر کفر و بیدینی باید آن را چندین قرن عقب، به دوران صدر اسلام برد. این توهم «نجات جامعه» بدترین و فاجعهبارترین حماقتی است که تا کنون از هزاران انسان شوربخت در افغانستان قربانی گرفته است.
پس، هر قدر طالبان عمر سیاسی بیشتری داشته باشند، به بحران سیاست دینی دمودامن گستردهتری میدهند. مردم با گذشت هر روز بیش از پیش در عمل خواهند دید که «اسلام عزیز» مورد نظر طالبان چقدر درمانده، بحرانزده و شکستخورده است. این سیاست دینی که از توهم شدید «نجات جامعه» از شر کفر، فساد، بیچارهگی و فاجعه رنج میبرد، بیش از همه خودش به نجات از وضعیت رقتباری که دچار آن است نیاز دارد. اما میزان توهم دانایی در میان طالبان بهحدی عمیق و نهادمند است که هیچ امیدی برای نجات سیاست دینی از باتلاقی که خود آن را ساخته، وجود ندارد و تنها سیاست سکولار میتواند به این بحران نقطه پایان بگذارد. به بیان دیگر، هر قدر فسادزدهگی و ناتوانی سیاست دینی طالبانی در مهار وضعیت بیشتر میشود، به همان میزان زمینه را برای رشد و تقویت سکولاریسم بازتر میکند، و این فرصت خوبی است که جریانهای سیاسی سکولار باید از آن بهره ببرند.





