یک سال دیگر گذشت؛ یک سال دیگر از نوجوانی، فرصتها و آرزوهایمان کم شد. اما هیچ تغییری نیامده است. دنیا چرخید، زمان گذشت، فصلها آمدند و رفتند، اما برای ما، دختران افغانستان، هیچ دری باز نشد. چهار سال است که ایستادهایم، نه به جلو میرویم و نه به عقب. چهار سال است که در تاریکی راه میرویم، بیآنکه نوری در انتهای مسیر باشد. چهار سال است که از تحصیل محرومیم، چهار سال است که بهجای کلاس و کتاب، بهجای صدای زنگ مکتب، تنها سکوت تلخ و خفقانآور را شنیدهایم
نوروز آمد، اما، برای ما چه فرقی دارد؟ برای آنهایی که زندهگیشان در حرکت است، نوروز آغاز است، امید است، نو شدن است. اما برای ما، نوروز یعنی یک سال دیگر از دست رفت. یعنی یک سال دیگر هم زندهگی نکردیم و یک سال دیگر هم بهجای دانش، برای ما تاریکی نوشتند. نوروز، یعنی یک سال دیگر هم آیندهی ما به تعویق افتاد.
کودک که بودم، نوروز بوی تازهگی میداد؛ خانه را تمیز میکردیم، لباسهای نو میپوشیدیم، سبزه در گوشه حویلیمان قد میکشید، مادر از سال جدید میگفت، از روزهای روشن، از آیندهای خوب. و ما، با قلبهایی کوچک اما پر از امید، باور میکردیم که جهان جای خوبی است، که آینده برای ما چیزی جز روشنی نخواهد داشت. وقتی زمین سبز میشد و درختان شکوفه میدادند و پرندهگان در آسمان میچرخیدند، ما باور داشتیم که زندهگی زیباست.
آن روزها، نوروز یعنی آماده شدن برای مکتب، کتابهای جدید، دفترهای سفید، صنفهایی که پر از هیاهوی دخترانی بود که از آیندهشان میگفتند. یعنی راه رفتن در جادهها با چادرهای سفید نورانی و لبخندهای که از ته دل بودند. آن روزها، فکر میکردیم، نوروز یعنی امید به فردایی که بهتر خواهد شد.
بعد از آن، روز و سالی رسید که همه چیز در آن تغییر کرد؛ روزی که دروازههای مکتبها به روی ما بسته شد. روزی که امیدهایمان را از ما گرفتند. و تازه فهمیدیم، دختر بودن در این سرزمین یعنی نداشتن حق، فراموش شدن و قربانی شدن. از آن روز، نوروز دیگر نوروز نبود. بهار آمد و رفت، اما دلهای ما یخزده ماند. درختان شکوفه دادند، اما رویاهای ما خشکیدند. پرندهگان آواز خواندند، اما صدای ما خاموش شد.
حالا نوروز یعنی یک سال دیگر که در آن پیش نرفتیم. یعنی یک سال دیگر بهجای کتاب و علم، فقط غم خوردیم. بدون هیچ امیدی به آینده، بی هیچ جایی برای رفتن، خود را در اتاقهای تاریک حبس کردیم.
میگویند نوروز یعنی تغییر، اما برای ما، هیچچیز تغییر نکرده است. جهان همان جهان است، ما همان دخترانی هستیم که از پشت درهای بسته به بیرون نگاه میکنیم، به دنیاهایی که دیگر سهمی در آنها نداریم. ما دهنوز همان دخترانی هستیم که قرار بودی روزی داکتر، انجنیر، معلم، رهبر و نویسنده شویم، ولی حالا فقط تماشاگریم.
آری، نوروز آمد، اما برای ما چه فرقی دارد؟ برای ما که فصلها دیگر چیزی را عوض نمیکنند؟ برای ما که فقط زندهایم، اما زندهگی نمیکنیم؟
اما، هنوز من به سیاهی مطلق این شب باور ندارم؛ در گوشهیی از دلم میدانم که شب، همیشه شب نمیماند و این تاریکی، روزی به پایان خواهد رسید؛ روزی دوباره درهای مکتبها باز خواهد شد، دوباره کتابهایمان را از خاک برمیداریم و دوباره زندهگی میکنیم. شاید نه امسال، شاید نه سال آینده، اما روزی این سالها را پشت سر خواهیم گذاشت. روزی دوباره نوروز برای ما هم نو خواهد شد.
روزی، بهار، بهار ما هم خواهد شد. اما تا آن روز، نوروز برای ما، چیزی جز یک عدد در تقویم نیست.






