و باز هم با کابوسی چشم باز کردم. هوا روشن شده است؛ همهجا غرق در سکوت. سکوتی که گویا نظیرش را فقط در فلمهای وحشتناک دیده باشیم؛ جایی که ناگهان حادثهای یا صدایی هولناک باعث وحشت ما میشود. فضا پر بود از همان سکوتِ قبل از طوفان. اندکی درنگ کردم و خوب به اطرافم نگاه کردم. ساعت ده صبح را نشان میداد، ولی سنگینی عجیبی بر من حاکم شده بود؛ گویی چیزی درون من مانع حرکت میشد و نمیگذاشت بلند شوم.
امروز باید برای مصاحبه کاری میرفتم. با سختی از جا بلند شدم، پردههای خاکستریرنگ اتاقم را کنار زدم و آفتاب بیرمق بر من تابیدن آغاز کرد. حتا خورشید امروز نیز به ناچاری میتابید؛ بهگونهای که گمان میکنی میخواهد در پس ابرها پنهان شود، ولی چارهای ندارد جز تابیدن. از کمد لباس، جامهای سرتاپا سیاه برداشتم. لحظهای درنگ کردم و با حجابی که میتوان آن را اسلامی گفت، خود را آراستم؛ ولی گویا عزادار باشم. در لباس سیاه، خودم را افسرده یافتم، اما چارهای نیست.
از دروازه حویلی بیرون شدم. درختان کوچه خشکیدهاند؛ نمیدانم این خزان بیموقع چگونه خود را به بهار ما رسانده است. جویچه کنار کوچه خشکیده و صدای خروش آب از آن به گوش نمیرسد. در کنار خزان، خشکسالی هم رسیده است. هیچ گلی در باغچههای کنار دروازههای حویلی همسایه به چشم نمیخورد؛ همه خشکیدهاند. رنگها از کوچه ما کوچ کردهاند. حس بیروحی در من رخنه کرد. از کوچه گذشتم و وارد خیابان شدم. ناگهان خودم را بیگانه یافتم، در میان هیاهوی تکرنگ جماعتی در شهری خالی از رنگ. همه عطرها تلخ، همه رنگها تاریک؛ خبری از رنگ سرخ نبود. بوی عطر شیرین را از کوچه و خیابان ربوده بودند. هیچ موجود ظریفی در خیابان نبود. حس میکردم به شهری غریبه آمدهام.
خواستم سوار تاکسی شوم، ولی هیچ وسیله نقلیهای حاضر نشد مرا سوار کند؛ زیرا چادر نماز بر سر نکرده بودم. پیاده، با خیالی آزرده، در امتداد خیابانهای بیروح، بیرنگ و بیبو راه افتادم. اندکی از مسیر گذشته بود که چشمم به پیرمرد نجاری افتاد که بالای تختههای شکسته و نابودشده صندلیهای زمستانیاش اشک میریخت. نزدیکش شدم و گفتم: «چی شده، کاکا؟» گریهکنان گفت: «صندلی حرام شده.»
در ذهنم میچرخید که در میان خانواده، چه کسی به چه کسی نامحرم است؟ آیا خواهر به برادرش، که تماس احتمالی پاهایشان حرام دانسته میشود، یا زن به شوهر؟ ندیدهام هیچ خانوادهای غریبهای را به خانه بیاورد.
همهاش در ذهنم فکر و یأس بود که ناگهان مردی با لباس سفید در مقابلم ظاهر شد؛ با چهرهای خشن و صورتی درهم، فریادزنان و با دشنام، شلاقی در دست، به سمتم نزدیک میشد. تمام وجودم را ترس فرا گرفته بود. شلاقش را بلند برد؛ هرچه توان داشت، بلندتر و بلندتر و بلندتر… و ناگهان حس کردم تنم را با آن شلاق به ذرات کوچک تقسیم کرد. دردی تا اعماق شعور، تا اعماق درک، تا اعماق انسانیت و مردانهگی حس کردم.
تعادلم را از دست دادم و به زمین افتادم. سرم گیج میرفت که فریادزنان با دشنام گفت: «بدحجاب، شهر را به فساد میکشی!» و همچنان میزد. سرم گیج میرفت.
همانگونه که به زمین افتاده بودم، آنطرفتر دیدم کسی بر جوانی اسلحه کشیده بود و برای خالی کردن جیبهایش به او شلیک کرد و بلافاصله، با خیال راحت، سوار موترش شد، حرکت کرد و در افق محو شد. آنجا پی بردم که یک جامعه و یک شهر زمانی خراب میشود که خواهر و برادر کنار هم، زیر لحاف، روی یک صندلی بنشینند. فهمیدم که اگر زن چادر نماز نپوشد، آن شهر خراب میشود و ایمان مردان میلرزد. ولی دزدی کردن چه ضرری به جامعه دارد؟ اصلاً شاید در جریان دزدی، جوانی هم کشته شود؛ کم جوان که نداریم. این همه بیکار در خیابانها چه میکنند؟ گویا بهتر است تعدادی را دزدان، رهگیران و چپنسفیدان بکشند.






