یادداشت: حفصه، از دختران جوان افغانستان، نوشتن را راهی برای بیان تجربهها و احساساتی میداند که به گفته خودش، گاهی نمیتوان آنها را با صدای بلند بیان کرد. او فارغ صنف دوازدهم است و در این گفتوگو از رابطهاش با نوشتن، خاطرات دوران مکتب، تجربههای دوستی و نگاهش به زندهگی سخن میگوید. او همچنین از زندهگی در شرایط کنونی، ترس از آینده و تلاش برای حفظ امید و ادامهدادن حرف میزند.
۸صبح: حفصه جان عزیز، در نخست لطفاً برای ما بگو که دوست داری با چه چیزهایی شناخته شوی؟ چه چیزهایی را بیشتر از همه معرف خودت میدانی؟ اگر قرار باشد کسی تو را نه با عنوان، شغل و تحصیلات، بلکه از خلال علاقهها، تجربهها، باورها و چیزهایی که برایت مهماند بشناسد، دوست داری چه تصویری از تو در ذهنش شکل بگیرد؟
حفصه: من حفصه هستم، باشنده کابل و اصالتاً از ولایت میدانوردک. فارغ صنف دوازدهم هستم و در حال حاضر مینویسم؛ از دردهای زنان، از آرزوهای خاموششده دختران و از زندهگیهایی که کمتر فرصت شنیدهشدن پیدا میکنند. باور دارم که پشت هر زن، داستانی نهفته است که شاید هیچکس از آن خبر نداشته باشد؛ داستانی از رنج، امید، مقاومت و آرزوهایی که با وجود تمام محدودیتها، هنوز زندهاند. من مینویسم، چون نمیخواهم دردهای زنان افغانستان در سکوت فراموش شوند. میخواهم صدای کسانی باشم که حرفهای زیادی برای گفتن دارند، اما فرصت یا امکانی برای بیان آنها نمییابند. برای من، نویسندهگی تنها یک علاقه نیست؛ راهی است برای روایت حقیقت زندهگی، ثبت رنجها و زنده نگهداشتن امید.
اگر بخواهم خودم را فراتر از عنوان، شغل و تحصیلات معرفی کنم، شاید بگویم دختری هستم که خیلی زود با درد آشنا شد، اما هیچوقت نتوانست رؤیاهایش را کاملاً کنار بگذارد. من زنی افغانستانی هستم؛ زنی که در سرزمینی بزرگ شده است که زنانش بارها ناگزیر شدهاند بیش از آنچه باید، رنج بکشند و مقاومت کنند. آنچه بیش از هر چیز مرا تعریف میکند، شاید همین باشد که با وجود تمام دشواریها و چیزهایی که در زندهگی از دست دادهام، هنوز میخواهم بسازم، بنویسم و امیدوار بمانم. من با کلمات زندهگی میکنم، به انسانها و رابطهها اهمیت میدهم و بسیاری از چیزها را عمیق احساس میکنم. باور دارم که گاهی یک نوشته میتواند صدای دردی باشد که سالها در سینه انسانی خاموش مانده است.
من هنوز در آغاز مسیر نویسندهگی هستم، اما رؤیایم این است که روزی نوشتههایم از مرزهای خاموشی عبور کنند و به گوش کسانی برسند که باید صدای زنان افغانستان را بشنوند. دوست دارم اگر کسی مرا میشناسد، در ذهنش فقط یک «نویسنده» نباشم؛ میخواهم مرا بهعنوان زنی افغانستانی بشناسد که درد را دیده، اما تسلیم آن نشده است؛ زنی که هنوز به قدرت کلمات، به امید و به امکان ساختن فردایی متفاوت باور دارد.
۸صبح: چه زمانی احساس نزدیکی با کلمات کردی و چه شد که به نویسندهگی رو آوردی؟
حفصه: فکر میکنم من نویسنده نشدم؛ من کمکم به سمت نوشتن پناه بردم. از زمانی که فهمیدم بعضی حرفها را نمیتوانم با صدای بلند بگویم، شروع کردم به نوشتن آنها. گاهی آدم در زندهگی چیزهایی را تجربه میکند که نمیتواند برای هیچکس توضیح بدهد. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشد؛ اتفاقاً حرف زیاد دارد، اما شنوندهای برایش نیست. برای من، کاغذ همان شنونده شد. هرچه بیشتر زندهگی کردم، بیشتر فهمیدم که کلمات میتوانند درد یک انسان را از درونش بیرون بیاورند. شاید زندهگی در افغانستان هم این احساس را در من تقویت کرد؛ اینکه وقتی بسیاری از صداها شنیده نمیشوند، نوشتن میتواند راهی باشد برای اینکه بگویی: «من هنوز اینجا هستم.»
۸صبح: وقتی به دوران مکتب فکر میکنی، چه چیزهایی از آن روزها بیشتر در ذهنت مانده است؟
حفصه: وقتی به دوران مکتب فکر میکنم، بیشتر از درسها، آدمها و آرزوها یادم میآید. آن زمان شاید فکر میکردیم آینده خیلی ساده است. فکر میکردیم بزرگ میشویم، درس میخوانیم، کار میکنیم و زندهگیای را که دوست داریم، میسازیم. اما وقتی امروز به زندهگی دختران افغانستان نگاه میکنم، میبینم بسیاری از همان آرزوهای ساده دیگر ساده نیستند.
دختری که فقط میخواهد به مکتب برود، دختری که میخواهد دانشگاه بخواند، معلم شود، داکتر شود، نویسنده شود یا فقط یک زندهگی معمولی داشته باشد، امروز برای رسیدن به همین خواستههای ابتدایی باید با موانع بزرگی روبهرو شود. ادامه محرومیت دختران از آموزش متوسطه نیز همچنان یکی از بزرگترین موانع رشد افغانستان است. شاید به همین دلیل است که خاطرات مکتب امروز برای من معنای دیگری پیدا کردهاند. آن روزها نمیدانستیم که آن لحظهها چقدر ارزشمندند.
۸صبح: از تجربه نوشتن برای ما بگو؛ برای تو نوشتن یعنی چه؟ چه چیزهایی تو را به سمت نوشتن میکشاند؟
حفصه: نوشتن برای من یعنی نفس کشیدن. وقتی نمیتوانم چیزی را بگویم، مینویسم. وقتی دلم گرفته است، مینویسم. وقتی از چیزی خوشحالم، مینویسم. و وقتی احساس میکنم دنیا صدایم را نمیشنود، باز هم مینویسم. نوشتن برای من فقط بیان احساسات شخصی نیست. گاهی فکر میکنم اگر من از درد خودم بنویسم، شاید دختر دیگری در افغانستان نوشتهام را بخواند و بفهمد که تنها نیست. شاید زن دیگری بگوید: «این همان چیزی است که من هم احساس میکنم، اما نمیتوانستم برایش کلمه پیدا کنم.» برای من، همین کافی است.
۸صبح: درباره مجموعه نوشتههایت با عنوان «دختری از نور، زنی از درد» دوست دارم از زبان خودت بشنوم. انگیزه نوشتن آن چه بود؟ آیا میتوان این مجموعه را نوعی خودزندهگینگاره دانست؟
حفصه: این مجموعه از جایی شروع شد که دیگر نمیتوانستم بعضی خاطرات را فقط در ذهن خودم نگه دارم. «دختری از نور، زنی از درد» داستان زندهگی من است؛ داستان دختری که با امیدها و رؤیاهای خودش بزرگ شد و در مسیر زندهگی با تجربههایی روبهرو شد که او را تغییر دادند. بله، این نوشتهها ریشه عمیقی در زندهگی واقعی من دارند و میتوان آنها را نوعی خودزندهگینگاره دانست؛ اما برای من، این مجموعه فقط داستان «من» نیست.
من در این مجموعه بخشی از زندهگی خودم را روایت کردهام، اما پشت این «من»، زنان و دختران زیادی را میبینم؛ دختری که رؤیا دارد، اما در خانه مانده است؛ زنی که توانایی دارد، اما فرصت ندارد؛ مادری که نگران آینده فرزندش است؛ و زنی که شاید هر روز لبخند میزند، اما کسی نمیداند در درونش چه میگذرد. به همین دلیل، این مجموعه برای من فقط یک خاطره شخصی نیست؛ بخشی از روایت یک نسل است.
۸صبح: در پیشگفتار «دختری از نور، زنی از درد» نوشتی که این مجموعه برای یادآوری نوشته شده است. چرا یادآوری؟ چرا این نکته برایت اهمیت دارد؟
حفصه: چون من از فراموششدن میترسم؛ نه فقط از اینکه خودم فراموش شوم، بلکه از اینکه دردها، رؤیاها و زندهگی آدمها فراموش شوند. گاهی تاریخ، آدمهای معمولی را فراموش میکند. نامهای بزرگ میمانند، اما زندهگی یک دختر عادی، اشکهای یک مادر، آرزوی یک دانشآموز و شبهایی که زنی با هزار فکر به خواب میرود، ممکن است هیچجا ثبت نشوند. من خواستم بنویسم تا بگویم این زندهگیها وجود داشتهاند، این دردها اتفاق افتادهاند و این دختران رؤیا داشتهاند. ما فقط آمار و خبر نیستیم؛ هر کدام داستانی داریم.
۸صبح: در نوشتههایت از دوستانت، تمنا و سمیرا، و پیچیدهگی روابط میانتان یاد کردی. دوستی برایت چقدر اهمیت دارد و امروز چه نگاهی به روابط دوستانه داری؟
حفصه: روابطی که در این مجموعه دربارهشان نوشتهام، بخشی از تجربههای واقعی زندهگی من هستند. دوستی برای من همیشه مهم بوده است، اما با گذشت زمان فهمیدم که هر رابطهای قرار نیست تا پایان زندهگی ادامه پیدا کند. بعضی آدمها وارد زندهگی ما میشوند، بخشی از آن میشوند، چیزی به ما یاد میدهند و بعد مسیرشان از ما جدا میشود. امروز اگر بخواهم درباره دوستی حرف بزنم، میگویم که دنبال تعداد زیادی آدم نیستم؛ دنبال آدمهایی هستم که بتوانم در کنارشان خود واقعیام باشم.
فکر میکنم این روزها دختران افغانستان بیشتر از همیشه به چنین رابطههایی نیاز دارند؛ به جایی که بتوانند بدون ترس حرف بزنند، بخندند، گریه کنند و خودشان باشند. وقتی فضای بیرون روزبهروز محدودتر میشود، تنهایی در زندهگی بسیاری از دختران عمیقتر میشود. گزارشهای جدید سازمان ملل نیز از محدودشدن شدید حضور زنان در فضاهای عمومی و افزایش فشار بر زندهگی روزمره آنان حکایت دارند.
۸صبح: این روزها خودت مشغول چه کارهایی هستی و چه چیزی باعث میشود که به زندهگی بچسبی؟
حفصه: این روزها بیشتر تلاش میکنم خودم را از درون و بیرون دوباره بسازم. مینویسم، فکر میکنم، یاد میگیرم و روی کارها و رؤیاهایم کار میکنم. شاید زندهگی در افغانستان به ما یاد داده باشد که همیشه نمیتوانیم شرایط بیرونی را تغییر بدهیم، اما میتوانیم نگذاریم این شرایط تمام وجود درونی ما را نیز تغییر بدهند. من هنوز آرزو دارم؛ هنوز میخواهم نوشتههایم خوانده شوند، نویسنده باشم و چیزهای زیادی یاد بگیرم. شاید همین «هنوز» برای من بسیار مهم است.
آدم گاهی از زندهگی خسته میشود، اما چیزی در درونش میگوید: «هنوز تمام نشده است.» برای من، آن چیز امید است؛ خانوادهام، آرزوهایم، نوشتههایم و آیندهای که هنوز ندیدهام. گاهی انسان فقط به اندازه یک رؤیا زنده میماند. من هم رؤیاهایی دارم که هنوز به آنها نرسیدهام و نمیخواهم پیش از رسیدن به آنها تسلیم شوم.
۸صبح: اگر از تو بخواهم درباره «مبارزه» حرف بزنی، مبارزه برایت چه معنایی دارد؟ در شرایطی که بسیاری از دختران افغانستان با محدودیتها، بلاتکلیفی و آیندهای نامعلوم روبهرو هستند، مبارزه برای تو چیست؟ این روزها با چه چیزی مبارزه میکنی؟
حفصه: برای من، مبارزه فقط این نیست که در خیابان فریاد بزنی. گاهی مبارزه یعنی وقتی به تو میگویند نمیتوانی، باز هم یاد بگیری؛ یعنی وقتی صدایت را نمیخواهند، باز هم بنویسی؛ یعنی وقتی درها بستهاند، دنبال پنجره بگردی؛ و یعنی اجازه ندهی محدودیتها تو را قانع کنند که هیچ آیندهای نداری.
امروز در افغانستان، وقتی یک دختر از آموزش، کار، حضور اجتماعی و بسیاری از انتخابهای معمول زندهگی محروم میشود، زنده نگهداشتن آرزوها نیز میتواند نوعی مبارزه باشد. سازمان ملل وضعیت حقوق زنان و دختران افغانستان را همچنان یکی از شدیدترین بحرانهای حقوق زنان در جهان توصیف میکند. من این روزها با ناامیدی، ترس از آینده و محدودیتها مبارزه میکنم؛ با آن صدایی که گاهی در درون آدم میگوید: «دیگر فایدهای ندارد.» و هر بار تلاش میکنم به خودم بگویم: «نه، هنوز تمام نشده است.»
۸صبح: حرف آخر و گفتنیای که داری را لطفاً برای ما بگو.
حفصه: اگر قرار باشد فقط یک حرف بزنم، میخواهم بگویم که ما زنان افغانستان فقط زنانی نیستیم که باید برایشان دلسوزی کرد. ما انسانهایی هستیم با توانایی، استعداد، رؤیا و حق انتخاب. نمیخواهم دنیا فقط زنان افغانستان را در حال گریه ببیند؛ میخواهم ما را در حال نوشتن، ساختن، فکرکردن، رؤیاپردازی و دوباره برخاستن نیز ببیند. نمیگویم درد نداریم؛ درد داریم، بسیار زیاد. اما نمیخواهم درد، آخرین کلمه زندهگی ما باشد.
برای همین نوشتم، برای همین هنوز آرزو دارم و برای همین هنوز حرف میزنم. اگر روزی کسی از من بپرسد: «چرا با وجود همه اینها هنوز مینویسی؟» شاید فقط بگویم: «چون نمیخواهم سکوت، آخرین چیزی باشد که از یک زن افغانستانی باقی میماند.» من «دختری از نور» بودم و «زنی از درد» شدم؛ اما هنوز باور دارم که در عمیقترین بخش این درد، نوری وجود دارد که خاموش نشده است.






