«شوهر تو میخواهد که من مثل همه مردم زندهگی کنم و حال آنکه من، به پیروی از ذوق و سلیقه خود و اصولی که بدان پایبندم، برای همیشه با دنیای «آدمهای محترم» وداع گفتهام.» (شارل بودلر، نامه به کارولین مادرش)
چرا شعر؟ این پرسش هر از گاهی پیش میآید که این عصر اساساً چرا شعر بخوانیم؟ همهچیز به نظر فاش و عیان میآید و چیزی مبهم و ناگفته باقی نمانده است. یا در زمانه ما، نسبت انسان با واقعیت اجتماعی نیازمند زبان نثر و روایت است نه شعر. شعر که در گذشته کارکرد رسانهای داشت، ابزار آموزش و ثبت وقایع تاریخی نیز بود، اکنون جز کارکرد زیباییشناسی چه چیزی بیشتر دارد؟ چه چیزی را میخواهد نشان دهد و ثبت کند؟ با چنین استدلالی، راحت میتوان شعر را به حاشیه راند و آن را امری احساسی محض خواند که تنها کارکرد زیبایی و عاطفی دارد.
به باور نگارنده، برداشت بالا سطحی و مبهم است و چیزی را درباره حقیقت شعر برای مخاطب آشکار نمیکند. اگر حتا همین کارکرد احساسی شعر را در نظر بگیریم، همین بهتنهایی کفایت میکند، به شرط آنکه بگویم منظور ما از «احساس» چیست؟ «جان لیزاکر» در کتاب «باید زندهگیات را دگرگون کنی: شعر، فلسفه و زایش معنا» تأکید میکند که بدون شعر، احساس ما به کلیشه فروکاسته میشود و دچار فقر احساسی میشویم. او استدلال میکند که شعر صرفاً بیان احساس نیست، بلکه شیوهای از بودن در جهان است. از این منظر، شعر نحوه احساسپذیری انسان و نسبتِ وجودی او را با جهان آشکار میکند. شعر همان ندای وجود است که ساختار مفهوم و زبان را میشکند. حسین اسفندیار و علی فلاح رفیع در مقاله «شعر و تفکر شاعرانه نزد هایدگر و ابنعربی» توضیح میدهند: «تفکر وجودی شاعرانه، در نظام فکری هایدگر و ابنعربی، راهی برای فهم حقیقت دانسته میشود که فراتر از تفکر متافیزیکی و تمثلی و مفهومی است. هایدگر معتقد است که هنر و شعر راههایی اساسی برای رخداد حقیقت و گشایش افقهای جدید در تفکر انسان هستند. او هنر را عرصهای میداند که، در آن، حقیقت خود را آشکار میکند و، از این طریق، شعر که شاعر سروده است به پاسخ به ندای وجود تبدیل میشود. شعر امکان آشارگی وجود و موجودات را فراهم میآورد.»
چارلز تیلور، فیلسوف کانادایی، در نود و دو سالهگی کتاب بلندپروازانه «پیوندهای کیهانی: شعر در روزگار افسونزدایی» (۲۰۲۴) را منتشر کرد. او در این اثر، شعر را نه صرفاً بازی زبانی یا آرایهای زیباییشناختی، بلکه گونهای گشودهگی به معنا میداند. بهباور او، شعر با آهنگ و وزن خود نوعی همآواییِ هستیمند پدید میآورد که ما را پیش از هر گونه مفهومپردازی نظری، در افقی از تجربه زیسته و جهتگیری وجودی قرار میدهد؛ معنا در شعر بیش از آنکه انتقال یابد، «طنین» مییابد و ما را کوک میکند. یعنی در مرز میان تن، زبان و افق وجودیِ معنا عمل میکند. در ادبیات فارسی، نمونهای درخشان از این معنا را میتوان در شعرهای مولانا جلالالدین محمد بلخی دید؛ آنجا که عشق در دفتر و اوراق نمیگنجد، از ظرف زبان و واژهها بارها فراتر میرود و سرشار از موسیقی و شور است:
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
هر چه گفتوگوی خلق، آن ره ره عشاق نیست
***
مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
تیلور از مفهوم «احساس اتصال» در موسیقی و شعر سخن میگوید؛ لحظهای که انسان خود را در افقی کیهانی و گسترده نسبت به هستی تجربه میکند، افقی که از سطح سوژهای محاسبهگر فراتر میرود و از چنگ عقل ابزاری میگریزد. شعر از معدود عرصههایی است که میتواند این پیوند انسان با کیهان را زنده و فعال نگه دارد. تیلور در مواجهه با «عصر گسست» میکوشد شکافی در چارچوب درونماندگار مدرنیته ایجاد کند تا افقی معنایی برای پیوند دوباره انسان با کلیت هستی گشوده شود. در جهانی که همهچیز را سطحی، کارکردی و محاسبهپذیر میکند، شعر میتواند این انسداد را بشکند و اتصال به ساحتی عمیقتر و فراتر از صرفِ کارکرد را فراهم آورد. هرچند تیلور بهعنوان فیلسوف مسیحیِ کاتولیک شاید گرایشی نوستالژیک، رمانتیک و متافیزیکی از شعر داشته باشد در مقابل عصر روشنگری و جهان مکانیکی که میکوشد انسان را از راه هنر با کلیتی فراگیرتر پیوند دهد، با این وصف نیز طرح و نظر او درباره امکان ارتباط کیهانی از رهگذر شعر، همچنان قابل تامل است.
از سوی دیگر، نثر در برابر شعر امر نو است. نخستین مکتوبات علمی و تاریخی بشر معمولاً نظم بوده است. شش تا هفت قرن پیش از میلاد، پیشاسقراطیان با نظم، درک خود از پزشکی، جهانشناسی و نسبتها را ثبت و بیان میکردند. در همین سیاق، عربها و فارسها نیز از شعر بهعنوان رسانهای برای دربار و همزمان ثبت تاریخ و فرهنگ خود استفاده میکردند. همین شاهنامه، مثنوی معنوی و دیوان ناصر خسرو را میتوان به یک معنا هم متون تاریخی و هم متون معرفتشناختی دانست.
بهصورتِ کلی وقتی به گستردهگی شعر در تاریخ بشر نگاه میکنیم، و به تنوع کارکردی آن، جای شعر را نمیشود با نثر و علم پر کرد. از جهتی، علم و شعر هر دو با استعاره سر و کار دارند و هر استعاره، نقشهای تازه از جهان ارائه میکند. هر دو دنبال جزئیات و درک عدم قطعیت هستند. شعر دشمن قطعیت است. همانطور که دانشمندان در برابر دانایی میگویند «نمیدانیم» و حقیقت کامل و نظر نهایی را دستنیافتنی میدانند، شعر هم با همان فروتنی و احترام به مبهم بودن، جهان را میکاود و بودن را عریان میکند.
با نگاه آماتوری و فولکوریک هم اگر به شعر نگاه کنیم، آنچه شعر را ضروری میکند، خود نفس زندهگی انسان است. در زندهگی چیزهایی هست که نام ندارند مانند رنج، هیجان و غلیان وجودی که در زبان علم یا نثر متعارف قابل تبیین و بیان نیستند. وقتی مولانا میگوید:
زهی شور زهی شور که انگیخته عالم
زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا
در چنین لحظاتی، شعر مسوولیت میگیرد: این صداها، نسبتها و بودنها را وجودیافته، درکشده و آشکار میکند. شعر همانقدر که از قطعیت بیزار است، از دروغ نیز گریزان است. وقتی نثر و رسانه، علم و تکنولوژی، تنها صدای مسلط را انعکاس میدهند، شعر با صداقت، امکان حضور صداها و رنجهای ناشناخته و راندهشده را فراهم میآورد. این امکان و صلاحیت، چیزی است که نثر و زبان مستقیم از بیان آن عاجز است. صدای اعتراض «لنگستون هیوز» را تنها شعر است که امکان ظهور میدهد. برای کسی که مورد تبعیض بوده و متون و تاریخ انکارش کرده است. شعر امکانی است که رنج و رویای انسان سیاهپوست را آشکار میکند:
من در رویای خود دنیایی میبینم که در آن
سیاه یا سفید،
از هر نژادی که باشی،
از نعمتهای گسترده زمین سهم میبری.
هر انسانی آزاد است،
شوربختی از شرم سر به زیر میافکند
و شادی، مانند مرواریدی گرانبها،
نیازهای تمام بشریت را برآورده میسازد.
چنین است دنیای رویای من.
لحظات بیتابی روح و سرکشی احساسات انسانی، اگر با نثر بیان شوند، چیزی از میان میرود یا ضایع میگردد. تنها شعر است که امکان ظهور آنها را دارد، برای همین شعر خاص است و جایگزین ندارد. مگر میشود دیوان شمس را به نثر نوشت؟ البته من بر این باورم که هرچه در نثر جای میگیرد، نباید تلاش کرد تا شعر شود. اما آنچه ذاتاً از جنس وجود، شعر و شوریدگی است، ظرف بهتری جز شعر نمییابد. مانند این بند از شعر شکریه عرفانی:
و مرا دوست بدار
با غمهایم
شادیهایم
جهانی هستم که تو را به خویش فرا میخوانم
و میخواهمت
که لمس کنی عریانیام را
تا آشکار شود بر تو
حقیقت آیات خداوندگار.
انسان وقتی دچار رنج میشود، ناخودآگاه شروع به ناله یا خواندن رباعی و سرود میکند. وقتی رمانی میخواند، ناگهان لحن متن شاعرانه میشود. چرا؟ زیرا از یک مرحله به بعد، وضعیت وجودی انسان و احوال درونی او با قواعد و ساختارهای مفهومی و منطقی قابل بیان نیست. آدم از عالم قیل و قال، به عالم شور و حال کوچ میکند. روح و ذهن ما به سوی شعر میرود، چون شعر پدیدهای پیشامفهومی نیز است و بخشی از هستی ما همواره به ساحت پیشامفهومی تعلق دارد و شعر آن را برملا میکند. فهم این نکته درباره کارکرد و اهمیت شعر ضروری است تا خاماندیشانه شعر را تحقیر نکنیم و حقیقت و ضرورت وجودی آن را درک کنیم.
موضوع پیشامفهومیِ شعر را یکی از کسانی که بهخوبی شرح داده، ژولیا کریستوا در کتاب «انقلاب در زبان شاعرانه» است. از نظر او، شعر عرصه تلاقیِ امر نشانهای و امر نمادین است و پیش از تثبیت معنا و دستور عمل میکند. کریستوا مفهومی را با نام «کورا» طرح میکند که به مرحلهای پیشازبانی و پیشاادیپی اشاره دارد؛ وضعیتی آغازین که در آن انسان با ریتم، صدا، تکرار و نوعی غلیانِ وجودی سر و کار دارد، ساحتی که با زبان صرفاً نمادین قابل فروکاستن و فهم کامل نیست. کریستوا مفهوم امر نشانهای با الهام از نظریه ژاک لاکان صورتبندی میکند. لاکان این مرحله را بیشتر در نسبت با کارکرد پدر و ورود به نظم نمادین تحلیل میکند، حال آنکه کریستوا بر بُعد مادرانه و تنانهٔ آن تأکید میگذارد. در این چارچوب، شعر ساختارهای سختِ دستور و معنا را میلرزاند و با لایهای پیشازبانی (ساحت کورایی) پیوند میگیرد، میتوان در صدا، موسیقی، تکرار و غلیانِ شعر مولانایی نمونهای درخشان دید؛ افقی که در آن، تجربه شعری به گشودهگیِ کیهانی نزدیک میشود و شعر و موسیقی به منزلهٔ امکانهایی بنیادی برای بیان آن عمل میکنند:
چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
ازاینرو، شعر رویدادی نمادین در ساحت ناخودآگاه انسان نیز است که معنا هنوز شکل عقلانی نیافته دارد و در مرز تجربه و فهم رخ میدهد. زبان در این مرز امکان آشکارسازی معنا را فراهم میآورد و شعر به اقیانوسی از نمادها و اشارهها بدل میشود که مخاطب، بر اساس تجربیات و احساسات خود، آنها را تداعی و وارد جهان عقلانی و مفهومی میکند. شعر در واقع در ادبیات کریستوایی مرز و منبع اصدار انواع معنا و مفهوم است. فال حافظ نمونهای روزمره از این تجربه پیشا-معنایی است، جایی که مخاطب میان کلمات و حس درونی خود، تجربهای از اتصال به جهان فراتر و حتا قبل از تولد را عمیقتر کسب میکند.
عنوان این جُستار، «وداع با آدمهای محترم»، وام گرفته از نامهی شارل بودلر، شاعر بزرگ فرانسوی، به کارولین مادرش است؛ نامهای که به دلیل نارضایتی از ناپدریاش، ژنرال ژاک اوپیک، نوشت. البته این عنوان با بند دوم شعر «سه دهه» شکریه عرفانی نیز بیربط نیست؛ جایی که از جهان پدران محترم سخن میگوید و سپس با آن جهان وداع میکند. ابتدا شعر را اینجا میخوانیم و در ادامه، آنچه از خوانش این شعر در قالب معنا در ذهن شکل میگیرد را صورتبندی میکنم. اینکه آنچه گفته میشود تا چه حد به ساحت زیستی و فکری شاعر نزدیک است یا نه، یک بحث باز است. هر شعر یا نثر افقی را میگشاید و افقی را همچنان باز میگذارد، و ما با بینهایت معناهای ممکن روبهرو هستیم؛ هیچ نتیجهگیری یا درک نهایی در کار نیست.
سه دهه
در ده سالهگی
به پسر سیاهچرده همسایه
که برایم از دکان سر کوچه
خوراکیهای خوشمزه میدزدید
قول ازدواج دادم.
در بیست سالهگی از خانه پدرم
که مردی محترم بود،
نمازهای طولانی میخواند
و شبها از کنار زنش به بستر من میخزید،
گریختم.
در سی سالهگی آنقدر از خواندن شعرهای فروغ
و تحمل زمستانهای لجوج مسکو خسته بودم
که به سیم آخر زدم
و خودم را به دست قاچاقچیهای انسان سپردم
تا به جایی ببرندم
که آسمانش همیشه آفتابی باشد.
ده شبانهروز تمام کشتیمان در طوفان جان میکرد و نمیرسیدیم.
میبینی؟ درست هر ده سال یکبار
اشتباه بزرگی مسیر زندهگیام را به بیراهه دیگری کشانده است.
در این میان البته کارهای احمقانه دیگری هم کردهام:
عاشق شدم، مثلاً؛
ادبیات خواندم؛
به پوچی انقلابها دل بستم، گاهی؛
آلوده کردم خودم را به سرگیجه شراب و سیگار؛
و بیوقفه، بدون آنکه
هیچوقت به روی خودم بیاورم دردش را،
سینه به سینهی زندهگی ایستادم،
جنگیدم و هر بار به سختی شکست خوردم.
حالا اما، در آستانهی چهل سالهگی،
در لحظه آن اشتباه بزرگ دیگر،
هنوز این خون شوم بیتاب را دوست دارم.
هنوز دلم میخواهد
بتازد در من
و هر روز زخمیتر از روز پیشم کند!






