«… هر متن امکان سکونت در جهان را نشان میدهد.»
«خواندن، میانجیگری است میان جهان متن و جهان خواننده.»
پول ریکور
از کتاب زندهگی در دنیای متن
1. چکیده
زندهگی در جنگ، بزرگ شدن و نفس کشیدن در جنگ، شاد بودن، امید داشتن، عاشق شدن، شکست خوردن، مُردن، زخم برداشتن، ناقص شدن، اهانت شدن، نفی، انکار، حذف، اضطراب، ترس، هراس و هر روز مرگ را دیدن، تجربههای زنان و دختران در جامعه افغانستان بوده است. «جسدی در بیابان»، رمان عزیزالله نهفته، تلاش دارد این روایت را شرح و وضعیت درهموبرهم زندهگی، مصیبتها، هجوم و ویرانگری انتحار، و قربانی شدن را روایت کند. رمان «جسدی در بیابان» روایتی است از شرایط خاص تاریخی زنی که بار سنگین جنگ را بر دوش کشیده و در سایههای رنج [۱] و کشتار نفس کشیده است. روایتی از زندهگی سرباز، معشوقه، خواهر و سربازی که در حصار جنگی و قرارگاه نظامی، در هلمند در ناامیدی و شرایط جنگی بهسر برده، شرح داده شده است. نویسنده دغدغهها، امید، آرزوها، خیانتها، باور به همدیگر، تعهد، وفاداری و شور، دوست داشتن، اضطراب و مرگ را به نمایش میگذارد. از دغدغههای فلسفی تا درگیری با صدای بچه گربه، بچه بینوا و حس تعلق خواهری، همه را در بحرانیترین شرایط یک سرباز با هم گره زده است.
در این رمان چندصدایی ترکیب یافته و لایههای درهموبرهم پیچیدهشده زندهگی سرباز را با روابطش همراهی میکند و خواننده را نهتنها به متن واقعیت برهنه جنگ و درون کانون قدرت میبرد، بلکه خواننده را با متن فردیت زندهگی سرباز، احساسهایش، غمها، دردها، و فضای آرزوهایش بهعنوان عضوی از جامعه آشنا میسازد. با اشکهای سرباز، اشک میریزی، با دغدغههای خواهرش، تنت را آتش میزنی و در مواجهه با فاجعه رئالیسم لیلا به عمق وحشت و واقعگرایی عریان ماکیاولی میرسی و با امر انتخاب آدم بهگونه غمانگیزی احساس بیگانهگی میکنی. به زندهگی انسانهایی که در متن این وضعیت گرفتار میشوند و انسانها، انتخابشان و رابطه آنها با بقا، نان و مبارزه برای بقا که به پوچی اخلاقیاتی که تصور میشود انتخاب اولند، میرسی. ناامید میشوی و در خود میتپی، بهطرز تاسفباری آینده در پیش چشمانت تیره میشود. چگونه واقعیتهای مادی در تقابل با واقعیت زندهگی قرار میگیرند و چگونه زندهگی انسانها را به سمتوسوهایی هدایت میکند که زمانی که فضای انتخاب محدود و تنگ باشد و مساله امر حیات و مرگ باشد، ارزشها بهطور عام جایشان را عوض میکنند. انسانهای خوب با آدمهای قسیالقلب جا عوض میکنند.
2. پیشگفتار
این نوشته خوانشی از متن داستانی «جسدی در بیابان»، تازهترین کتاب عزیزالله نهفته، نویسنده افغانتبار ساکن سویدن است که انتشارات آمو آن را در ۱۴۴ برگ در تهران منتشر کرده است. عزیزالله نهفته از نویسندهگان پرکاری است که دستکم هر دو سال یک رمان را پیشکش جامعه فارسیزبان مینماید. رمانهای این نویسنده پیرامون موضوعات گوناگون سیاسی، اجتماعی، عشق، جنگ، فلسفه، زمان و جنون میچرخند. رمان «جسدی در بیابان»، پس از رمان «گزارش یک سقوط» که در سال گذشته توسط انتشارات کافه ۶۰ در سویدن به طبع رسید، تازهترین داستان بلند است که از عینک دیگر، زندهگی را زیر سایه جنگ و بحران و … روایت میکند.
البته نوشتههای نهفته بهطور عام ذهن خواننده را در رابطه با مسایل متنوع به چالش میکشند و پرسشهای مختلفی را جلو رویش میگذارند. کاراکتر اصلی این داستان فرشته نام دارد و زنی است که در برابر سلطه و دساتیر طالبان عصیان میکند و جهت به خاکسپاری جسد برادرش در هلمند، که سرباز ارتش بود و بهواسطه سربازان طالب به قتل رسیده است و طالبان اجازه بهخاکسپاری آن را نمیدهند، میرود.
3. «جسدی در بیابان»
«جسدی در بیابان» در فضایی متولد شده است که گروه ارتجاعی تروریست طالبان بهتازهگی بر افغانستان مسلط شده است و دست به صدور احکام ضدانسانی وحشتناکی زده است. از جمله بهخاکسپاری اجساد جامانده از سربازان ارتش را ممنوع اعلام نموده و طبق این فرمانها هر کسی از اجرای این فرامین سرپیچی کند به مجازات مرگ و سنگسار [۲] محکوم میگردد.
رابطه طالبان با اعمال قدرت، باورهای مذهبی و اشکال مخالفت آنها با جامعه، امر پیچیده و تو در تو است، یعنی طالب ملغمه فکری از سنتهای قبایل مختلف و دادههای عصر حجر، سنتهای دینی دیوبندی و برخی فرآوردههای سیاسی عصر مدرن مانند تفکرات فاشیستی و جباریت اقتدارگرایی است. طالب بهمثابه گروه دینی که کنش خود را در پرتو اوراد دینی توجیه میکند، یکی از قهارترین و جلادترین نیروهای تاریخ افغانستان بهشمار میرود که جباریت یکی از شاخصهای این گروه را تشکیل میدهد. روشهای اعمال خشونت طالبان هیچ اندازه و مرزی را نمیشناسند چون منابع آن قرآن، کدهای مجازات عصر بربریت، ذهنیت قبایلی، برداشتهای قرون وسطایی قضایی و مدلهای اقتدارگرایی فاشیستی میباشد. بهکارگیری و اجراییسازی این کدها افزون بر اینکه دستور امر و مجازات الهی بهشمار میروند، بهمثابه رشوه و هدیههایی در پیشگاه خداوند برای بهدست آوردن حوریان بهشتی و رفاه در زندهگی بعد از مرگ برای طالبان نیز کاربرد دارند و اعضای ابله آنها اینگونه در ماشین جنگی خویش به مصرف میرسانند. ازاینرو، مجازات طالبان مزیتهای مختلفی نیز برای رهبری طالبان در بر دارد. از جانب دیگر اجرای مجازات در محضر عام، بخشی از جباریت و پیام اقتدارگرایی نیز میباشد تا با ایجاد رعب و ترس در اذهان مردم، زمینههایی برای اعمال حاکمیت طالبان را درونیسازی نمایند.
3.1 کاراکترهای اصلی
کاراکتر اصلی این رمان یک دختر است بهنام فرشته. او شخصیت جالب و جسور است و خلاف جریان فکر میکند و دارای ویژهگیهای حساس و قاطع میباشد.
بیابان نمادی است که در آن هیچ قانونی حکم نمیراند. هر کسی رویا دارد در انتهای بینهایت ذهنش به گردش درمیآید. بیابان نماد زندهگی بدون و فاقد امنیت است؛ در آن قانون بیابان سلطه دارد. قانون در بیقانونی مطلق، در بیدفاعی مطلق که باد و هجوم ریگ و گردباد از هر بینوایی پذیرایی میکند. فضای آغاز داستان کافکایی است و حکایت زندهگی تیره و تاری را در خود پیچانده است. اندوه، رنج و تاریکی سه بعدیاند که بهمجرد اندیشیدن به آن، انسان را چنان وحشتزده میکند که همه صداها و بودنها گم میشوند و اندوه [۳] فلسفی وجود، فضا را بیهیچ مقاومتی پر میکند. رنج بهمثابه امر مشترک و سرنوشت واحد، مقاومت امر جمعی را باعث نمیگردد [۴]. ذهنیت انبوه مردم روستا در تضاد با شهر که منبع فساد بهشمار میرود قرار گرفته است و مردم افسانه طالبانی را پذیرفتنی میپندارند. خلأ آنچنان سهمگین است که لحظهها را به نوعی خواب شبیه میسازد؛ گونهای از هلیسیناسیون که گویا وقایع در خواب اتفاق میافتند که درک واقعیت وجودی زمان را دشوار میسازد.
۳.۲ فرشته بهمثابه نماد ضداقتدارگرایی
تمام جریان داستان پیرامون زندهگی یک دختر میچرخد: فرشته. فرشته، شخصیت اصلی این داستان است؛ زنی که در دوره جمهوریت بزرگ شده و خسته از جنگ انتحار و وضعیتِ ناهنجاریهای اجتماعیِ ضدزن و ستم دولتی و تروریستی میباشد. فرشته دارای شخصیتِ قاطع، توانا، مسوول و مصمم است. او انسان معترضی است که آزادی را دوست دارد و افق آرزوهایش پُر از زیبایی انسانی میباشد. خبر کشتهشدن برادرش او را تکان میدهد و زندهگیاش را زیر و رو میسازد. از طریق روابطی که دارد مطلع میشود که طالبان اجازه نمیدهند که اجساد سربازان ارتش را دفن نمایند. برادرش یکی از این قربانیان ترور طالبانی است. او برخلاف توصیههای دوستانش تصمیم میگیرد تا برای بهخاکسپاری برادرش به هلمند برود. بهعنوان یک زن، خود را ملزم به کمکگیری از نیروها و مقامات دولتی نمیداند و برای دادخواهی به نیروهای دولتی مراجعه نمیکند و تصمیم میگیرد تا در برابر دیو استبداد مسلط طالبانی، بیاستمداد از نیروی دولت، به مبارزه و مقاومت بپردازد.
این کاراکتر بهشدت معترض و تا مرز آنارشیسم ضدقدرت است. بهنظر او، مقاومت گونهای از ایستادهگی فردی در برابر نیروهای استبدادی، چه بهشکل دولتی و چه تروریستهای طالبی، میباشد؛ ایستادهگی در برابر نیرویی که برادرش را کشته است. گرچه در ظاهر تولید چنین کاراکتری در داستان بیشباهت با قهرمانهای فردگرای سینمای هالیوودی نیست، اما در افغانستان گاهی چنین شخصیتهایی میتوانند واقعی باشند. ولی او دیگر به قهرمانشدن فکر نمیکند و فشار روزگار او را از مرزِ این خیالات عبور داده است و میخواهد برای احترام به حرمت مقاومت در برابر اهریمن تاریخ کاری را انجام دهد و تدفینِ برادرش قدمی در این راه است. فرشته میخواهد با نشاندادن ایستادهگی در برابر نیروی قهاری که در مدت بیش از دو دهه مردم را به گروگان گرفته و زنان از قربانیان اصلی این جنبشِ تبهکار بودهاند، سربلند کند. او دیگر به رفتن و فرار فکر نمیکند و رفتن به سرزمین طالبان از سر تسلیمشدن به مرگ نیست، بلکه زیر سوالبردن مرگ و نیروییست که معنای پایینکشیدن پرچم اقتدار این گروه را میسازد و اعتراض از جانب زنیست که به حرمتش تجاوز شده است و تا عمق جان زخم خورده است. فرشته تجربه نخستین فرمانروایی طالبان را به ارث برده است و میداند که اقتدار طالبانی بهمعنای کنیزسازی زن است و اسارت اجتماع. او تجربه مادرش و زنانی را در پیش چشمانش تجسم میکند که در جریان سالهای توحش طالبانی اجتماعی و در تمام خانوادهها درونی شده است. اینگونه اعتراض از جانب دختری که از منظر طالبان جنس دوم بهشمار میرود، نشاندادن این امر است که تهدید طالبان نمیتواند روند زندهگی زنبودن را از آنها بگیرد و در عین زمان دفاع از برادریست که در برابر آنها جنگیده است و دفنکردن آن بلندکردن صدای سربازان و هزاران انسانیست که طالبان تلاش دارند تا آنها را پس از مرگ نیز تحقیر نمایند. او به سمتی میرود که مرگ امرِ حتمی بهحساب میآید، اما مرگ برای زندهگی و شرافت انسانیایست که پامال و تحقیر شده است. او تصمیم میگیرد که تا مرز طناب دار برای رسیدن به هدفش به پیش برود. او خودش مرگ را انتخاب نمیکند چون هدفش زندهگی و آزادهبودن است، اما شرایط او را اینگونه واداشته است تا زندهگی و مرگ را با هم موازی ببیند. او شیفته مرگ نیست. شهادتطلبی برایش ارزشی ندارد. در عین زمان، برای او مرگ هیولاییست که برادرش را برده است و در تمام زندهگیاش وجود داشته و هر لحظه چنین خطری را تجربه کرده است. دفنکردنِ برادر برای فرشته امرِ سیاسیایست که بدون اسلحه اجرا میشود؛ اجرای کنش خلاف دستورات امرای اسلامی.
نهفتهگی این موارد با دقت در درون داستان تعبیه شده است و هراس از مرگ و دغدغههای یک زن جوان را از لابلای واژه و تصاویر زبانی میتوان حس کرد. در نهایت میتوان گفت که «جسدی در بیابان» یک رمان ضداقتدارگرایی است.[5]
۳.۳ آنتیگونهای بهاسم فرشته
نویسنده با تکیه بر ادبیات کلاسیک به بازآفرینی فرشته پرداخته است. آنتیگونه زمان ما برای جامعه افغانستان است. آفرینش چنین شخصیتی نه برای نمادسازی میباشد و نه قهرمانسازی که در متن واقعیتهای اجتماعی نمیباشد و نه هم عاری از اوصاف آلوده است که افتخاری در زیر پوست داستان جابهجا کرده است، بلکه تجسد وضعیت زندهگی واقعی زمان خودش و جدالی را که جامعه برایش هدیه داده است، به تصویر کشیده است. این شخصیت طوری آفریده شده که در زمان خاصی زندهگی میکند و در موقعیت تاریخی قرار دارد و از اینرو جایگاهی در ادبیات داستانی پیدا نموده است. در این شکی نیست که این یک داستان تاریخیست که عناصر زیادی از واقعیتهای سیاسی و اجتماعی در آن بازتاب یافته است.
یکی از ارزشهای دیگر، برقراری رابطه میان روایت ادبی بومی و ادبیات جهان است و این امر، بیان بیمرزی ادبیات است که مرزهای جغرافیایی و تاریخی را بهراحتی کنار میزند. با پلزدن میان نمایشنامه آنتیگونه در اثر معروف سوفوکل، نویسنده یونان باستان، سرنوشت تاریخیِ فرشته و آنتیگونه را بههم پیوند داده و با الهام از این اسطوره یونانی به خلق رمانی در عصرِ حاضر در کشوری بهنام افغانستان پرداخته است. در عصر آنتیگونه و هم در زمان زندهگی فرشته، دیکتاتورها بهنام دین و سیاست به سرکوب انسانها پرداختهاند. کرئون پادشاه جلاد با تکیه بر خدایان دست به قلعوقمع میزد و طالبان نیز از چنین سیاستی پیروی میکنند. شباهتهای شیوه اعمال قدرت در نظام خویشاوندی که کرئون پاسدار آن بود و هم در نظام طالبانی وجود دارد. با وصفی که شرایط و اوضاعِ سیاسی چندین قرن فاصله را سوفوکل بهعنوان تراژدی بازنمایی کرده و حالا «جسدی در بیابان» در هیات فرشته در ادبیات فارسی با روایت محلی و بومی فراهم کرده و شخصیت یک زن عصیانگر را آفریده است.
فیگور سیاسی در سیمای فرشته، نماد اعتراض در شرایط و اوضاعی متفاوتتر از عصرِ آنتیگونه و در فضای دوهزار سال بعد از آن، بهصورت تراژدی در روزگار دیگر نمادسازی شده است. بازسازی آنتیگونه بهمثابه نمادی از یک چهره عصیانگر در برابر هیولای طالبان، آنگونه که در ظاهر انتظار میرود شاید خوانایی نداشته باشد، اما وقتی با دقت افسانه آنتیگونه را به خوانش بگیریم، حجم نیروی اعتراضی را که آنتیگونه در تاریخ متراکم نموده بود، تا اندازهای با فرشته، بهعنوان یک زن، در دفاع از برادری که ماشین جنگی مذهبی طالب آن را له کرده است و اجازه نمیدهد جسد برادرش را بهخاک بسپارد، در خود انباشته است؛ زنی برخاسته از متن واقعیت تلخِ تاریخِ زنان افغان که حجم عظیمی از رنج و ستم را بر دوش میکشد.
خوانش «جسدی در بیابان» نشان میدهد که نویسنده در پی تولید وجوه نمادین تاریخی و کنشگری زن، برخلاف قواعد مردسالاری حاکم در تاریخ، میباشد. فرشته نماد زنیست که بیهیچ واسطهای مطالبه از قدرت دولتی، بهمثابه عاملِ ضدقدرت، اختیار عملش را محدود نمیسازد. او میخواهد قوانین و دساتیر طالبان را زیر پا بگذارد و مصمم است تا جسد برادرش را بهخاک بسپارد، چون حاکمیت هیولای طالبانی بهعنوان قدرت مطلقه تصمیم گرفته است تا جسد سربازها به خاک سپرده نشود. او به دساتیر، بهمثابه نظم امارت، سر تسلیم فرود نمیآورد. گرچه در ظاهر اقدام او در برابر ماشین جنگی طالب خودکشی بهحساب میآید، اما او از تصمیمی که گرفته است پشیمان نیست و قاطعانه میخواهد برادرش را به هر بهایی که شده است با احترام به خاک بسپارد.






