پس از به قدرت رسیدن طالبان، آفتاب زنان غروب کرد و شب سیاه ما نه تنها هیچگاه به سفیدی مبدل نشد، بلکه بیشتر از پیش تاریکتر شد. این سیاهی بر تمام زندهگی ما سایه انداخته است. هیچ گوشه و کناری از زیست روزمره ما نیست که در آن فرمانی از طالبان دخیل نباشد و همه فرمانها نیز ضد زندهگی ما است. اگر از زنان بپرسیم آخرین باری که با خیال راحت و بدون ترس تفریح کردهاند چه زمانی بوده است، پاسخها همه مایوسکننده و غمانگیز خواهد بود. اینجا چشمدید و تجربه شبنم را از زبان خودش روایت میکنم:
«روزها و ماهها میگذشت و ما در خانه بودیم. از ترس طالبان و قوانین سخت و بیاساسشان، نمیتوانستیم جایی برویم و با گذشت هر روز افسردهتر و غمگینتر میشدم. چون همهجا بسته بود، حتا بیرون شدن از خانه نیز برای ما دشوار شده بود و باید پیوسته قوانین را در نظر میگرفتیم.
توصیف باغ عمومی گلدره را از زبان برادرم که با دوستانش به آنجا برای تفریح رفته بودند شنیده بودم. از زمان حاکمیت طالبان تا حالا، همه پارکها به روی زنان بسته شده است. قبلاً دوبار به قرغه رفته بودیم، اما برای ما اجازه نداده بودند. با خود فکر کردیم شاید با این باغ کاری نداشته باشند و اجازه بدهند چند لحظهای تفریح کنیم.
با اصرار زیاد و تلاشی که من، خواهر و مادرم کردیم، بالاخره پدر و برادرم با هزاران شرط و شروط راضی شدند ما را برای تفریح و سرگرمی به آن باغ ببرند. شرطها این بود که روز جمعه نرویم، چون جمعیت زیاد است و فقط وسط هفته مناسب میباشد. همچنان باید حجاب کامل داشته باشیم و بدون ذرهای آرایش و لباس رنگه برویم.
ما تمام شرایط را بهجا آوردیم، چون میخواستیم به یک مکان تفریحی برویم و کمی سرگرم شویم. ماهها شده بود که جایی نرفته بودیم و فقط در خانه نشسته بودیم. با خوشحالی تمام، از شب قبل برای غذای فردای ظهر آمادهگی گرفتیم و همه نیازمندیها را برای تفریح مهیا کردیم.
با سر و صورتی پوشیده رفتیم؛ طوری که حتا اگر بلند میخندیدیم نیز نیازی به تذکر طالبان نبود، چون مردان خانواده دخالت میکردند و از ما میخواستند آرام باشیم. به قول خودشان: «از درگیری با طالب و بیآبرو شدن میترسند.» اما برای من همیشه سوال بود؛ چرا تحت هر شرایطی باید خون ما زنان در شیشه باشد؟ چرا همیشه ما زنان قربانی هستیم؟
داخل شدیم و فضا واقعاً بسیار زیبا بود. باغ گلدره از آنچه شنیده بودیم و تصور میکردیم، قشنگتر و دلانگیزتر بود. با خرسندی، فرشی را برای نشستن زیر پایمان هموار کردیم. مادرم که میدانست چهقدر دلتنگ هستیم و چهقدر به آبوهوای تازه و آب روان نیاز داریم، صدایمان کرد تا پاهایمان را در آب روان بگذاریم و از منظره لذت ببریم. ما هم پاهایمان را در آب سرد گذاشتیم و لذت میبردیم.
آنجا دو گروه طالب مربوط به امر بالمعروف حضور داشتند. گروه نخست یکجا نشسته بودند و گروه دیگر با سلاحها و ظاهری ترسناک اینسو و آنسو گشتزنی میکردند.
برای نشستن، گوشهای را انتخاب کرده بودیم تا راحت باشیم. ظاهراً تنها خانوادهای که آنجا حضور داشت ما بودیم و یکی دو فامیل دیگر. هنوز ده دقیقه از آمدنمان نگذشته بود که طالبان آمدند و با حالتی آمرانه، زشت و عصبی رو به مادرم گفتند: «هرچه زودتر اینجا را ترک کنید. مگر نمیدانید آمدن زن ممنوع است؟ سر و وضعتان را ببین! حیا ندارین؟ کو مردتان؟»
رنگ مادرم مثل گچ سفید شد و از ترس به خود میلرزید. من هیچگاه مادرم را چنین رنگپریده و ترسخورده ندیده بودم. پدرم آمد و هرچه تلاش کرد برایشان توضیح بدهد که ما با محرم آمدهایم، سر و وضعمان هم مشکلی ندارد و فقط یک ساعتی تفریح میکنیم و دوباره به خانه برمیگردیم، اما هیچ حرفی گوش نمیکردند و حرف، حرف خودشان بود.
بالاخره باز هم مانع تفریح ما شدند و اجازه ماندن ندادند. چون بحث کمکم طولانی میشد، طالبانی که آنجا نشسته بودند نیز آمدند و مردم هم ما را نگاه میکردند. با دلی ناامید و شکسته، فرش و وسایلمان را جمع کردیم و به سوی خانه حرکت کردیم. پس از ما به سمت آن دو خانواده دیگر رفتند. تمام راه برادرم با عصبانیت میگفت: «من که گفته بودم آنجا زنان اجازه تفریح ندارند…»
از یکسو ملامتهای خانواده و از سوی دیگر رفتار زننده طالبان، زندهگی را برای ما غیرقابلتحملتر از گذشته کرده است. زندهگیای که در آن حق تحصیل، ورزش کردن، کار کردن، رانندهگی کردن و حتا تفریح کردن را از ما گرفتهاند، بیشتر از همیشه فکر خودکشی را به سرم آورد.
نمیدانم با این وضعیت چند روز یا چند هفته دیگر را میتوانم تحمل کنم؛ چون حس میکنم دیگر زندهگی نمیکنم، بلکه فقط برای زنده ماندن تلاش میکنم. در وطنی که صحبت کردن، تحصیل کردن و حتا نفس کشیدن اجازه داده نمیشود، چگونه میتوان زندهگی کرد؟»






