در گوشه حویلی ما درختی ایستاده بود، به بزرگی همان درختی که روزگاری در حویلی مکتبمان سایه میانداخت. پدرم عادت داشت با آغاز بهار، گلهای گوناگون را در گوشهوکنار حویلی بکارد و درختان میوه را در میانه آن بنشاند. حویلی ما شبیه باغی کوچک بود؛ چهار سویش را تاکهای انگور در تابستان سبز میکردند و جان میدادند.
اکنون در همان گوشه نشستهام، زمستان است و بادهای تند میوزد. بزرگترین درخت حویلی، آنکه در گوشه ایستاده، سخت میلرزد. باد، موهایم را به هر سو میبرد. این درخت، ناگهان مرا به یاد همان حویلی انداخت؛ حویلی مکتب. روزهای مکتب، روزهایی فراموشنشدنی بودند. در روزهای طوفانی چه لذتی داشت آنکه دست در دست هم، دخترانی با لباسهای سیاه و چادرهای سفید ـ که باد آنها را به هر سو میکشاند ـ حلقهای بزرگ میساختیم و شعر میخواندیم. گاهی دوبیتیهایی را که از مادرانمان آموخته بودیم با هم زمزمه میکردیم. ما دختران قد و نیمقدی بودیم که وقتی دست به دست هم آواز میخواندیم، در گوشهای از حویلی مکتب، بابای مکتب (محافظ مکتب) چوکیاش را میگذاشت و مینشست. چنان به آن درخت بزرگ خیره میشد که میشد فهمید از آواز ما لذت میبرد و این صداها او را به یاد چیزی دور میاندازد.
آنقدر در آوازخوانی گرم میشدیم که ناگهان زنگ مکتب به صدا درمیآمد؛ ساعت اول درسی آغاز میشد و ما باید خیزانخیزان به صنفها میرفتیم. چوکیهای مکتب هیچوقت جایشان تغییر نمیکرد. هر کداممان دواندوان میرفتیم و سر چوکی خود مینشستیم، کتابهایمان را باز میکردیم و درست همان لحظه استاد وارد صنف میشد.
روزی استاد ریاضی ما گفت: «شما باید با این موضوع کنار بیایید که ریاضی عنصر عمده زندهگی است. من وقتی مکتب میرفتم، کتابها و کتابچهام پیش از آمدن استاد، روی میز، منظم و آماده بود.» اینها را گفت و با چهرهای درهم به ما نگاه کرد؛ گویا از آوازخوانی ما در حویلی باخبر بود. بعد شروع کرد به نوشتن سوالها با تباشیر سفید روی تخته سیاه. هنوز نوشتههای استاد تمام نشده بود که زنگ ساعت دوم خورد؛ ما بیولوژی داشتیم. اخم استاد دوباره برگشت و گفت: «از دست این ساعتهای چهل دقیقهای! مگر نمیدانند ریاضی به وقت ضرورت دارد؟»
ما خوشحال بودیم؛ چون ریاضی را هیچگاه آنگونه که استاد میخواست، درک نمیکردیم. در ساعت دوم، با آنکه بیولوژی داشتیم، استاد نیامد. یکی خبر آورد که استاد امروز به عروسی رفته و ما باید آرام، خودمان درس بخوانیم.
بین دختران رایگیری کردیم: درس را حالا بخوانیم یا بگذاریم برای خانه و فعلاً آرام بنشینیم و قصه کنیم. بیشتر رایها به قصه کردن بود.
صنف ما چندان بزرگ نبود؛ سه قطار میز و چوکی جا میگرفت. من در رده اول مینشستم، اما دلم میخواست کنار دخترانی باشم که در رده سوم مینشستند؛ آنها بیشتر وقتشان را به صحبت درباره کتابها میگذراندند. قلم و کتابچههایم را در کیف گذاشتم و رفتم سراغ همان سه دختر. یکی از آنها قدبلند بود و چادر سفیدش را آنچنان محکم دور سر میپیچاند که مبادا مویی دیده شود. دستکش هم میپوشید تا دستانش از نظر نامحرمان در امان باشد. بعدها گفتند پدرش ملاست. نمیدانم چرا ملاها عادت دارند دخترانشان پوشیدهتر از دیگران باشند.
دیگری قد متوسط و پوست سفیدی داشت و همیشه کتابی همراهش بود؛ آن روز «ملت عشق» میخواند. لباسش دراز و کهنه شده بود، اما همیشه با دقت اتو میزد. سومی ذهنی چندپاره داشت؛ گاهی ملاوار حرف میزد، گاهی ادیبانه، گاهی سیاسی، و گاهی خاموش و عاجز مینشست. لباسهایش ساده بود و چادرش را طوری میپوشید که موهایش تا نیمه سر دیده میشد. این سه نفر همیشه با هم صحبت میکردند و همین مرا وادار میکرد که به گفتوگوهایشان گوش بسپارم. روبهرویشان نشستم، سلام دادیم و گفتم آیا میتوانم لحظهای همصحبتشان باشم. هر سه با تبسم گفتند: «چرا که نه؟»
آن روز به چهره هم نگاه میکردیم و از خود میپرسیدیم: چرا ما سیاه و سفید هستیم؟ راستش هیچکداممان جواب روشنی نداشت. مگر مکتب میرویم که باید سیاه بپوشیم؟ جنازه که نیست؛ انگیزه میخواهد. آن دختری که همیشه کتاب در دست داشت گفت: «ما را طوری تربیت میکنند که از اینجا فارغ شویم، جز رنگ سیاه کتابهای کلفت فزیک و ریاضی، و به امید روزهای آینده…»
من مخالفت کردم: «نه، اینطور نیست. این فقط یک عادت است؛ گفتهاند باید سیاه و سفید باشیم. شاید وقت زیادی ببرد تا تمام این سیاهوسفیدیهای کشور به رنگ دیگری بدل شود.» از آن سوی صنف صدایی بلند شد: «هی، چه میگویید؟ ما هنوز قدم هم نگذاشتهایم که دنیا را تغییر بدهیم، این بیوجدانها ما را سیاهپوش میکنند.»
بحث بالا گرفت. همه درباره اینکه چرا ما را سیاهپوش میکنند و بعد به مکتب میفرستند حرف میزدند. از مادرانشان میگفتند و با سر، حرف همدیگر را تایید میکردند. من برخاستم و از صنف بیرون شدم. مسجد در کنار مکتب بود و دیوار مسجد و مکتب مشترک بود. مسجدی که هر روز پسران با لباسهای سفید و لنگیهای بلند واردش میشدند و بیرون میآمدند. پیشتر مدیر مکتب ما، زنی با قد متوسط و چشمهای درشت ـ زنی تحصیلکرده و فعال در امور جوانان ـ میگفت: «وقتی اینها وارد مسجد میشوند و بیرون میشوند، زیاد آفتابی نشوید. اینها شاگردان این مدرسه هستند.»
آن روز، سعی کردم آفتابی نشوم و دوباره به صنف برگشتم. در راه برگشت از مکتب، یکی از دوستانم ـ که همیشه کتابهای آمادهگی کانکور و فزیک زیر بغل داشت ـ گفت: «مادرم نتوانست درس بخواند. خیلی دلش میخواست صنف دوازدهم را تمام کند، اما آن زمان مکاتب بسته بود و دیگر مکتب رفتن ممکن نشد.» بعد با صدایی آرامتر افزود: «میترسم روزی کسی به من بگوید این کتابها دیگر به درد تو نمیخورند.»
حرفهایش مرا لرزاند؛ ترسیدم مبادا روزی نتوانم مکتب بروم و دیگر در روزهای طوفانی، دست در دست دوستانم حلقه بسازم و آواز بخوانم. مادرم دستی به شانهام زد و گفت: «به چه فکری فرو رفتهای؟» چشمانم هنوز به درخت بزرگ حویلی دوخته بود؛ همان درختی که مرا به یاد روزهای مکتب میانداخت. دوباره به یاد روزهایی افتادم که گفته بودند مکتب رفتن تا امر ثانوی ممکن نیست.
روزهایی که ناگهان، عادتهایم بیصدا فرو ریختند. من به شبها عادت داشتم؛ به اینکه پس از غذای شام، تقسیم اوقاتم را مرتب کنم و روی برنامههای درسی فردا کار کنم. اما آن شبها، کمکم بدل شدند به میدان نبردی میان من و خاطراتم. حال کسی را داشتم که چیزی را با جان و دل پرورش داده باشد و بعد، به واسطه اتفاقی ناگهانی، آن را از دست داده باشد.
روزها میگذشتند و این نشستنهای طولانی، مرا آرامآرام ساکتتر میکردند؛ سکوتی که ریشه میدواند.
روزی مادرم سراغم را گرفت و گفت: «زندهگی همین است؛ مگر میتوانی کاری جز کنار آمدن بکنی؟» پس از آن، روبهروی همان درخت بزرگ حویلیمان مینشستم و دوباره در فکر فرو میرفتم. در دقایقی که باد میوزید، نسیم به سر و صورتم میخورد و در من چیزی شبیه امید میکاشت؛ بویی از تازهگی، از ادامه.
روزهایی هم برای یادگیری خیاطی میرفتم. آنجا دخترانی را میدیدم که آنها نیز، شبیه من، خودشان را مشغول نگه میداشتند؛ هرکدام با راهی کوچک برای دوام آوردن. با وجود این، برایم هیچگاه عادلانه نبود که نتوانم بیاموزم. همین شد که به یادگیری زبان روی آوردم و این مسیر آموختن را ادامه دادم؛ چرا که باور دارم آموختن، نعمتی بزرگ است، هدیهای که نباید از آن چشم پوشید.






