نویسنده: مصطفا دحمانی
مترجم: باغستانی
در اینجا باید یک ملاحظه بسیار بااهمیت را ذکر کرد و آن این است که هر مجموعه بشری، در هر زمان و مکانی که قرار داشته باشد، به سلطهای سیاسی نیازمند است؛ خواه این سلطه در قالب ایل و قبیله ظاهر شود یا بهصورت جماعتی دینی. هرگاه تاریخ سیاسی بشر را مطالعه کنیم، به قراین و شواهد فراوانی دست مییابیم که نشان میدهد بسیاری از باهمستانهای انسانی کهن که بر پیوند خون و دین استوار بوده، به مرور زمان و در طی چند مرحله از کتله کوچکترِ قبیله و ایل به باهمستان بزرگترِ پیچیدهتر که همانا دولت است دگردیس شدهاند. البته در زمانههای پسین، دولت ساختار قدیمش را از دست داده و به دولت مدرن تبدیل شده است.
میدانیم که دولت به معنای مدرن آن پدیدهای نوین است و در طی چهار سده اخیر، در اول در اروپا شکل گرفت و سپس این الگو به سرتاسر جهان گسترش یافت. شکل قدیم دولت عبارت بود از تیولها و امپراتوریهایی که در روزگاران کهن و در قرون وسطا به ترسیم نقشه جهان میپرداخت.
مساله دیگری که باید به آن در مقام نقد یکی از متفکرانی که تخصص در مفهوم «مسکوت عنه» دارد پرداخت، این است که مطابق منطق ارسطویی، اسلام یکی از مصداقهای مفهوم دین است. به سخن روشنتر، مفهوم دین عبارت است از عقیده مومنانی که به وجود معبود یا الله یا یهُوَه باور دارند. این عقیده بهشکل مجموعهای از عبادتها از قبیل نماز، روزه و حج درمیآید و در قالب شماری از آیینها و شعایر دینی تجسم مییابد. مصداقهای مفهوم دین همانا اسلام، مسیحیت، یهودیت، بودیسم و هندویسم است. با این حساب، اینطور میتوان گفت که اسلام دینی است که بر مجموعهای از عبادتها، باورها، معاملات و قوانین تمرکز دارد. آنچه در تاریخ اسلام اتفاق افتاده، این است که قبیله قریش در همپیمانی با گروهی از قبایل عرب در سرزمین حجاز به مرور زمان و با توجه به تجربیات تاریخی و سیاسی که از یثرب (مدینه) آغاز یافته بود، از حالت سازمان اجتماعی به سازمان سیاسی (دولت) دچار تحول شد و ارتش ساختارمند و نظام سیاسی و اقتصاد مبتنی بر باج و خراج به دست آورد. با وجود این، این دولت عصبیت قبیلهایاش را از دست نداد و قدرت در دست قبیله قریش و تیره عبد مناف و فرزندان امیه باقی ماند. در این میان دعوت اسلامی نقشی تعیینکننده در تبدیل شدن باهمستان بدوی به باهمستان بزرگ و پیچیده ایفا کرد.
میتوانیم بگوییم دین اسلام بهمثابه ایدیولوژیای بود که این دگردیسی از حالت ابتدایی قبیلهای بهصورت دولت را میسر کرد؛ دولتی با معیارهای همان دوره تاریخی. در این میان، بنیادهای دولت و پیشنیازهای پایداری آن را با مفاهیم خالص دینی از قبیل جهاد، فتح، غزو (یورش بر کفار)، غنیمت، خراج، جزیه، خلافت و دارالحرب و دارالاسلام فراهم آورد.
نتیجه آنکه منطقه جزیرهالعرب در قرن هفتم میلادی شاهد تحولات تاریخی بزرگ بود. در این میان، اسلام همان ایده یا روحی بود که موتور تاریخ این منطقه را به گردش درآورد.
اسلام و سلطه دینی
عابد جابری در مورد اثبات دین و دولت بودنِ توأمان اسلام استدلالی را به این صورت عرضه میکند: «محتوا یا محتواهای شعار جدایی دین و سیاست به پدیده دینی و تمدنیای پیوند دارد که متفاوت از تجربه تمدنی اسلام است، بلکه اسلام مطلقاً آن را نفی و محکوم میکند و از نزدیک شدن به آن میپرهیزد. مقصود این است که در اسلام نهادی همچون کلیسا وجود ندارد که سازمانی دارای سلسلهمراتب باشد و در امور دینی مرجعیت داشته باشد و قدرت روحیاش را بر مردم اِعمال کند، همانطور که زمامداران در مسایل دنیوی بر مردم فرمانروایی میکنند. دولت بر جسم مردم حکمرانی میکند و کلیسا بر روح و روان آنها. این اتفاق در جامعهای امکان عملی شدن دارد که دین در آن جامعه بر پیوند مستقیم میان انسان و خدا استوار نباشد، بلکه بر رابطهای بنیاد گذاشته شده باشد که از طریق «رجال دین» میان خدا و انسان برقرار میشود؛ رجال دینی که کار دینی را حرفه و وظیفه خود ساخته و از نظر سازمانی به نهادی دینی وابسته هستند که حرف خود را در عرصه زندهگی روحی فصلالخطاب میشمارد…»
حقیقت آن است که این سخن تا اندازه زیادی تلاش برای تحریف تاریخ بشر و نادیده گرفتن واقعیتهای عینی تاریخ یادشده است. در تاریخ اسلام همواره و با قوت تمام، رجال دین حضور داشته و با قدرت سیاسی همپیمان بودهاند و هنوز هم به این همدستی و همپیمانی ادامه میدهند.
از جمله افکار اساسیای که عابد جابری در مقام مخالفت با شکل و محتوای سکولاریسم تکرار میکند، این ایده است که اسلامْ کلیسا نیست تا آن را از دولت جدا کنیم. او این استدلال را با استفاده از قیاس ارسطویی ارایه میکند، به این صورت:
کبرا: سکولاریسم جداسازی کلیسا از دولت است.
صغرا: در اسلام نهاد کلیسا وجود ندارد.
نتیجه: اسلام به سکولاریسم نیاز ندارد.
برای کشف بطلان این قیاس ارسطویی نیاز به هوش سرشار نیست، چرا که هم کبرای این استدلال نادرست است و هم صغرای آن. این درست نیست که سکولاریسم را جدایی دین از کلیسا تعریف کنیم، بلکه باید آن را جدایی دین، هر دینی که باشد، از دولت و مشخص کردن حوزهای که به امور سیاسی مربوط است و دایرهای که مسایل دینی به آن پیوند دارد، بشماریم.
همچنین این هم نادرست است که بگوییم در اسلام کلیسا وجود ندارد تا آن را از دولت جدا کنیم. کودک صنف اول دبستان میداند که در اسلام کلیسا وجود ندارد، اما با آنهم آنگونه که ناقد منتقد عقل عربی (منتقد عابد جابری)، جورج طرابیشی، مینویسد: «بله، بدیهی است که در اسلام نظم سلسلهمراتبی پاپ و اسقف و کاردینال نیست، با آنهم در اسلام همانند هر دین دیگر رجال دین حضور دارند. رجال دین مسلمان رتبه مقدس نمایندهگی از خدا را ندارند، اما مثل سایر رجال دین وظیفه دارند امور دینی را برعهده بگیرند. ممکن است در نامگذاری افرادی که متصدی امور دینی جامعه هستند اختلاف به وجود آید و افرادی تعبیر “رجال دین” را برنتابند، ولی این واقعیت تاریخی را نباید منکر شد که رجال دین در اسلام همیشه وجود دارند. هیچ دینی بیرجال دین نیست. بنابراین، در اسلام نهاد کلیسا وجود ندارد و نیز نظم سلسلهمراتبی در نیایش و پرستش نیست، اما هژمونی دینی وجود دارد.»
بله، در اسلام کلیسا نیست، اما اسلام تاریخی زمینهساز برقراری قدرت دینی ریشهدار و نیرومند و ترسآور است که برای تخویف مخالفان چنگ و دندان نشان میدهد. این قدرت دینی در برخی اعصار تاریخ اسلام، علیه همه انواع خلاقیت و ابتکار و نوسازی اعلام جنگ داده و آن را سرکوب کرده و افرادی را که خیال خلاف جریان آب شنا کردن را در سر میپروراندهاند و میخواستهاند از صدای مخالفان نمایندهگی کنند، از میدان بیرون کرده و در نابودی عقل و فلسفه و منطق نقش بارز داشته است. در قدیم، این رفتار در حق ابن رشد اندلسی صورت گرفت که کتابهایش را پیش چشمانش طعمه حریق کردند و اگر فرار را بر قرار ترجیح نمیداد نزدیک بود کشته شود. نیز شماری از پژوهشگران در دوران معاصر، از جمله طاها حسین و علی عبدالرازق و نصر حامد ابوزید و فرج فوده، به محاکمه کشانده شدند و سرکوب شدند و عرصه بر آنها تنگ ساخته شد، بلکه حتا برخی از آنها ترور شدند.
سکولاریسم و مسیحیان عرب
نکته دیگری را که جابری در تلاش برای بیگانه نشان دادن سکولاریسم با بافتار جامعههای ما متذکر میشود، این نکته است که شعار سکولاریسم از سوی مسیحیان در سرزمین شام در راستای تلاش برای کسب استقلال از خلافت عثمانی و به منظور مقابله با شعار جامعه اسلامی طرح شد؛ یعنی این شعار مختص به مسیحیان عرب است و به دیگران ربطی ندارد.
قبول داریم که در آغاز جمعی از متفکران مسیحی در سرزمین شام به بحث استقلال حوزه دین از حوزه سیاست دامن زدند، از جمله بطرس البستانی، فرح انطون و شبلی شمیل. اینها قصد داشتند با این کار با شعار وحدت جامعه اسلامی که سید جمالالدین افغانی به آن متعهد بود، به مقابله برخیزند. این نکته نیز راست است که جدایی دین از سیاست یکی از خواستههای اصلی این روشنفکران مسیحی از نیمه قرن نوزدهم بود. با اینحال، معنای این حرف این نیست که شعار سکولاریسم شعار یکسره مسیحی است. خواسته حاکمیت قانون خواستهای بود که اصلاحگران اولیه مسلمان، از جمله شیخ محمد عبده، عبدالرحمان کواکبی و احمد لطفی السید، آن را مطرح کردند. به سخن دیگر موضوع حاکمیت قانون بخشی از گفتمان اصلاحگری در جهان عرب بود. با آنهم با این حساب نمیتوانیم بگوییم که قانونمند ساختن دولت خواستهای صرفاً اسلامی بوده است.
موضوع دیگری که به این بحث مرتبط است، این است که مساله این نیست که چه کسی، مسیحی یا مسلمان، اولین بار خواستار برقراری سکولاریسم شده است. یادمان باشد که بسیاری از متفکران مسیحی در جهان عرب که هوادار بیداری تودهها و نخبهگان بودند، در عین حال طرفدار خلافت اسلامی نیز بودند و هیچ ابایی نداشتند از اینکه برای برقراری جامعه اسلامی تلاش کنند. در کنار این، برخی از روشنفکران مسلمان هم بودند که با ایده جامعه اسلامی سر ناسازگاری داشتند.
نتیجه سخن این است که مطالبه برای برقراری سکولاریسم هم در میان اصلاحگران عرب مسلمان وجود داشته و هم در گفتمان لیبرالیستهای عرب.
نکته دیگر شایسته یادآوری این است که «شعار سکولاریسم» – آنگونه که جابری دوست دارد از آن تعبیر کند – در اصل برای این منظور در جهان عرب مطرح شد که نقطه پایانی بگذارد بر درگیریهای خونین فرقهای که در سرزمین شام در سال ۱۸۶۰ روی داد. حالا نیز خواسته جداسازی نهاد دین از نهاد سیاست از باب سرگرمی فکری طرح نمیشود، بلکه علتش این است که گفتمان دینی متورم شده و گروههای بنیادگرا و جماعتهای وابسته به اسلام سیاسی فشار فکری و سرکوب فزیکی را در حق مسیحیان و مسلمانان شدت بخشیدهاند و در داخل و خارج کشورهای اسلامی به این ترکتازی خود ادامه میدهند. از این رو، سکولاریسم فقط مساله و خواسته مسیحیان عرب نیست، آنگونه که جابری باور دارد، بلکه مساله مسلمانان، اعم از شیعه و سنی و اباضی، نیز است. نظر به عملکرد تروریستیای که برخی گروههای اسلامگرا در سراسر گیتی از خود به نمایش گذاشتهاند، سکولاریسم یکی از مسایل جدی در میان مسلمانان است. تروریسم نقطه اوج تندروی دینی است و آن را بهصورت کمال و تمام در حاکمیت دولت اسلامی عراق و شام (داعش) دیدیم. این را هم نباید فراموش کرد که گفتمان بنیادگرایی دینی بر ایجاد پیوند وثیق میان دین و سیاست استوار است.
موضوع دیگری که باید مورد مناقشه قرار گیرد و عابد جابری، استاد فلسفه اسلامی در دانشگاه رباط، به آن کراراً دامن زده، موضوع رابطه مفاهیم با بافتار تاریخی و خاستگاه آن است. همچنین او به منظور نفی سکولاریسم از اختلاف زبان و تفاوت تجربه و اتمسفر تمدنی میان اسلام و غرب سخن میزند. در این رابطه نویسنده کتاب «نحن و التراث (ما و میراث فکری ما)» به این اعتقاد است که سکولاریسم حاصل تجارب تاریخی اروپا در قرون وسطاست. در آن دوران، قدرت دینی و سیاسی در یک نهاد جمع شده بود. او در این باره اینگونه مینویسد: «شعار سکولاریسم ما را به محتوایی رهنمون میکند که نسبتی، نه کم نه زیاد، به سنت عربی-اسلامی ندارد. اگر قرار باشد محتوای سکولاریسم به درستی واکاوی شود نیاز است تا در مورد تجربه تاریخیای تحقیق صورت گیرد که با تجارب تاریخی مسلمانان زمینه مشترک تمدنی ندارد، تا آنجا که مرادف درست و منطقی برای واژهای که بیانگر آن محتوای اصلی با توجه به زادگاه و خاستگاهش باشد نمیتوان یافت، خواه لاییتیسم را مد نظر قرار دهیم یا سکولاریسم را.»
جابری تا به اینجا متوقف نمیشود، بلکه برای نفی مفهوم سکولاریسم از این هم جلو میرود؛ مفهومی که از نظر ما سنگبنای مدرنیته سیاسی را تشکیل میدهد. جابری سکولاریسم را هم از نظر لفظ و هم از رهگذر معنا مردود میشمارد و تأکید میورزد که تجربه تمدن اسلامی و تمدن اروپایی در این زمینه از هم متفاوت است. او پس از آنکه بر وجود سلسلهمراتب در کیش مسیحیت که نهاد کلیسا آن را نمایندهگی میکند پای میفشارد و نیز تأکید میکند که در مسیحیت رجال دین که بهعنوان واسطه میان خدا و انسان شناخته میشوند وجود دارند، به این مساله میپردازد که کیش اسلام فاقد سلسلهمراتب دینی است و رجال دین میان خدا و انسان میانجی واقع نمیشوند. استاد جابری در این زمینه مینویسد: «ناگفته پیداست که سلسلهمراتب کاملاً با وضع دین اسلام و پیروان آن، بیگانه است. قوام دین اسلام بر رابطه مستقیم میان آدمیزاد و خداست. در این آیین، میانجی وجود ندارد و اینگونه نیست که یک گروه انحصار قدرت سیاسی را در دست داشته باشد و گروهی دیگر قدرت معنوی و دینی را برای خود اختصاص دهند.»
برای نقد این اقوال و دیدگاهها میتوان گفت، در این شکی نیست که مفاهیم و مقولههای فکری و فلسفی از آسمان فرود نمیآید و از صفر به وجود نمیآید، بلکه حاصل فعل و انفعالات زیست تاریخی معین و دستگاه معرفتی مشخص است. با وجود این، این نکته را نباید انکار کرد که مفاهیم و ارزشها در دایره یک تمدن باقی نمیماند. بسیاری از واژهها و اصطلاحات عربی به زبانهای اروپایی انتقال یافته است، علاوه بر آنکه شمار فراوانی از کلمهها و مقولههای فارسی در زبان و فرهنگ و تمدن عربی جایگیر شده است.
این از یک سو. از سوی دیگر، هیچ فرد منطقیای با این مساله مخالفت نمیورزد که بافتارهای تاریخی جوامع انسانی و تجارب تاریخی تمدنهای گوناگون، با هم تفاوت دارد. با این حال، نباید به این بهانه از یادگیری از تجارب دیگران و درس و عبرتآموزی از تاریخ بشر، با همه خوبیها و زشتیهایش، پرهیز کرد. این سخن که تجربه تاریخی مسلمانان کاملاً از دستگاه دینی که میان خدا و انسان واسطه قرار گیرد خالی بوده، سخن عاری از حقیقت است. شاید این سخن از نظر تیوریک و در سطح اسلامِ متون اولیه درست باشد، اما اسلام تاریخی و اجتماعی و اسلامی که در عمل محقق شده هیچ وقت از دستگاه روحانی خالی نبوده است، چون هیچ زمانه و جامعهای از رجال دین خالی نبوده و نخواهد بود.
میدانیم که رجال دین در تاریخ اسلام دارای نفوذ و منصب و قدرت بودهاند. همچنین آنان قدرت خود را بر تودهها اِعمال کردهاند، یعنی اینکه دارای قدرت بیش از حد دینی بودهاند. این قدرت دینی گاهی مستقل بوده و گاهی اوقات وابسته قدرت دنیوی شاهان و سلاطین بوده است. گذشته از اینها، حقیقت آن است که دستگاه خلافت امر دینی و امر دنیوی را با هم جمع کرده بود و جریان امور به همین منوال بود تا اینکه مصطفا کمال اتاتورک آمد و در سال ۱۹۲۲ میان این دو جدای افکند و سپس در سال ۱۹۲۴ خلافت را یکسره ملغا قرار داد.
این ادعا که نظم سلسلهمراتبی در مسیحیت وجود دارد و در اسلام موجود نیست، ادعای درستی نیست؛ چرا که در اسلام شیعی دوازدهامامی این نظم سلسلهمراتبی برقرار است و موسسه الازهر در مصر که مربوط به مذهب تسنن است نیز دارای نظم سلسلهمراتبی است. به این مناسبت نباید این نکته را از یاد برد که بسیاری از شیوخ ازهر در طول تاریخ از قدرت دینی برخوردار بودهاند و از گذشته تا امروز شلاقشان را بر گردن هنرمندان، اندیشمندان و پژوهشگران فرود آورده و میآورند. این نهاد دینی فعالیتهای مبتکرانه در عرصه نشر کتاب و مجله و روزنامه را ممنوع قرار داده و پژوهشهای فکری را از بازار جمعآوری کرده و علیه برخی از اندیشمندان و پژوهشگران در دادستانی دعوا باز کرده و حتا آنچنان در این زمینه زیادهروی کرده که یک پژوهشگر برجسته را که اسلام بحیری نام دارد در سیاهچال زندان انداخته است. اهمیت ندارد که آیا از نظر تیوریک رجال دین در اسلام صاحب قدرت هستند یا خیر. آنچه اعتبار دارد، نقشی است که اینان برعهده دارند و وظایفی است که به پیش میبرند. این نقش در بسا اوقات از حوزه دین فراتر میرود و به حوزههای سیاست و خلاقیت هنری و ادبی بلکه حتا به حوزههای اقتصاد و سبک زندهگی و رفتار اخلاقی و اجتماعی سرایت میکند.
بیشتر بخوانید…






