«طاعون برای آنهایی که کسی را بهخاطرش از دست دادهاند، تا ابد ادامه دارد.» این جمله از آلبر کامو، بیشک بزرگترین واقعیت تلخ در پایان هر جنگی نیز میتواند باشد. زیرا هرچند جنگ از نظر زمانی تمام میشود، اما قصهها و روایتهای ناگفته از آن چنان پیچیده و گسترده باقی میمانند که اثراتش حتا تا نسلهای آینده نیز بر زندهگی و روابط آنها ماندگار خواهد بود. تلخی زخمهای ناشی از جنگ بسیار عمیق است، اما حالا قصد نداریم سر صحبت را در این مورد باز کنیم تا مبادا تلخی کلام، پیمودن ادامه مسیر را برای بازماندهگان دشوارتر سازد. با اینحال، چیزی که تلختر از خود جنگ است، نادیده گرفتن آن دسته از قربانیان است که با اینکه حضور مستقیمی در میدانهای نبرد نداشتند، اما سنگینترین بار تحمیلی از جنگهای دیروز را بر دوش کشیده و امروز با سختی روزگار میگذرانند. زنانی که در روزهای خون و آتش، حامی همسرانشان بودند و اکنون در نبود آنها، مشوق و تنها سرپرست فرزندانشان شدهاند.
خانم فرشتا که اهالی محل او را «مادر مجیب» صدا میزنند، از این دسته زنان است؛ زنی حدوداً چهلساله و مادر سه فرزند، دو دختر و یک پسر. شوهرش در حکومت پیشین سرباز بود و در صفوف پولیس ملی خدمت میکرد. اما در جریان جنگهای سال ۱۴۰۰، هنگام تصرف ولایتها زخمی شد. او چند روزی تحت مراقبت قرار گرفت، اما به دلیل نبود امکانات در ولایتشان و ناتوانی در سفر به کابل برای درمان، جان خود را از دست داد. این داستان را تقریباً همه اهالی محل او میدانند. همه میدانند که او زن سختکوشی است که پس از مرگ شوهرش، بیش از یک مادر به امور فرزندانش رسیدهگی کرده است؛ زنی که مردم با احترام و عزت درِ خانهاش را میزنند.
هنگامی که با خانم فرشتا روبهرو میشوم، با آغوش گرم و پیشانی باز از من استقبال میکند. آنگاه پی میبرم که تمام توصیفها درباره بزرگی و متانت او بیدلیل نبوده است. با این همه، زمانی که سخن از گذشته و مرگ شوهرش به میان میآید، لبهایش میلرزد و انگشتانش در هم قفل میشوند: «وقتی عروسی کردیم، شوهرم باغداری میکرد. باغهای سیب و آلو فراوان داشتیم. حاصلات زیادی هم به دست میآمد و روزگارمان خوب میگذشت، تا اینکه خُسرم فوت شد. پیش از فوت خُسرم، سه ایورم (برادران شوهرم) از ما جدا زندهگی میکردند و تمام آن سالها مسوولیت خانه و زحمت زمینداری و باغداری بر دوش من و شوهرم بود. اما بعد از فوتش، بین برادران شوهرم اختلاف بر سر تقسیم زمین و درختها پیش آمد. خلاصه اینکه زمینها و باغها تقسیم شد و سهم شوهرم فقط زمین بود و درختی به ما نرسید. شوهرم زمینها را نهالکاری کرد، اما تا زمانی که نهالها به بار بنشینند، ما هیچ عایدی نداشتیم. هر راهی را سنجیدیم تا اینکه بالاخره شوهرم تصمیم گرفت به پولیس بپیوندد. در آن سالها، چون جنگ در ولسوالیها و قریههای ولایت ما شدت داشت، بهسرعت سربازگیری میکردند. همین شد که شوهرم بعد از چند ماه آموزش در اکادمی پولیس، کار خود را در زندان آغاز کرد.»
در اوج جنگهای بهار ۱۴۰۰، شوهر خانم فرشتا به دلیل محدودیتها و موقعیت شغلیاش، کمتر میتوانست به خانوادهاش سر بزند. به همین خاطر، خانم فرشتا بهتنهایی و با سختی از فرزندانش مراقبت میکرد. او میگوید: «شب و روزهای بسیار بدی بود. مدام صدای تیراندازی و انفجار میآمد. از نگرانی برای شوهر و بچههایم آرام نداشتم. هر لحظه با تلفن از احوال شوهرم باخبر میشدم، تا اینکه یک روز تلفنها قطع شد. یک روز در خانه نشسته بودم که ایورم آمد و گفت، شوهرم در شفاخانه است. دنیا پیش چشمانم چرخ خورد، اما بهخاطر فرزندانم خود را سر پا نگه داشتم.»
آن روز، خانم فرشتا با پیکر نیمهجان شوهرش روبهرو شد، تنی که زخمهای شدیدی برداشته بود. نه امکانات درستی در شفاخانه برای درمانش وجود داشت و نه توانایی بردن او به کابل را داشتند. در نهایت، شوهرش همانجا جان سپرد. پس از آن، خانم فرشتا همراه با سه فرزندش به زندهگی ادامه داد. در این سالها، زنان بسیاری از اطراف او را به ازدواج مجدد تشویق کردهاند، اما او با متانت و صداقت از خانوادهاش، که یادگار شوهر مرحومش هستند، مراقبت کرده و تا کنون تن به ازدواج دوم نداده است.
خانم فرشتا هزینههای خانوادهاش را از طریق خیاطی و حاصلات درختانی که شوهرش روزی کاشته بود، تامین میکند. او هیچگاه از نهادهای کمکرسان، کمکی دریافت نکرده است، زیرا به گفته خودش، با مشورت برخی از بزرگان، فهمیده است که اگر شغل شوهرش بهعنوان سرباز آشکار شود، نهتنها کمکی به او تعلق نخواهد گرفت، بلکه ممکن است برای او و خانوادهاش درد سر ایجاد شود. به همین دلیل، او مجبور شده از هر حقی که ممکن بود به او تعلق بگیرد، چشمپوشی کند. به این ترتیب، او بار تمام سختیهای زندهگیاش را بهتنهایی بر دوش میکشد. خانم فرشتا تمام تلاش خود را بهکار میگیرد تا از پس مسوولیتهای پرورش فرزندان و آموزششان برآید و آینده روشن برای آنها بسازد. او آرزو دارد روزی فرا برسد که فرزندانش در سایه خوشی و آرامش، دور از ترس زندهگی کنند، بیآنکه دستشان پیش کسی دراز شود یا سرشان در برابر کسی خم گردد.






